کافه سینما


کافه سینما

نوشتهاز سوی q2w2hddjb در جمعه 22 خرداد 1394 - 17:42

جایی برای حرف زدن درباره ی فیلم های شاهکار

تصویر


    میدونید که تماشای یک فیلم شاهکار بدون توجه به «اونچه که فیلم میخواد به ما بگه» اگر کم خردی نباشه ,دست کم به معنی تباه کردن کوشش های افرادیه که فیلم را ساختند.میدونید که برای ساخت این فیلم ها سالها زحمت کشیده شده , از زمان دست به قلم شدن فیلمنامه نویس تا تیتراژ آخر فیلم سالها زمان و کلی پول و انرژی و عشق و علاقه و... هزینه شده و این واقعاً ستمه اگر همه ی این ها رو با یه بار تماشای فیلم , اونم روی لپ تاپ و با کیفیت کم , هدر بدیم. بنابرین بنظر من دست کم باید به این کوشش ها احترام گذاشت و حداقل احترامی که میشه گذاشت اینه که فیلما رو توی سینما ببینیم و دانلود نکنیم _ البته این فقط شامل فیلمای داخلی میشه! _ احترام بعدی اینه که فیلمو "قشنگ" ببینیم و حیف و میلش نکنیم , فیلمی که چند سال براش زحمت کشیده شده و برای هر سکانسش کلی آدم کار کردند, دو ساعت وقت گذاشتن براش کم لطفیه. مرحله ی بعدی ادای احترام به فیلم به نظرم فکر کردن درباره ی اونه , اینکه فیلمو ببنیم و بعدش راحت پاشیم بریم دنبال کارو زندگیمون بدون اینکه سعی کنیم تاثیر فیلمو بگیریم و درکش کنیم نوع دیگه ای از کم لطفیه . گام بعدی در ادای احترام گفتگو کردن درباره ی اون , و نهایتاً نقد و بررسی کردنشه یا دست کم خوندن نقدهای منتقدهای بزرگ .در این مرحله ست که واقعاً میشه گفت به فیلم و فیلم سازها احترام گذاشته شده و اونها جدی گرفته شدند و ارزش کارشون پایین آورده نشده .

_____ _____ _____


امیدوارم این جستار بیش از اینکه کمکی باشه برای درک فیلم ها , انگیزه ای باشه برای دوستان عزیزی که به سینما علاقه دارند تا اینکارو جدی تر دنبال کنند و روزی یه منتقد حسابی بشن. smile072 smile019
Who Knows? Only Time...
 
سپـاس : 171

ارسـال : 116


نام نویسی: 93/11/10

ذکر نشده


Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی q2w2hddjb در پنجشنبه 28 خرداد 1394 - 15:46

ضمن پوزش, از نیماجان درخواست میکنم فیلم نسبتاً قدیمی «ویکی, کریستینا ,بارسلونا» رو یه تحلیلی کلی ,بویژه از لحاظ جامعه شناسی جنسیت, بکنه .فکر میکنم تحلیل خوب و مفیدی از آب دربیاد . چراکه این فیلم علاوه بر مباحث جنسیتی نکات قابل توجهی هم درباره ی مدرنیسم ,پست مدرنیسم و نسبی گرایی و هنر و... داره.
تصویر
Who Knows? Only Time...
 
سپـاس : 171

ارسـال : 116


نام نویسی: 93/11/10

ذکر نشده

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی q2w2hddjb در شنبه 30 خرداد 1394 - 17:12


فیلمی که علاوه بر انتقاد خشنش به دنیای مدرن و بویژه یکی از محصولات اون _ مواد مخدر صنعتی _ و تاثیرهای عمیقی که روم گذاشت, به شدت منو به فکر کسی فرو برد . کسی که نباید تنهاش بزارم.

سعی میکنم تحلیل های خوندنی ای درباره ی دو فیلم اخیر بزارم...چون این دوتا فیلم به چالش های پیش روی خیلی ها نگاه انداختند. هرچند راه حلی براش ندادند و فقط عمق فاجعه رو به ما نشون دادند ولی همین دست کم میتونه نگاه مخاطبو درباره ی این مسائل عوض کنه و باعث بشه که مخاطب این مسائلو جدی تر بگیره.
Who Knows? Only Time...
 
سپـاس : 171

ارسـال : 116


نام نویسی: 93/11/10

ذکر نشده

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی q2w2hddjb در يكشنبه 31 خرداد 1394 - 00:26

متاسفانه اکثر نقدهای فارسی که درباره ی شاهکار «مرثیه ای برای یک رویا» خوندم , خیلی ضعیف بود و غالباً بجای تحلیل به تعریف کردن ماجرا و نکته یابی پرداخته بودند , اما نقد زیر با بقیه متفاوت بود:


    برای کسانی که طبعی حساس دارند، مرثیه ای برای یک رویا فیلم تلخ و غافلگیر کننده ای است. فیلم هجوی تمام عیار بر حساسیت و احساس انسان هاست، تصویری وحشتناک از دنیا عرضه می کند و سرانجام در نقطه اوجی چشمگیر و هولناک پایان می پذیرد. این فیلم تجربه منحصر به فردی در ترکیب زبان سینمایی عامه پسند و تصویر سازی قوی و زیبا با تکیه بر احساسات ناب و متمایل به نیکی بشر است؛ اثری مدرن، هنرمندانه و درخشان که یک امید تازه به شمار می آید. فیلم حول محور چهار شخصیت- که به شکل رقت انگیزی امیدوارند – بنا شده و چنین می نماید که فقط مواد مخدر، خلأ موجود در زندگی این شخصیت ها را پر می کند. احساسات این شخصیت ها در فصل سیاه نهایی فیلم به اوج می سید تا این که سرانجام آرامش مخوفی برقرار شود. در واقع فیلم بیش تر درباره اعتیاد به تصور یک زندگی بهتر است تا مواد مخدر و مسافت درازی را که این آدم ها برای گریز از واقعیت خویش می پیمایند، تصویر می کند. فیلم در تصویر کردن جهنم جسمانی، عاطفی و روانی ملازم اعتیاد بی رحم است و تأثیر سینمایی این جهنم را سبک بصری بسیار نوآورانه کارگردان تأمین کرده است. آرونوفسکی برای نقطه گذاری خطوط داستانی متعددش راهی برگزیده که به یقین شدید ترین سیلاب جلوه های ویژه است که تاکنون برای یک فیلم درام جدی تدارک دیده شده است. از همان ابتدای فیلم، زیر رگبار حمله های بی امان تصاویر اسپیلیت اسکرین، اسلوموشن، فست موشن، تدوین ایزنشتاینی و... قرار می گیرم تا در نهایت تأثیر روان شناسانه نشئگی های متعددی را که شاهد شان هستیم، احساس کنیم. نتیجه چنین سبکی تأثیر گذارترین فیلم ضد مواد مخدر است.

    برای شخصیت های مرثیه ای برای یک رویا هیچ پالایش و تخلیه عاطفی در کار نیست. هیچ کس شفا پیدا نمی کند، هیچ چیزی درست از کار نمی آید و تأثیرش، جذابیت هولناک یک تصادف جاده ای را دارد. برای کسانی که اسیر پایان خوش هالیوودی (حتی در فیلم هایی درباره معتادان) هستند، مرثیه ای برای یک رویا تراژدی سیاه و هولناکی است؛ تلنگری به روان آن ها تا پالایشی روانی را تجربه کنند و بدون شک پافشاری بر همین تراژدی است که باعث تشویش و منقلب شدن بیننده می گردد.

    پایان فیلم مجموعه ای از تحقیر ها را به نمایش می گذرد؛ از زخم های چرکین گرفته تا شوک درمانی و آمیزش در برابر چشمان جمعی سبک سر و هوچی. شیوه اجرای آرونوفسکی سبیار شبیه کار گای ریچی در قاپ زدن است که بر تصویر پردازی پر شتاب و پر تحرک، تدوینی سریع و موزون و تأکید فراوان بر طراحی صدا تکیه دارد. رویکرد اصلی این نوع سینما در بر گیرنده شیوه ای از به کار گیری تصویر پردازی و صدا به عنوان وسیله ای برای حذف های روایی است؛ صدا و تصویر در قالب انرژی پر شتاب و نفس گیری که در چند ثانیه سمت و سو و نقطه تمرکز داستان را تغییر می دهد و قواعد متعارف و سنتی روایت و پیش برد داستان را به هم می ریزد. اما این امر نشانه غلبه سبک بر محتوا نیست و آرونوفسکی با چیره دستی میان انرژی عصبی این سبک بصری و داستان بی رحمانه اش تعادل برقرار می کند. در حالی که سقوط فراگیر و همگانی شخصیت ها را شاهد هستیم، تمرکز فیلم از این شخصیت متوجه شخصیتی دیگر می شود و به شکلی سنجیده مدتی زمان می برد تا ضرباهنگش را تثبیت کند و این نیروی رانشی موزون یکی دیگر از کامیابی های مرثیه ای برای یک رویا است. روایت چنان به شکل موثری پا به پای موسیقی و تصویر پردازی عمل می کند که در میانه فیلم، بیننده آگاهی فزاینده ای درباره قدرت فیلم و چگونگی تأثیرش می یابد. از این رهگذر، آرونوفسکی حرف های اصلی اش را درباره اعتیاد به مثابه عارضه ای رفتاری به تماشاگر عرضه می کند.[١]

    در حالی که در آغاز، تصویری آیینی از مصرف مواد مخدر در قالب مجموعه ای متوالی از تصاویری با سرعتی برق آسا از یک قاشق، سرنگ، رگ و گشاد شدن مردمک چشم ارائه می شود (گونه ای هوشمندی ظاهر فریب)، اما تکرار این صحنه ها در جریان فیلم از جهت دیداری و شنیداری تبدیل به ترجیع یند سقوط آدم ها و فروپاشی رویاهایشان می شود. تکرار و آرامی این آیین نیز تبدیل به وقفه و استراحتی از پس هراس هایی می شود که مقدم بر این لحظه بوده اند و هراس هایی که می دانیم از پی آن خواهند آمد. در این جاست که عنوان فیلم تحقق می یابد و به سرقت رفتن رویای زندگی بهتر از پس انتخاب های غلط این افراد رخ می نمایند. سارا وزنش را کم می کند و نهایتا عقلش را و هری برای رسیدن به پول یک بازویش را از دست می دهد و ماریون نیز عزت نفس و غرورش را از کف می دهد. هر سه نفر در پایان فیلم به شکلی جنینی اندام خود را جمع می کنند، گویا در بی پناهی هستند. آن ها بی انگیزه، خالی و تنها شده اند. آن ها در این وضعیت همگی به نوعی مقصرند، مادر دچار «مسمومیت عاطفی»[٢] نسبت به فرزند و فرزند دچار مسمومیت عاطفی نسبت به دوست دخترش شده است؛ گونه ای ارتباط ناسالم که در مواجهه با بحران ارزش ها، تنها ویرانی از پی می آورد. هر یک از شخصیت ها تراژدی شخصی خودش را دارد و برای اختیار گرفتن زندگی اش تقلا می کند، اما پاسخی که پیدا می کند به وخیم تر شدن مشکلش می انجامد و سرانجام نابودش می کند.

    مرثیه ای برای یک رویا با تصاویری از حضور خیالی سارا در شوی تلویزیونی، در حالی که پسرش را در آغوش گرفته، پایان می یابد؛ تصویری غم انگیز که گریز از رویا را گوشزد می کند. مرثیه ای برای یک رویا نمادی است از هر آن چه که می توان در صنعت سینمای آمریکا انجام داد و نمادی از قدرت سینمای مستقل این کشور، فارغ از مقتضیات و سازش کاری سینمای روز، که نشان می دهد هنگامی که به آزادی و خلاقیت مجال ظهور و حضور داده شود، حاصل کار تا چه حد می تواند درخشان باشد.

    ١- بنیان تمام بیماری های روانی از جمله اعتیاد در تخلیه هیجان های سرکوب شده و سرگردان نهفته است که در مواجهه با بحران ارزش ها به اختلالات مختلف منجر می شود.

    ٢- این ترکیب را از دکتر حسن عشایری وام گرفته ام.


    نویسنده: امیر عزتی
    منبع: موج نو
    http://www.naghdefarsi.com/world-movies ... ml?start=4
Who Knows? Only Time...
 
سپـاس : 171

ارسـال : 116


نام نویسی: 93/11/10

ذکر نشده

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی اگوستین در دوشنبه 1 تير 1394 - 08:47

دوست عزیز q2w2hdjbلطفا یه نقد خوبی از فیلم زندگی شیرین بکنید اگه زحمت نیست یه بحثم راجع به فیلم.میلیونر زاغه نشین برنده ی اسکار ۲۰۰۴ بکنین فیلم فوق العاده ای است ا!
گردبادی را که می بینی تو در دامان دشت
روح مجنون است کانجا خاک بر سر می کند
Www.telegram.me/Emanuelkazak
نماد کاربر
 
سپـاس : 13

ارسـال : 34


نام نویسی: 94/3/29

مرد

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی evan در دوشنبه 1 تير 1394 - 09:47

فیلم چهارنوع و امیلی
به نظرم تک هستن ! smile072 smile072 smile072
اغلب مردم به قصد فهمیدن گوش نمی دهند

آنها به قصد پاسخ دادن گوش می دهند . . .
********************************************************************
ز روزی میترسم که تکنولوژی از تعاملات ما انسانها سبقت بگیرد

دنیا نسلی از ابلهانخواهد داشت...
نماد کاربر
 
سپـاس : 31

ارسـال : 51


نام نویسی: 93/2/30

مرد

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی Fuclifson در پنجشنبه 18 تير 1394 - 18:30

تصویر

    چند سال پیش تماشای این فیلم را نیمه کاره رها کردم و اکنون خوشحالم که این کار را کردم! البته نه بخاطر اینکه این فیلم مغز مخاطب را شخم میزند و به روان او تجاوز میکند , بلکه به این خاطر که فکر می کنم لذت و حیرتی که دیدن این فیلم در حال حاضر برایم داشت هرگز در آن زمان به من دست نمی داد.

    این فیلم از آن دسته فیلم هایی است که باید لااقل دو سه بار آن را تماشا کرد و نقدهای آن را هم خواند تا درست آن را درک کرد.

    یک نقد بسیار خوب:
    http://www.naghdefarsi.com/world-movies ... ml?start=9
..Remember
 
سپـاس : 5

ارسـال : 16


نام نویسی: 94/1/15

ذکر نشده

سینمای اسطوره:دیوید لینچ

نوشتهاز سوی MENERVA در جمعه 10 آذر 1396 - 17:55

یه بحثی درباره سریال "تویین پیکس: بازگشت" توی تاپیک آزاد بود که به خاطر عمیق بودن فصل بازگشت منتقلش می کنم اینجا که یه توضیحی درباره سینمای لینچ داده باشم تا به درک این اثر کمک کنه.

فیلمای لینچ با فیلمای روتین هالیوودی یه فرق بزرگ داره؛ فیلمای عادی, بیشتر از هرچیزی دیالوگ محور یا داستان محورن و چیدمان هر صحنه از فرمول سنتی سینما پیروی می کنه. اما دنیای لینچ یه دنیای متفاوته که به شدت هنرمندانس, سینمای لینچ سینمای داستان محور نیس, سینمای لینچ مثل یه غزل زیبا در قالب تصویره و نه در قالب کلمات؛ مثل یه شعریه که نوشته نمی شه بلکه به نمایش درمیاد؛ منظورم از این تعبیر ادبی رو الان توضیح می دم, این تعبیر ادبی تفاوت اصلی سینمای لینچ با آثار روتین هالیووده, فیلمای دیوید لینچ فیلمنامه محور, دیالوگ محور و شخصیت محور نیس؛ دنیای لینچ روی پس زمینه ی هنر و روی اتمسفر صحنه ها خیلی تکیه می کنه, یعنی فیلماش از طریق ترکیب رنگها و ترکیب صداها و تصاویر و با سمبلیزه کردن این عناصر می خواد یه حسی رو به بیننده منتقل کنه, این حس می تونه حس توهم و هذیون یا حس یه رویای شیرین و هر نوع حس دیگه ای باشه؛ واسه همین فیلماش مثه یه قاب عکس, مثه یه صفحه نقاشی و مثه یه قطعه موسیقی هنر خالصه و احساسات مختلفی داره, انگار که داریم یه خواب می بینیم و لحظات زیبا و زشتی از دیدمون می گذره که هرکدوم حاوی احساسات خالص ماس؛ یکی از دلایلی که لینچ روی صداپردازی و دکور صحنه و میزانسن خیلی وسواس داره, همین زوم لینچ روی پس زمینس؛ مثلن صداگذاری مالهلند رو دقت کنین, اون صحنه ی لانگ شات هالیوود که یه صدای عجیب و مرموزی میاد, می خواد فساد هالیوود و اون حس فاسد رو به بیننده منتقل کنه. کلن صحنه های لینچی داستان محور نیستن, ببشتر از هرچیزی اتمسفر محورن و روی احساسات بیننده تکیه می کنن.

این یکی از زیبایی های هنر لینچه که توی هدف گرفتن احساسات مخاطب رقیب نداره و فیلماش برخلاف فیلمای عادی اتمسفرمحوره و مثه تماشای یه صفحه نقاشی و یا شنیدن به یه قطعه موسیقی می مونه,هنر خالصه.

تصویر

بنا بر این توی دنیای لینچ رنگ آمیزی و صداگذاری و همه این عوامل ریز اهمیت خیلی زیادی دارن؛ الان گفتم که لینچ از طریق ترکیب رنگها و صداها و پلانها می خواد احساسات ما رو تحریک کنه و تشبیهش کردم به یه صفحه نقاشی, به این دلیل که دنیای لینچ یه دنیای اتمسفرمحوره؛ ولی این صحنه های اتمسفرمحور فقط روی احساسات ما تکیه نکردن؛ سینمای لینچ در اصل سینمای نماد و استعارس, صحنه های سورعالیستی لینچ رو که من بهش می گم "صحنه های لینچی"؛ صحنه هایی رنگ آمیزی شده و عجیب و غریبی ان که روی زمینه و اتمسفر تاکید دارن اما در عین حال هرکدوم معنا و مفهومی پشتشون دارن, یعنی لینچ نه فقط از طریق اتمسفر صحنه ها احساسات ما رو بازی می ده, بلکه اون صحنه ها صرفن برای برانگیختن احساساتمون ساخته نشدن و در واقع صحنه هایی به شدت نمادین هستن, به شکلی که هر رنگ, هر صدا, هر پلان و هرچیزی توی فیلم به شدت سمبلیزه شده.

واسه همین گفتم لینچ از طریق داستان یا دیالوگ حرفاشو نمی زنه و فیلماش داستان محور نیستن؛ سینمای لینچ سینمای نمادو و استعاره و سینمای ادبیاته؛ در اوج نهایت هنر قرار داره. دیوید لینچ برخلاف آثار روتین, پیامش رو در قالب فیلمنامه و داستان و دیالوگ بیان نمی کنه, حرفاش رو با یه ضربه احساسی یا با یه شوک روانی, از طریق نمادپردازی و استعاره در قالب تصویر و موسیقی بیان می کنه.

(کاراکتر داستانی "لورا پالمر"؛ نهایتن ما می فهمیم که لورا یه انسان عادی نبود, لورا در واقع یه فرشته بود, فرشته ای که برای مبارزه با شر و بدی انتخاب شده بود, اما شر و بدی لورا رو کشت تا با نابودی فرشته ای که مظهر خوبی بود, خوبی رو از بین ببره؛ و زمانی که می فهمیم لورا فرشته بود چه قدر مرگش برامون تلخ تر و تراژیک تر می شه.)

تصویر

یه مثال خوب دیگه از سینمای اتمسفرمحور و سینمای پس زمینه, "2001: یک ادیسه فضایی" اثر کوبریکه, اون صحنه ای که دیوید بومن با لباس فضانوردی توی عظمت کیهان رها می شه, این صحنه ظاهرن هیچ چیزی برای گفتن نداره و به نظر میاد فیلمساز الکی این صحنه رو طول می ده, اما دلیل این کش و قوس, زوم کردن روی پس زمینس؛ این که بتونیم پوچی دیوید بومن رو درک کنیم, این که حس کنیم بومن یه چیز بی نهایت پوچ توی اقیانوس کیهان و توی پس زمینه ی بی نهایت می مونه. این فیلم یه اثر موندگار از سینمای پس زمینس؛ صحنه های پس زمینه ی ادیسه فضایی صحنه های به شدت معناگرایی هستن که گلوله هاشون رو به احساسات مخاطب شلیک می کنن.

تصویر

مثلن تریلر روانشناسانه ی Inland Empire رو ببینین, صحنه های روان پریشانه اخر فیلم جوری چیده شده که بیننده انگار ال اس دی زده و شاهد پلان های توهمی وهذیونیه؛ و یا انگار مخاطب به عمق یه رویای تلخ فرورفته و داره خیالبافی می کنه, داره خواب می بینه و سکانسعای انتهایی به طور کلی شدیدن سایکیک هستن. پشت هرکدوم از اون صحنه ها معنایی نهفتس؛ برخلاف فیلمای عادی, فیلمای لینچ به شدت روانشناسه و فلسفیه, به خاطر همین توی دنیای inland empire ما نمی تونیم معنا و مفهوم فیلم رو توی خط داستانی و دیالوگهای فیلم درک کنیم, بلکه فلسفه ی فیلم توی قالب نمادها و استعاره ها و تصاویر و صداها پنهان شده؛ همه فیلمای لینچ یه لایه پنهانی دارن که عمق و وسعت خیلی بیشتری از لایه ی رویی و پیدای فیلم دارن و جواب معمای مرکزی فیلم توی اون لایه پنهان (ضمیر ناخوداگاه) نهفتس؛ فیلمای لینچ یه سفری به درون ماست, یه سفر خودشناسی و روانشناسیه, پیچیده بودن روایت فیلمهای لینچ می تونه به دلیل پیچیده بودن ضمیر ناخوداگاه و لایه پنهان ذهن آدمی هم باشه.

(جسد لورا پالمر, پیچیده شده توی پلاستیک, سکانسی که تاریخ تلوزیون رو دگرگون کرد)

تصویر

اگه طرفدار سینمای هیجانی و داستانی و دنبال سرگرمیهای چیپ سینمای هالیوود هستین, فیلمای لینچ به دردتون نمی خوره؛ ولی اگه طرفدار شعر, طرفدار نقاشی و طرفدار موسیقی هستین سینمای لینچ برای شما سرشار از ایده ها و آپشنهای ناب هنریه. اون تعبیر ادبی که گفتم, این که آثار لینچ یه بیان شعرگونه در قالب تصویره به خاطر همین بود؛ توی سینمایی که همه ارزشهای یه فیلم نسبت به فیلمنامه اون قضاوت می شه, لینچ با ساختن آثاری به شدت روانشناسانه و البته ضدروایی و با درهمشکستن قوانین کلاسیک سینما, دنیایی رو نشونمون می ده که فیلمنامه و روایت داستانی همه چیز یه فیلم نیس, بلکه از طریق بولد کردن عناصر ادبی و هنری یه فیلم می خواد ما رو متوجه ی ذات هنر بکنه, ذاتی که به خاطر هیجان محوری و داستانی بودن آثار امروزی به ورطه فراموشی رفته.
واپسین ویرایش بدست MENERVA در شنبه 11 آذر 1396 - 12:26, رویهم 1 بار.
 
سپـاس : 1204

ارسـال : 788


شهر: تهران
نام نویسی: 90/12/26

زن

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی MENERVA در شنبه 11 آذر 1396 - 11:35

تویین پیکس از تمام جهات سریال بزرگیه, از اولین ابعاد درخشانش که از فیلمنامه و شخصیت پردازی شروع می شه, مثلن شخصیت "لورا پالمر". لورا با اینکه مرده و داخل سریال نیس, ولی اینقدر خوب شخصیت پردازی شده که انگار یکی از شخصیت های زنده ی سریاله و جالب اینجاس, با این که داخل سریال نیس, با این حال یکی از شخصیتای محبوب منه؛ چه قدر شخصیت پردازی توی این سریال قویه!

این لوراست, تنها کورسوی امید دنیای سیاه لینچ, تنها شانس ما برای از بین بردن شر و بدی:

تصویر

توی فصل سوم, قهرمان دوست داشتنی ما, مامور ویژه FBI "دیل کوپر" (که توی دوفصل قبلی دنبال معمای قتل لورا بود تا قاتل رو پیدا کنه) توی فصل سوم می خواد از طریق نیروهای ماورالطبیعه (که تماما نمادین و استعاریه) برگرده به زمان گذشته و شب قتل لورا اون رو از دست نیروهای شر نجات بده (کوپر درسته پلیسه و وظیفه خودش می دونه که قاتل لورا رو پیدا کنه یا لورا رو نجات بده, اما این به خاطر وظیفه شناسی و ماموریت شغلیش نیس, این رسالت کوپره؛ کوپر تا اخرین نفسی که توی سینه داره تلاش می کنه لورا رو نجات بده؛ کوپر به دنیا اومده تا لورا پالمر رو نجات بده؛ امن ترین و تنها جای امنی که توی دنیا برای لورا پالمر وجود داره کنار کوپر بودنه اما متاسفانه هرگز موفق نمی شه کوپر رو توی زندگیش ببینه, هیچ وقت به هم نمی رسن به جز توی رویا و خواب, رویایی که توی اون لورا در حال بوسیدن کوپره, فقط در حد رویا...).

رویای مشترک لورا پالمر و مامور کوپر؛ لورا بعد از بوسیدن مامور کوپر چیزی رو در گوشش زمزمه می کنه:

تصویر

تصویر

مامور کوپر دوس داشتنی ما, مبارز علیه بدیها:

تصویر

فیلم های نبرد خیر علیه شر همیشه مورد توجه فیلمسازها بوده, سرآمد این ژانر و فلسفی ترین نمونه این فیلما اثر Dark Knight کریستوفر نولانه که فلسفه خوبی و بدی رو به نوعی به چالش می کشه و این دو مفهوم قدیمی رو مفصلا نقد ادبی-فلسفی می کنه؛ ولی بیشتر فیمای این سبک فیلمای خوبی از آب درنیومدن و از شدت کلیشه هیچ وقت توی تاریخ سینما آثار موندگاری نشدن؛ اما سینمای لینچ, سینمای انسان محوره, محور اصلی سینمای لینچ انسان و دنیای درون انسانه, از "مرد فیل نما" گرفته که یه انسان واقعی در کالبد یه حیوان قرار گرفته, وحیوانات در کالبد انسان, تا مالهالند و لاست هایوی که احساسات پیچیده و دنیای درون انسان رو نقد می کنه؛ توی سریال تویین پیکس هم دیوید لینچ داره احساست پیچیده ی ما رو لخت و عریان نشونمون می ده و همزمان نقدشون می کنه, این سریال فلسفه خیر و شر رو از طریق سبمبول ها و آرایه های لینچی به عرصه نمایش می ذاره, و چه قدرخوب ازعهده این کار برمیاد.

توی سریال, لورا نماد خوبی هاست (همونطور که گفتم, لورا یه فرشته بود)؛ نیروهای شر و بدی تویین پیکس رو فراگرفتن, شخصیت باب نماد شرات ذات انسانه, باب یه کاراکتر نیس, باب در اصل ذات شرور نوع انسانه (با توجه به این که سینمای لینچ سینما نماد و استعارس)؛ لورا ولی نماینده خوبی ها و زیبایی هاس؛ کوپر برای همین می خواد لورا رو نجات بده که شاید با کمک لورا بتونه به شر و بدی پیروز بشه؛ چون توی فصل اول دیدیم که شر و بدی فرشته ما, لورا رو به بدترین شکل ممکن سلاخی کرده بود و بعد تا 25 سال به تویین پیکس حکمفرمانی می کرد, الان بعده 25 سال, بعده 25 سال از گذشت سریال و پیروزی جبهه شر, کوپر دوباره باید تلاش کنه که خوبی رو زنده کنه و با کمک لورا به شر غلبه کنه.

تصویر

اما تراژدی سریال همین جاس, مرگ لورا پالمر اجتناب ناپذیره, هرررچقدر ما دوس داشته باشیم لورا نجات پیدا کنه, هرچقدر ما بخوایم لورا به نیروهای شر غلبه کنه, ولی لورا محکوم به مرگ شده, هیچ راه نجاتی برای لورا نیس... هیچ چیزی نیس که لورا (خوبیها) رو نجات بده و سرنوشت لورا محتوم به مرگ شده... و همواره و همیشه شر برنده می شه, به قول صادق هدایت که می گه خیام عقیده داشت توی این دنیا شر به خوبی می چربه... لینچ هم به ما می گه هرگز, هرگز ما نمی تونیم به نیروهای شر پیروز بشیم و از جهان خودمون بهشت بسازیم, بهشت فقط توی افسانه هاس.... دونستن این واقعیته هرگز نمی تونیم پیروز این جبهه بشیم تلخه...

خیلی تلخه, ولی پیامی که لینچ به ما می ده اینه, درسته که شرارت, بدی, زشتی و پلیدی خیلی بیشتر از خوبی ها و زیبایی هاست, درسته که نیروهای شر به بطن بشر ریشه دوونده, ولی همه ما مامور کوپرهایی هستیم که رسالتی به دوشمون داریم و این رسالت مابه عنوان نوع انسانه, همه ما مامور کوپرهایی هستیم که باید تلاش کنیم تا دوباره خوبی و نیکی رو به جهان برگردونیم, هرچند توی این نبرد محکوم به شکست باشیم, همه ما تا آخرین نفسی که توی سینه داریم باید لورا پالمرها و خوبیها رو نجات بدیم, هرچند لورا پالمر محتوم و محکوم به مرگ و نابودی باشه... ما نباید بدون مبارزه شکست بخوریم.


این رسالت ما به عنوان نوع انسانه... و هرکسی این رسالت رو روی دوش خودش داشته باشه انسان واقعیه.

جیغ لورا توی اپیزود دهم فصل سه چه قدر وحشتناکه... واقعن جیغ لورا قلب آدم رو می لرزونه؛ من سریال رو با وولوم زیاد می بینم (خود لینچ اولش می گه به صداها توجه کن, واسه همین صدا رو خیلی زیاد می کنم) جیغ لورا واقعن, واقعن رعشه به تن من انداخت.... این جیغ وحشتناک لورا, نماد پیروزی جبهه ی شر به خیره, نمادی از پیروزی همیشگی شر به خیر توی تاریخ, جیغ لورا چه قدررر یادآور ترانه های خیام بود واسه من...؛ چه قدررر یادآور دردهای صادق هدایت بود واسه من... و چه قدر فیلمای دیوید لینچ انسانی و زیبا اما تلخ و واقعیه... و چه قدر این پیروزی شر به خیر درست مثه جیغ لورای ما وحشتناکه.

دیوید لینچ چه استعاره ی زیبایی به شر و بدی می زنه, چه قدر خوب چهره زشت و کریه شر رو توی اپیزود هشتم به ما نشون می ده؛ و چه قدر چهره زشت و کثیفی داره این شر و تاریکی دنیای لینچ.... و البته چه قدرر زیبا و کودکانس لورا پالمر, و چه مهربون و معصومانس مامور کوپر...

دیوید لینچ خیلی کمکاره,مثلن بعد از اینلند امپایر اثر بعدیش ده سال به درازا کشید, این کارگردانهای فله ای وطنیمون مثه سیروس مقدم که فله فله فیلم می سازن, واقعن وقتی فیلمای لینچو می بینن احساس نمی کنن لکه ننگ سینمای ایرانن؟

دیوید لینچ 25 سال روی فیلمنامه تویین پیکس کار کرد:

تصویر

و 25 سال بعد دوباره می بینیمش.

جنازه ی لورا پالمر, دیالوگی که تاریخ تلویزیون رو متحول کرد؛ "دختره مرده, توی پلاستیک پیچیده شده" (She is Dead, Wrapped in a Plastic)

تصویر
 
سپـاس : 1204

ارسـال : 788


شهر: تهران
نام نویسی: 90/12/26

زن

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی MENERVA در دوشنبه 20 آذر 1396 - 16:25

من خوندم که تعریف سورئالیسم بر اصل دیوونگی استواره. شما که اطلاعات زیادی داری می شه بدونم چرا میگی دیوونگی نباید تو سورئال وجود داشته باشه
....


اول یه تعریفی از سورعالیسم ارایه بدم؛ همونطور که شما توی اینترنت می تونی بخونی, یه اثر سورعالیستی باخواب و رویا سر و کار داره و هر اثری که از مرز واقعیت به مرز "فرا واقعیت" یا تخیل سوییچ کنه رو ما بهش می گیم سورعال؛ این یه تعریف خیلی کلی بود که ممکنه بدفهمی ایجاد کنه ولی فعلن به تعریف دقیق کاری ندارم و صرفن دنبال یه تعریف کار راه اندازم. حالا این اثر باید دارای یه سری ویژگی هایی باشه.

یه اثر سورعالیستی اصیل (اثری که به خود مکتب اصالت داشته باشه؛ چون زیرشاخه های متاخری که از سورعال منشعب شدن اصالت خود مکتب رو زیر سوال بردن) همونطور که قبلن گفتم, باید "ضد قانون" باشه؛ نمونتا(!) مالهالند درایو, اولن داستان فیلم ضدرواییه, یعنی روایت فیلم چندین لایه ی درهم پیچیدس که قابلیت تفکیک مرز بین رویا و واقعیت در نگاه اول وجود نداره, دومن، عناصری مثل فیلمنامه نویسی, میزانسن, تدوین و خیلی از عناصری که به طور کلاسیک توی سینما تعریف و معنای خاصی داره توی این اثر به شکل پست مدرنیستی و ضدقانون به کار رفته و یه تعریف دیگه به خودش گرفته (مثلن تدوین توی این آثار بر اساس منطق کلاسیک نیست و کلن اثر ضدتدوین به نظر می رسه؛ یعنی شما می تونی جای سکانسها رو تغییر بدی بدون این که نظم فیلمنامه به هم بخوره)؛ این ویژگیهای ضدروایی و ساختارشکنانه که با اصول کلاسیک در تضاده رو بعضی از پیروان و طرفداران سورعالیسم بهش می گن "دیوانگی", که من با این واژه مخالفم، من بهش می گم ضد قانون. شاید در نگاه اول به نظر دیوانگی بیاد (شاید نه, حتمن در ظاهر دیوانگی و جنونه) ولی بیشتر آثار فاخر سورعال در عین جنون و دیوانگی, لایه های درونی و یه نظام سیستماتیک داشتن. توی نقد "بوف کور" به قلم بنده, کاربرای قدیمی خوندن که من این لایه ها رو در حد توانم بازشناسی کردم (البته تا جایی که یادمه اگر مقاله کاملم رو منتشر کرده باشم این لایه ها رو استخراج کردم, اگر مقاله کامل رو منتشر نکردم بگین که کاملشو بهتون خصوصی بدم چون مقالم حدود 80 صفحه بود و فکر نکنم همشو اینجا گذاشته باشم)؛ از همین رو من واژه "دیوانگی" یا جنون رو به واژه "ضد قانون" تعبیر می کنم. این عدم تبعیت از قوانین کلاسیک هم به خاطر ذات تخیل پرورانه سورعالیسمه؛ منطق ضمیر ناخودآگاه با منطقی که ما به طور خودآگاه می شناسیم فرق داره, منطق سورعالیسم از جنس بی منطقی ضمیر ناخودآگاه (منطق در عین بی منطقی).

پس من نگفتم دیوانگی جایی در آثار سورعال نداره, منظور من اینه که یه اثر فاخر سورعال, صرفن مالیخولیایی و بر اساس یک سری پلان های بی سر و ته و بی معنی نیست؛ یه اثر فاخر سورعالیستی, مالیخولیایی سیستماتیکه. (دلیلش رو هم توی پستهای قبلی ذاکر(!) شدم)؛ پایه گذار مکتب سورعالیسم "آندره برتون" ناول های خودش رو پیرو روانشناسی فروید نوشته و ادامه این مکتب رو رسالت روانشناسی تلقی کرد, اگر سورعالیسم صرفن یه فعل مالیخولیایی بود یدک کشیدن نام "روانشناسانه" به اون مضحک بود. پس حرف من اینه تعریفی که شما از پستهای بقیه تحت عنوان سورعالیسم خوندی درسته ولی کامل نیست.

تصویر


ما باید این نکته رو بدونیم که اصالت در سورعالیسم با خود اثر سورعاله, نه با نقد و بررسی های منتقدهای مشهور و نه حتی با کامنت خود خالق اثر ؛ یه داستان نویس بیاد درباره داستان خودش تز بده نظرش به همون اندازه نظر من و شما و دیگران معتبره (برای همینم هست که بیشتر خالقان این آثار هیچ توضیحی در باب اثرشون ارایه نمی دن)*, به خاطر این که "هرمنوتیک" یه ویژگی اصلی و ذاتیه سورعاله و همونطور که گفتم هرمنوتیک ذاتی این سبک هنری اجازه می ده عنصر تخیل (که یکی از عناصر اصلی این مکتبه) به اوج برسه و هر مخاطبی از ظن خودش یار فیلم بشه. (اما پیچیدگی این آثار فقط به علت هرمنوتیکشون نیست, پیچیدگی روایت در داستان سورعال به خاطر پیچیدگی ناخوداگاه آدمه؛ چون هر اثر سورعال یه سفری به درون انسان و به سوی خودشناسیه) بنا بر این آثارسورعال باید رویا و تخیل رو پروش بده و هر اثری که از لحاظ هرمنوتیکی بسته باشه قوه تخیل و همذات پنداری با اثر رو هم محدود می کنه. پس شد فعلن دوتا ویژگی اصلی سورعالیسم: 1. ضد قانون و ساختارشکن (یا به تعبیر بعضی از سورعالیستهای کلاسیک "جنون و دیوانگی") 2. تخیل. (دوتا ویژگی اصلی دیگه هم داره که بعدن توی یه پست دیگه می نویسم)

Ps
سینمای سورعال با اقسام سورعال در هنر (مثه نقاشی) یه فرق هایی داره؛ منظور من هم بیشتر کانتکست سینمایی و یا رمان نویسی سورعالیستی بود؛ پس بحث اصول و تکنیک نقاشی سورعالیستی جزییات دیگه ای رو می طلبه؛ اگه دوستان خواستن نقاشی های سورعال رو اینجا بذارم و نقد کنم بحثم رو از سینما به سورعالیسم در نقاشی سوییچ می کنم. و این که، من توی پستم من باب مثال بیشتر مالهالند رو میاوردم, تاکید و ارجاعات مکرر من به بلوار مالهالند هم به خاطر اینه که بلوار مالهالند سینمای سورعال رو به تعالی و اوج خودش رسوند.

تصویر

*
سبک و سیاق سورعال پردازی از این دوتا ویژگی "تخیل" و "ساختارشکنی" نشات می گیره که خود ساختارشکنی هم به خاطر تخیلی هست که از ضمیرناخوداگاه ما تراوش می کنه (یعنی عنصر "دیوانگی" که شما می گی در واقع همون عنصر تخیله)؛ پس همه چیز توی یه اثر سورعال به سمت تخیل یا دقیق تر بگم به سمت ضمیر ناخوداگاه نشونه می ره؛ به طور نمونه ناول های سورعالیستی بر اساس Stream of consciousness یا جریان سیال ذهن ساخته می شن که از همین عنصر به وجود میاد؛ جریان سیال ذهن باعث می شه نقش مولف در آثار سورعال کمرنگ بشه و یا در بعضی از اونها مرگ مولف اتفاق میفته (بالاتر گفتم, واسه همین نظر مولف درباره اثرش اعتبار نداره). اوج تکنیک جریان سیال ذهن رو توی رمان "بوف کور" می شه دید, این رمان یه کلاس آموزش اصول و تکنیک سورعال به حساب میاد. (اصول و تکنیکهای داستان نویسی و فیلمنامه نویسی سورعال از جمله همین جریان سیال ذهن رو بعدن توضیح می دم).

کسایی که وقت ندان رمان سورعال بخونن, می تونن داستان کوتاه "سه قطره خون" به قلم صادق هدایت رو بخونن که کلن چهار پنج صفحس, ولی یه نمونه خوب سورعاله. شخصیت اول داستان یه بیمار اسکیزوفرنه که داستانش در قالب توهم بینی و هذیون به صورت اول شخص بیان می شه. این لینک دانلودش, یه مجموعه داستان های کوتاهه, اولین داستانش سه قطره خونه (بقیه داستان های مجموعه هم شاهکارن ولی سورعال نیستن, مثه داستان "داش آکل" و "آیینه شکسته" و... که چهار پنج صفحه ی کوتاه ولی محشره, حتمن لذت می برین. اگه یه دونه از داستان های کوتاهش رو خوندین و خوشتون اومد کتابش رو حتمن از دستفروشای انقلاب بخرین و به صورت کتاب بقیه رو بخونین)

http://dl.parsbook.com/server3/uploads/ ... -khoon.zip


تصویر
 
سپـاس : 1204

ارسـال : 788


شهر: تهران
نام نویسی: 90/12/26

زن

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی MENERVA در شنبه 23 دي 1396 - 00:58

نقد و بررسی واپسین اثر کریستوفر نولان, دانکرک (رضا حاج‌محمدی یه منتقد برجسته و آینده‌داره) :

https://www.zoomg.ir/2017/12/26/270033/ ... -terrible/
 
سپـاس : 1204

ارسـال : 788


شهر: تهران
نام نویسی: 90/12/26

زن

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی MENERVA در چهارشنبه 11 بهمن 1396 - 14:25

پارادوکسی نظرت درباره death note رو خوندم؛ آره قبول دارم. درسته حرفت. ولی شخصیت پردازی که گفتی بد نبود اتفاقن یکی از ضعفهای بزرگ بود. شخصیت پردازی آنیمه به سبک توصیفی بود؛ یعنی صرفن به توصیف کاراکترها می پرداخت, کاراکترها سیر و سفری طی نمی کردن و character arc اصلن دیده نمی شد. کلاس دیالوگ‌پردازی هم که در حد دهه ۹۰ بود. بقیه ایرادها رو هم گفتم؛ در کل آنیمه ادعای فلسفی بودن داشت, اما توخالی بود. اما فراموش نکن دث نوت به عنوان یه اثر ساختاری موفقه و موفقیتش هم مدیون ساختارشه, اما محتوا در خدمت فرم بود و داستان از مسائل جدی خیلی سرسری رد می شد. مثه کشتن یه انسان, یه سری به سریالهای ‌مارول نتفلیکس و حتی دی‌سی سی‌دابلیو که خیلی ازش انتقاد می شه بزنی می فهمی چقدر این مسئله مهم و جدی گرفته می شه (کشتن یه انسان چیز خیلی پیچیده‌ایه, توی دث نوت این مسئله مثه خیلی مسائل جدی‌تر خیلی سطحی و تین‌ایجری وارد داستان شده بود). مسائل جدی خیلی تین‌ایجری وارد داستان شده بود و پردازش ضعیفی داشت؛ می شه گفت پیچش‌های فلسفی آنیمه فدای ساختار شده بود و البته آنیمه در راستای رسیدن به این هدفش که سرگرم کردن مخاطب بود موفق شده.
 
سپـاس : 1204

ارسـال : 788


شهر: تهران
نام نویسی: 90/12/26

زن

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی TopNotch در چهارشنبه 11 بهمن 1396 - 17:11

DN انیم جذابیه اما قرار نیست همه خیلی خوششون بیاد اول از همه باید توجه کرد که اینی که داری نگاه میکنی انیمه نه سریال نه فیلم بعد از این باید توجه کرد که این اثر غربی نیست و ژاپنیه پس قرار نیست مثل سریال های کمیک آبکی مثل فلش یا Defenders باشه که کلا داستان جوریه انگار فی البداهه نوشتنش.
اینکه به دیالوگ های دهه 90ی اثر گیر بدیم من بیشتر به عنوان یه اشکال نگاهش نمیکنم دوست دارم بگم سبک نویسنده (البته این سبک تو انیم های دیگه هم دیده میشه مخصوصا تو انیم های جنایی کلا فک کنم ژاپنیا علاقه دارن به دهه ی 90) که این سبک باز کلا دهه 90 ی نیست و کمی فرهنگ شرقی درش دیده میشه، بعد از کلی انیم دیدن براتون جا میفته
نکته ی بعدی اینکه اگه هرکس دیگه بهش میگفتن 30 قسمت فقط 30 فسمت فرصت داری تا این داستان جذاب و روایت کنی قطعا نمیومد همه چیز رو توصیف بده یا مخاطب و با گذشته و آینده ی کاراکتر هاگیج کنه قطعا باید میمومد از یه سری چیز ها صرف نظر میکرد اما با این حال تمام چیزیو که لازم بوده به تصویر کشید من از اون دسته آدم هایی بودم که همیشه میگفتم یه نقاشی یا اثر خوب توضیح زیادی در مورد خودش نمیده و برداشت مفهوم رو به عهده ی مخاطب میذاره(در باره ی این موضوع قبلا همینجا تو هوپا خیلی بحث کردیم)و ما توی این 30 قسمت از دفترچه ی مرگ چیزی رو دیدیم که باید میدیدم و اینکه کشتن یه انسان مسئله ی اصلی این انیم نبود و نیست ولی باز هم بهش به اندازه ی مناسب پرداخته شد.
it is a tale told by an idiot, full of sound and fury, signifying nothing.
نماد کاربر
 
سپـاس : 538

ارسـال : 697


نام نویسی: 90/6/22

ذکر نشده

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی MENERVA در پنجشنبه 12 بهمن 1396 - 00:15

TopNotch نوشته است:پس قرار نیست مثل سریال های کمیک آبکی مثل فلش یا Defenders باشه که کلا داستان جوریه انگار فی البداهه نوشتنش.


به سریالهای مدافعان (Defenders) و فلش (The Flash) اشاره کردی, یه مطلبی کلن درباره دنیای کمیک ها می گم, مخصوصا این دوتا سریال, بعد درباره دث نوت می نویسم.

کیمکهای سی‌دابیلو اخیرا خیلی افت کرده؛ تنها امید دی‌سی به فلشه, فلش ساختار خوبی داره ولی اخیرا اونم به محتوای ضعیف بقیه سریالیهای دنیای کماندار (arrowverse) دچار شده؛ اولن باید ببینیم هدف خالق اثر از ساخت اثرش چیه؟ هدف سازندگان فلش صرفن سرگرم کردن مخاطبا بوده, هیچ مفهوم و معنی والاتری این سریال نداره (و قطعا موندگار هم نیست) اما در راستای هدفش موفق بوده, اما این موفقیت فقط دو فصل ادامه دار می شه؛ متاسفانه از فصل دو به بعد فلش هم به سرنوشت کماندار دچار شد, کار به جایی کشید که بعضی صحنه ها رسما داشتم خودمو می زدم! مثلن وقتی لورل لانس از جهان موازی اومد, سرم رو کوبیدم به لپتاپ, ایبارد ثاون بعد از مرگش صدتا ورژن سفر در زمان شد و بارها توی سریال فلش و افسانه های فردا اومد که اونم هربار می دیدمش یه فحش آبدار به سی‌دابلیو می دادم و... اصلن یکی از بزرگترین ایرادات دنیای کماندار وابستگی شدید سازنده ها به کاراکترهاست به طوری که هیچ جوره نمی تونن حذفشون کنن. این در حالیه که یکی از علتهای محبوبیت گیم اف ترون حذف بی‌رحمانه‌ی کاراکترهای اصلی بوده, اما سی دابلیو اصولن نمی تونه ریسک خلاء کاراکترها رو بپذیره. به صد روش تین‌ایجری کاراکترها از مرگ زنده می شن, یا از یه جهان موازی میان توی earth 1, یا سفر در زمان می کنن و می شن ده ها ورژن (واد د فاک؟ smile021 ) یا گودال لازاروس برشون می گردونه (سارا), یا علنا می میرن بعد معلوم می شه نمردن! (نبرد اولیور با راس الغول) و.... سریالهای دی‌سی سی‌دابلیو رسما داره معنای واقعی سریالهای تین‌ایجری رو ادا می کنه. بهترین سریال شبکه سی‌دابلیو که من دیدم 100 بوده. اونم فرم تین‌ایجری داره ولی از نظر محتوایی در حد سریالهای اچ‌بی‌اوئه.
......
بعد از وضعیت داغون کمیکهای دنیای کماندار و دی‌سی سی‌دابلیو, امیدها به همکاری مارول و نتفلیکس دوخته شده بود؛ شروع مارول با نتفلیکس شاهکار بود, نهایت شاهکار یه سریال کمیک بوکی رو می شد با شاهکار نتفلیکس Daredevil تجربه کرد, بی‌باک خدای تمام سریالهای کمیک بوکی بود و هنوزم هست (صحبت کردن از daredevil ساعتها طول می کشه), سریال بعدی جسیکا جونز حجت مارول کامیکس رو تموم کرد و نتفلیکس رسما صد هیچ از سی‌دابلیو جلو افتاد. ضدقهرمان جسیکا جونز ثابت کرد نتفلیکس توی پردازش آنتاگونیستها دستکمی از کریستوفر نولان نداره؛ اما متاسفانه سریالهای بعدی لوک کیج و آیرون فیست به این برتری خاتمه دادن, مدافعان قرار بود دوباره مارول نتفلیکس رو به اوج برگردونه که با فضاحت و آبروریزی تمام شد. اما مارول پانیشر عالی بود, در حد یه شاهکار و تونست دوباره آبروی نتفلیکس رو بخره.
-----
همه اینا به کنار, تو دعوای مت مورداک رو با اولیور کویین مقایسه کن! اصن مت مورداک هربار دعوا می کنه من صد بار از جام بلند می شم تکون می خورم چپ و راست می رم و از مشتهای حریف آخم درمیاد؛ اینقدر که نبرد واقعیه و اون خستگی و از نفس افتادن مت مورداک رو می شه حس کرد (نبرد راهرو رو ببین جوری نفس نفس می زنه که من خودم احساس خستگی می کردم!) با اینکه می دونیم مت نمی میره اما می دونیم آسیب پذیره و این خطر رو هر لحظه حس می کنیم. حالا اولیور کویین! قربونش برم می ره یه تنه با ده نفر دعوا کنه, از رگبارهای گلوله جاخالی می ده و بیست نفرم این وسط ناکار می کنه بعد اون ده نفر رو جوری می زنه که طبق دوز پزشکی بیهوش بشن (چون هیشکی رو نمی کشه). یعنی وقتی اولیور دعوا می کنه من یه دستم زیر چونمه و در حالیکه خمیازه می کشم می رم تلگراممو چک می کنم جواب دوستامو می دم بعد میام ببینم دعوا تموم شد یا نه.

تصویر
 
سپـاس : 1204

ارسـال : 788


شهر: تهران
نام نویسی: 90/12/26

زن

بعدی

بازگشت به گفتگوی آزاد

چه کسی هم اکنون اینجاست ؟

کاربرانی که در این تالار هستند: بدون کاربران عضو شده و 8 مهمان