مجموعه مقالات عرفان کسرایی


مجموعه مقالات عرفان کسرایی

نوشتهاز سوی Logan در جمعه 17 دي 1395 - 08:45

دنیای ترسناک بدون علیّت

«علیت» مفهومی نیست که تنها در فلسفه و منطق موضوع بحث باشد. هر توضیح و تبیین علمی که در هر مساله فیزیک یا زیست شناسی یا فیزیولوژی طرح می کنیم و یا هر برنامه ریزی که برای وارد شدن یک فضاپیما به مدار یک سیاره صورت می گیرد مبتنی بر علیت است. وقتی در یک مساله فیزیکی؛ دلیل حرکت یک قطعه آهنربا یا فنر را توضیح می دهیم؛ یا مدت زمان لازم برای آب شدن یک قطعه یخ ۱۰۰ گرمی در یک ظرف آب جوش ۱۰۰ درجه سانتیگراد را پیش بینی می کنیم در واقع از پیش پذیرفته ایم که در جهان چیزی وجود دارد که بر اساس آن؛ یک سری از وقایع؛ به علت برخی دیگر اتفاق می افتند.
علیت از دوران یونان باستان موضوع مناقشه و بحث فیلسوفان بوده است و مثلا ارسطو علیت را در ۴ سطح؛ علت مادی؛ علت صوری؛ علت فاعلی و علت غایی تعریف کرد و بعدها دیوید هیوم David Hume فیلسوف اسکاتلندی؛ علیت را فاقد ضرورت منطقی دانست و اعلام کرد انتظار آمدن یک چیز در پی چیزی دیگر، در واقع در خود آن چیزها نیست؛ بلکه پس زمینه ذهنی دارد و چیزی است که ما در سراسر زندگی خود به آن عادت کرده ایم. از دید هیوم آن چیزی که وجود دارد صرفا تعاقب دو پدیده به دنبال یکدیگر است و به نوعی فقط یک تقارن زمانی.
مثلا ممکن است هر روز راس ساعت ۶ صبح ببینیم که با عبور قطار از مقابل مدرسه؛ و بلافاصله پس از آن زنگ یک مدرسه نیز به صدا در می آید. این دو رخداد همزمان ممکن است وجود یک رابطه علّی را به ذهن متبادر کند در حالیکه هیچ بستگی و ربط علی بین این دو پدیده وجود ندارد و هیچ کدام معلول دیگری نبوده اند.
هیوم از «تعاقب همیشگی» Constant conjunction برخی پدیده ها صحبت می کند و مثلا می گوید وقتی به دنبال هر رعد و برق باران می‌بارد به این معنی نیست که رعد و برق؛ علت بارش باران است. رودولف کارناپ فیلسوف علم در کتاب مشهور خود مبانی فلسفی فیزیک می نویسد: ما عموما در پی یافتن علتی واحد برای پدیده ها هستیم. در حالیکه مثلا در جریان یک تصادف رانندگی ممکن است یک نفر لغزنده بودن سطح جاده و دیگری تخطی از سرعت مجاز و دیگری خرابی لنت ترمز و حتی یک روانکاو؛ حواس پرتی و عصبانیت راننده را علت تصادف اعلام کند.
اینکه کدام یکی از اینها در واقع “علت” بروز سانحه بوده است به سادگی امکان پذیر نیست. علیت در ذهن آدمی یک رابطه نامتقارن است. مثلا اگر اتصال برق علت آتش سوزی باشد؛ عقل سلیم نمی پذیرد که آتش سوزی علت اتصال برق باشد. هر چند در سیستم های پیچیده (سیستم های کنترلی با فیدبک) و یا موارد دیگر تشخیص اینکه دقیقا چه چیزی دلیل دیگری است پیچیده تر از این حرفهاست. شاید مایه تعجب باشد ولی واقعا یکی از دغدغه های فلسفی این است که مثلا از کجا می توان با قطع یقین دانست که “بیماری روانی” به دلیل “عدم تعادل شیمیایی در مغز” و یا “نقص ناقل شمیایی سرتونین” رخ می دهد یا “عدم تعادل شیمیایی در مغز”؛ معلول “بیماری روانی است”؟
این جدل های فکری بر سر مفهوم علیت؛ با توسعه فیزیک جدید و مکانیک کوانتومی به خصوص در قرن بیستم بار دیگر به بحث های فلسفی بین فیزیکدانان دامن زد. یکی از رایج ترین تعابیر فلسفی مکانیک کوانتومی که به تعبیر کپنهاگی (Copenhagen interpretation) شهرت دارد و از سوی نیلز بوهر و هایزنبرگ ارائه شده بود؛ به صراحت مورد مخالفت آلبرت اینشتین قرار گرفت.
جمله مشهور او که “خداوند در خلقت جهان، تاس نمی ریزد” به وضوح ریشه در ناخشنودی وی از کنار گذاردن علیت و رویدادهای منفرد به سود یک تعبیر صرفاً آماری دارد. شاید حق با هیوم باشد که علیت صرفا یک عادت روانی است و نه چیزی بر پایه ضرورت منطقی. ما به لحاظ روانی نمی توانیم دنیایی که بدون علیت و شبکه ترتب حوادث کار می کند تصور کنیم. چنین دنیایی بی نهایت ترسناک و وحشت آور خواهد شد.
کافیست تصور کنیم که در دنیایی زندگی می کنیم که برق در آن؛ گاهی منجر به مرگ انسان می شود و گاهی نه. خورشید گاهی طلوع می کند و گاهی نه و هیچ تضمینی نیست که مثلا اگر از هواپیما به پایین میپریم و چتر را باز می کنیم سالم به زمین برسیم. یک بار مقاومت هوا عمل می کند و یکبار دیگر نه. چنین دنیایی قابل پیش بینی نیست و ما از دنیایی که وقایع آن قابل پیش بینی نباشد می ترسیم. دلیل آن هم واضح است؛ در این صورت نمی توانیم خود را در برابر حوادث احتمالی آماده کنیم و جان به در ببریم. ما عادتا دوست داریم در دنیایی زندگی کنیم که در آن؛ رخدادها با یک نظم قابل پیش بینی و بر اساس یک نوع علیت قابل محاسبه کار کند.

منبع: elmna.com
نماد کاربر
 
سپـاس : 12

ارسـال : 4


نام نویسی: 95/8/6

ذکر نشده

Re: مجموعه مقالات عرفان کسرایی

نوشتهاز سوی daneshpajooh در جمعه 17 دي 1395 - 22:26

Logan نوشته است:
دنیای ترسناک بدون علیّت

«علیت» مفهومی نیست که تنها در فلسفه و منطق موضوع بحث باشد. هر توضیح و تبیین علمی که در هر مساله فیزیک یا زیست شناسی یا فیزیولوژی طرح می کنیم و یا هر برنامه ریزی که برای وارد شدن یک فضاپیما به مدار یک سیاره صورت می گیرد مبتنی بر علیت است. وقتی در یک مساله فیزیکی؛ دلیل حرکت یک قطعه آهنربا یا فنر را توضیح می دهیم؛ یا مدت زمان لازم برای آب شدن یک قطعه یخ ۱۰۰ گرمی در یک ظرف آب جوش ۱۰۰ درجه سانتیگراد را پیش بینی می کنیم در واقع از پیش پذیرفته ایم که در جهان چیزی وجود دارد که بر اساس آن؛ یک سری از وقایع؛ به علت برخی دیگر اتفاق می افتند.
علیت از دوران یونان باستان موضوع مناقشه و بحث فیلسوفان بوده است و مثلا ارسطو علیت را در ۴ سطح؛ علت مادی؛ علت صوری؛ علت فاعلی و علت غایی تعریف کرد و بعدها دیوید هیوم David Hume فیلسوف اسکاتلندی؛ علیت را فاقد ضرورت منطقی دانست و اعلام کرد انتظار آمدن یک چیز در پی چیزی دیگر، در واقع در خود آن چیزها نیست؛ بلکه پس زمینه ذهنی دارد و چیزی است که ما در سراسر زندگی خود به آن عادت کرده ایم. از دید هیوم آن چیزی که وجود دارد صرفا تعاقب دو پدیده به دنبال یکدیگر است و به نوعی فقط یک تقارن زمانی.
مثلا ممکن است هر روز راس ساعت ۶ صبح ببینیم که با عبور قطار از مقابل مدرسه؛ و بلافاصله پس از آن زنگ یک مدرسه نیز به صدا در می آید. این دو رخداد همزمان ممکن است وجود یک رابطه علّی را به ذهن متبادر کند در حالیکه هیچ بستگی و ربط علی بین این دو پدیده وجود ندارد و هیچ کدام معلول دیگری نبوده اند.
هیوم از «تعاقب همیشگی» Constant conjunction برخی پدیده ها صحبت می کند و مثلا می گوید وقتی به دنبال هر رعد و برق باران می‌بارد به این معنی نیست که رعد و برق؛ علت بارش باران است. رودولف کارناپ فیلسوف علم در کتاب مشهور خود مبانی فلسفی فیزیک می نویسد: ما عموما در پی یافتن علتی واحد برای پدیده ها هستیم. در حالیکه مثلا در جریان یک تصادف رانندگی ممکن است یک نفر لغزنده بودن سطح جاده و دیگری تخطی از سرعت مجاز و دیگری خرابی لنت ترمز و حتی یک روانکاو؛ حواس پرتی و عصبانیت راننده را علت تصادف اعلام کند.
اینکه کدام یکی از اینها در واقع “علت” بروز سانحه بوده است به سادگی امکان پذیر نیست. علیت در ذهن آدمی یک رابطه نامتقارن است. مثلا اگر اتصال برق علت آتش سوزی باشد؛ عقل سلیم نمی پذیرد که آتش سوزی علت اتصال برق باشد. هر چند در سیستم های پیچیده (سیستم های کنترلی با فیدبک) و یا موارد دیگر تشخیص اینکه دقیقا چه چیزی دلیل دیگری است پیچیده تر از این حرفهاست. شاید مایه تعجب باشد ولی واقعا یکی از دغدغه های فلسفی این است که مثلا از کجا می توان با قطع یقین دانست که “بیماری روانی” به دلیل “عدم تعادل شیمیایی در مغز” و یا “نقص ناقل شمیایی سرتونین” رخ می دهد یا “عدم تعادل شیمیایی در مغز”؛ معلول “بیماری روانی است”؟
این جدل های فکری بر سر مفهوم علیت؛ با توسعه فیزیک جدید و مکانیک کوانتومی به خصوص در قرن بیستم بار دیگر به بحث های فلسفی بین فیزیکدانان دامن زد. یکی از رایج ترین تعابیر فلسفی مکانیک کوانتومی که به تعبیر کپنهاگی (Copenhagen interpretation) شهرت دارد و از سوی نیلز بوهر و هایزنبرگ ارائه شده بود؛ به صراحت مورد مخالفت آلبرت اینشتین قرار گرفت.
جمله مشهور او که “خداوند در خلقت جهان، تاس نمی ریزد” به وضوح ریشه در ناخشنودی وی از کنار گذاردن علیت و رویدادهای منفرد به سود یک تعبیر صرفاً آماری دارد. شاید حق با هیوم باشد که علیت صرفا یک عادت روانی است و نه چیزی بر پایه ضرورت منطقی. ما به لحاظ روانی نمی توانیم دنیایی که بدون علیت و شبکه ترتب حوادث کار می کند تصور کنیم. چنین دنیایی بی نهایت ترسناک و وحشت آور خواهد شد.
کافیست تصور کنیم که در دنیایی زندگی می کنیم که برق در آن؛ گاهی منجر به مرگ انسان می شود و گاهی نه. خورشید گاهی طلوع می کند و گاهی نه و هیچ تضمینی نیست که مثلا اگر از هواپیما به پایین میپریم و چتر را باز می کنیم سالم به زمین برسیم. یک بار مقاومت هوا عمل می کند و یکبار دیگر نه. چنین دنیایی قابل پیش بینی نیست و ما از دنیایی که وقایع آن قابل پیش بینی نباشد می ترسیم. دلیل آن هم واضح است؛ در این صورت نمی توانیم خود را در برابر حوادث احتمالی آماده کنیم و جان به در ببریم. ما عادتا دوست داریم در دنیایی زندگی کنیم که در آن؛ رخدادها با یک نظم قابل پیش بینی و بر اساس یک نوع علیت قابل محاسبه کار کند.

منبع: elmna.com


ممنون بابت مطلب جالبتون.
با خوندن این مطلب یک نکته به ذهنم می رسه. اینکه علم تجربی ادعایی در زمینه علت و معلولی نداره. علم صرفا بر اساس مشاهدات قانونگذاری میکنی. مثلا سقوط سیب از درخت اگرچه ظاهرا در جملات علمی بعنوان معلول گرانش زمین عنوان میشه اما سقوط سیب و اساسا نیروی گرانش بر اساس تجربه و مشاهده کشف شده و خواص و اندازه ش کاملا بر اساس مشاهده ست.
خلاصه اینکه اگر از علم بپرسن چرا سیب سقوط میکنه اینطور جواب میده که بر اساس مشاهدات میشه پیش بینی کرد که سقوط میکنه و اطمینانی هم ازین بابت وجود نداره چون بسط دادن قانون گرانش به همه اجرام صرفا بر اساس مشاهدات و سپس استدلال استقرایی بدست اومده که استقرای ناقصی هست و نتیجه ش لزوما همه جا برقرار نیست.
این حالت برای همه پدیده های فیزیکی برقراره. وقتی علم میتونه بحث علت رو مطرح کنه که بتونه به چراها پاسخ بده. اما علم به هیچ چرایی پاسخ نمیده. علم فقط به چگونه ها پاسخ میده.
ممنون از توجهتون
نماد کاربر
 
سپـاس : 2

ارسـال : 38


نام نویسی: 89/9/24

ذکر نشده

Re: مجموعه مقالات عرفان کسرایی

نوشتهاز سوی Logan در دوشنبه 20 دي 1395 - 19:51

یادداشتی در باب غامض گویی فلسفی/”آیا هر کلام مبهمی ژرف است؟”


پیچیده گویی ؛  مبهم گویی ؛ غامض گویی ؛ قلمبه سلمبه گویی؛ پرطمطراق حرف زدن از جمله صفاتی است که معمولا به کلام فیلسوفان اطلاق می شود. بسیاری از تعابیر فیلسوفان را به سختی می توان درک کرد. آنها از کلمات تو در تو و پیچیده و با بافت سنگین ادبی استفاده می کنند و کلماتی را به کار می گیرند که درک آن برای عموم دشوار است. اما آیا به راستی هر سخن پیچیده ای که در آن کلمات ثقیل و دشوار به کار رفته به لحاظ محتوایی ژرف و عمیق است؟ چندی پیش جین واینگارتن Gene Weingarten یادداشتی در واشنگتن پست نوشته و در آن اعتراف کرده بود که طی ۲۵ سال گذشته، کلمات فلسفی مانند معرفت‌شناختی Epistemology  و وجودشناسی Ontology   را بدون اینکه بداند هر کدام دقیقا به چه معناست جابجا استفاده کرده و در این مدت هیچکسی هم به او اعتراضی نکرده است.

در حدود ۲۰ سال پیش در ماجرای مشهور آلن سوکال(Alan Sokal) که به نیرنگ سوکال یا مساله سوکال Sokal affair یا Sokal hoax معروف است داستان مشابهی رخ داده بود. آلن سوکال در شماره های  ۴۶ و ۴۷ بهار و تابستان ۱۹۹۶ یک نشریه مطالعات فرهنگی آمریکا با نام Social Text عامدانه یک مقاله بی نهایت بی سر و ته و بی معنا با عنوان پر طنین ″تخطی از حدود؛ به سوی تاویلی متحول کننده از گرانش کوانتومی″ارسال کرده بود. در نهایت حیرت مقاله ء سوکال در این نشریه پذیرفته شده و در صفحات ۲۱۷ تا ۲۵۲ انتشار یافت. سوکال در این مقاله با آسمان و ریسمان بافی و استفاده از کلمات و واژگان درهم و مغشوش ″علم پسا کوانتومی″ را به ″دیالکتیک گرایی″ ربط  می داد و  ″هرمنوتیک نسبیت عام کلاسیک″ را با ″توپولوژی دیفرانسیلی″ مخلوط می کرد و آخر سر هم نتیجه بی سر و ته و گنگ و بی معنایی از این همه کلمه پر طمطراق و پیچیده می گرفت.  سوکال بعد از انتشار این مقاله، نقشه خود را افشا کرد و گفت غرض اش این بوده که نشان دهد که چگونه فضاهای ادبی و روشنفکری تحت تاثیر زرق و برق ادعاهای توخالی (ولی با ادبیات غامض و پیچیده و قلمبه سلمبه گویی) قرار می‌گیرند. مانند بسیاری از ادعاهای پوچ که با روکش کلمات علم مدرن یا کلمات پیچیده فلسفی پوشانده می شوند تا طنین شان مخاطب ناآگاه را مرعوب ‌کند.

به کارگیری ادبیات پیچیده و دشوار در متون و اندیشه های دشوار اجتناب ناپذیر است و بسیاری از مفاهیم  پیچیده فلسفی (یا علمی) را نمی توان با ادبیات ساده و روزمره توضیح داد. به عبارت دیگر شاید بهتر باشد بگوییم اگر مفاهیم پیچیده علم و فلسفه به زبان ساده توضیح داده شوند طبیعتا بخشی از غنای محتوایی خود را از دست می دهند. اما این بدان معنا نیست که هر کلام پیچیده و اصطلاحا هر قلمبه سلمبه گویی؛ مفهوم ژرفی در خود دارد. هر نوشتاری که از کلمات نسبیت؛ اینشتین؛ مکانیک کوانتومی؛ توپولوژی؛ هرمنوتیک؛ کانت یا اپیستمولوژی یا پارادایم  استفاده کرده باشد الزاما نوشتار عمیقی نیست و افکار ژرفی را بازتاب نمی دهد. در بسیاری موارد به کار گیری کلمات ژرف می تواند حاکی از فضل فروشی ریاکارانه باشد نه دلیلی بر غنای محتوایی یک اندیشه
نماد کاربر
 
سپـاس : 12

ارسـال : 4


نام نویسی: 95/8/6

ذکر نشده

Re: مجموعه مقالات عرفان کسرایی

نوشتهاز سوی Logan در جمعه 1 بهمن 1395 - 20:08

خرافه ها چگونه ساخته می شوند؟


خرافات بخش بزرگی از فرهنگ جوامع انسانی را تشکیل می دهد. رفتارهایی که هیچ دلیلی برای انجام آن در دست نداریم و غالبا در فرهنگ های مختلف به عنوان آداب و رسوم اجتماعی بدیهی و بدون نیاز به دلیل در نظر گرفته می شوند.  مثلا زدن به تخته برای رد بلا و یا بدیمنی گربه سیاه و بسیاری باورهای دیگر. اینکه در تولد شمع های روی کیک را فوت می کنیم و باور می کنیم که در زمان فوت کردن شمع باید چشمهایمان را ببندیم و آرزویی کنیم.  اینکه دیدن تفاله چایی در استکان نشانه قریب الوقع بودن یک مهمان ناخوانده است؛ اینکه آیینه شکسته ۷ سال پیاپی بدبختی در پی دارد  برای از بین بردن این نحوست باید تکه هایش شکسته آینه را جمع آوری و زیر نور ماه در خاک دفن کرد؛ از جمله این خرافه های بی پشتوانه است. بسیاری از پژوهشگران علوم اجتماعی خاستگاه خرافات را در پاسخ های شرطی انسان جستجو می کنند. برخی دیگر خرافات را پدیده ه ای اجتماعی در نظر می گیرند و برخی دیگر خرافات را به واسطه فقدان درک درست از علیت می دانند. مایکل داو یک مردم شناس آمریکایی است که سالها روی رفتار جمعی و قبلیه ای تمدن ها کار کرده است. یکی از تحقیقات او دربارهء قبیله  کانتو ساکن جنگل های اندونزی بود. او در جریان پژوهش های خود دریافت که این قبلیه هر سال در یک قسمت متفاوت از جنگل به کشت و زرع می پردازد و سال بعد ناحیه دیگری را برای کشت انتخاب می کند. اهالی قبلیه به صورت اعجاب انگیزی بر این باورند که پرندگان بومی جنگل؛ همه ساله به آنها نشان می دهند که محل کشت کجا باید باشد.
واگذار کردن کار به فال و شانس البته منحصر به قبیله کانتو نیست و حتی بسیاری از قبایل آفریقایی یا سرخپوستی نیز باورهای مشابهی دارند. مثلا قبیله ای در مرکز آفریقا زمانی که تصمیم گیری مهمی در پیش دارد؛ با ریختن زهر در گلوی یک مرغ؛ تصمیم خود را به زنده ماندن یا مردن مرغ واگذار می کنند. قبیله سرخپوستی هم با کباب کردن کاسه سر گوزن های قطبی تلاش می کنند خطوط روی استخوان سر گوزن را تفسیر کنند و حدس بزنند کوچ گسترده گوزن ها بیشتر در کدام مناطق رخ خواهد داد. برخی از خرافه ها یا رفتارهای بی دلیل می تواند پس زمینه اقتصادی نیز داشته باشد. مثلا در بین باورهای خرافی آلمانی ها رایج است که سیگار را زمانی که فندک یا کبریت در دسترس نیست نباید با شمع روی میز روشن کرد. دلیل آن هم این بوده که در گذشته وقتی دریانوردان در فصل های سرد سال بیکار بودند و سفرهای دریایی متوقف می شد به ناچار برای گذران زندگی به کبریت فروشی روی می آوردند. اگر کسی از آنها کبریت نمی خرید و سیگار خود را با شمع روشن می کرد در حقیقت بازار این دریانوردان را خراب می کرد. برخی از رفتارهای جمعی خرافی به خصوص در جوامع غربی به قدری جا افتاده که تبدیل به یک فرهنگ معمول و مرسوم و روزمره شده است. مثلا به هم زدن لیوان نوشیدنی هیچ توجیه منطقی ندارد و صرفا مبتنی بر یک سنت دیرینه است. اما همین رفتار ظاهرا بی دلیل؛ روزگاری توجیه مشخصی داشته است و آن هم این بوده که در آن روزگار مسموم کردن رقبا یا شرکا (به خصوص در نزد دزدان دریایی) بسیار رایج بوده است؛ برخورد دادن لیوان ها با یکدیگر سبب میشده بخشی از نوشیدنی یک لیوان به داخل لیوان دیگر بریزد و در این صورت؛ کسی که لیوان دیگران را مسموم کرده بود؛ از نوشیدن امتناع می کرد و شناسایی می شد. باورهای خرافی مبتنی بر منطق و پیش فرض های اشتباه هستند و از آنجایی که رفتارهای ما ؛ بر اساس باورهای ما شکل می گیرند؛ بسیار بعید است که باورهای غلط؛ نتایج درستی در رفتار ما به دنبال خود داشته باشد.
نماد کاربر
 
سپـاس : 12

ارسـال : 4


نام نویسی: 95/8/6

ذکر نشده

Re: مجموعه مقالات عرفان کسرایی

نوشتهاز سوی You-See در شنبه 2 بهمن 1395 - 15:38

Logan نوشته است:
یادداشتی در باب غامض گویی فلسفی/”آیا هر کلام مبهمی ژرف است؟”


پیچیده گویی ؛  مبهم گویی ؛ غامض گویی ؛ قلمبه سلمبه گویی؛ پرطمطراق حرف زدن از جمله صفاتی است که معمولا به کلام فیلسوفان اطلاق می شود. بسیاری از تعابیر فیلسوفان را به سختی می توان درک کرد. آنها از کلمات تو در تو و پیچیده و با بافت سنگین ادبی استفاده می کنند و کلماتی را به کار می گیرند که درک آن برای عموم دشوار است. اما آیا به راستی هر سخن پیچیده ای که در آن کلمات ثقیل و دشوار به کار رفته به لحاظ محتوایی ژرف و عمیق است؟ چندی پیش جین واینگارتن Gene Weingarten یادداشتی در واشنگتن پست نوشته و در آن اعتراف کرده بود که طی ۲۵ سال گذشته، کلمات فلسفی مانند معرفت‌شناختی Epistemology  و وجودشناسی Ontology   را بدون اینکه بداند هر کدام دقیقا به چه معناست جابجا استفاده کرده و در این مدت هیچکسی هم به او اعتراضی نکرده است.

در حدود ۲۰ سال پیش در ماجرای مشهور آلن سوکال(Alan Sokal) که به نیرنگ سوکال یا مساله سوکال Sokal affair یا Sokal hoax معروف است داستان مشابهی رخ داده بود. آلن سوکال در شماره های  ۴۶ و ۴۷ بهار و تابستان ۱۹۹۶ یک نشریه مطالعات فرهنگی آمریکا با نام Social Text عامدانه یک مقاله بی نهایت بی سر و ته و بی معنا با عنوان پر طنین ″تخطی از حدود؛ به سوی تاویلی متحول کننده از گرانش کوانتومی″ارسال کرده بود. در نهایت حیرت مقاله ء سوکال در این نشریه پذیرفته شده و در صفحات ۲۱۷ تا ۲۵۲ انتشار یافت. سوکال در این مقاله با آسمان و ریسمان بافی و استفاده از کلمات و واژگان درهم و مغشوش ″علم پسا کوانتومی″ را به ″دیالکتیک گرایی″ ربط  می داد و  ″هرمنوتیک نسبیت عام کلاسیک″ را با ″توپولوژی دیفرانسیلی″ مخلوط می کرد و آخر سر هم نتیجه بی سر و ته و گنگ و بی معنایی از این همه کلمه پر طمطراق و پیچیده می گرفت.  سوکال بعد از انتشار این مقاله، نقشه خود را افشا کرد و گفت غرض اش این بوده که نشان دهد که چگونه فضاهای ادبی و روشنفکری تحت تاثیر زرق و برق ادعاهای توخالی (ولی با ادبیات غامض و پیچیده و قلمبه سلمبه گویی) قرار می‌گیرند. مانند بسیاری از ادعاهای پوچ که با روکش کلمات علم مدرن یا کلمات پیچیده فلسفی پوشانده می شوند تا طنین شان مخاطب ناآگاه را مرعوب ‌کند.

به کارگیری ادبیات پیچیده و دشوار در متون و اندیشه های دشوار اجتناب ناپذیر است و بسیاری از مفاهیم  پیچیده فلسفی (یا علمی) را نمی توان با ادبیات ساده و روزمره توضیح داد. به عبارت دیگر شاید بهتر باشد بگوییم اگر مفاهیم پیچیده علم و فلسفه به زبان ساده توضیح داده شوند طبیعتا بخشی از غنای محتوایی خود را از دست می دهند. اما این بدان معنا نیست که هر کلام پیچیده و اصطلاحا هر قلمبه سلمبه گویی؛ مفهوم ژرفی در خود دارد. هر نوشتاری که از کلمات نسبیت؛ اینشتین؛ مکانیک کوانتومی؛ توپولوژی؛ هرمنوتیک؛ کانت یا اپیستمولوژی یا پارادایم  استفاده کرده باشد الزاما نوشتار عمیقی نیست و افکار ژرفی را بازتاب نمی دهد. در بسیاری موارد به کار گیری کلمات ژرف می تواند حاکی از فضل فروشی ریاکارانه باشد نه دلیلی بر غنای محتوایی یک اندیشه


نمی دونم چرا من رو یاد دکتر عباسی انداخت smile001
دوستای گلم حمایت کنید : https://cafebazaar.ir/app/com.nikanmehr.marmarxword/

تصویر
نرم افزارهای مالی، بازرگانی، پخش و فروش مویرگی، .. "نیکان مهر مهان"
نرم افزار پخش مويرگي
نماد کاربر
 
سپـاس : 557

ارسـال : 738


نام: U30
سن: 34 سال
شهر: تهران
نام نویسی: 93/5/19

مرد

Re: مجموعه مقالات عرفان کسرایی

نوشتهاز سوی Logan در دوشنبه 2 اسفند 1395 - 22:18

پارادایم های علمی؛ توهم خرگوش و اردک


آیا ما جهان را همانگونه می بینیم که اجداد انسانی مان مشاهده می کردند؟

ظاهرا بله!
آنها همین آسمان؛ همین زمین، با تمام چشمه ها، کوهها و جنگل هایش؛ همین خورشید و همین ماه و ستارگان را مشاهده می کردند. نظم طبیعت نیز از میلیونها سال پیش تا کنون اصولا نباید تغییری کرده باشد.
مثلا خورشید در ۱۵۰ هزار سال پیش برای هوموساپینس ها نیز از شرق طلوع می کرده و در مغرب غروب. اما دیدگاه بشر در طی این چند ده هزار سال مدام تغییر کرده است. تمدن های اولیه ممکن بود نظم یا آشوب های طبیعت را به جدال بین خدایان و ارواح شریر نسبت بدهند و طبیعت را واجد یک روح درونی بدانند که مثلا حافظ بقای قبلیه است. مثلا تمدن های اولیه در افسانه های خود تصور می کردند که زمین در میانه تارتاروس و اورانوس  قرار دارد.  تارتاروس در افسانه های یونانی، محل مجازات گناهکاران و به نوعی جهنم زیر زمین بود. در اسطوره های یونان باستان، کرونوس و دیگر تایتان هایی که با خدایان می جنگیدند در تارتاروس زندانی بودند. بر اساس این اسطوره ها فاصله اورانوس تا زمین به حدی بوده که در مقام مقایسه؛ اگر یک سندان برنزی از سقف آسمان به زمین می افتاد؛ ۹ روز و شب طول می کشید و روز دهم ؛ سندان به زمین می رسید. تارتاروس نیز به همین مقدار از اعماق تا زمین فاصله داشته و از دید اسطوره های یونان باستان، زئوس تایتانها یا غول های سرکش را به درون آن پرتاب کرده بود. اورانوس نیز نام یکی از اسطوره های یونانی است که تجسم آسمان و به عبارتی بهشت بالای زمین محسوب می شده و طبق اساطیر یونان، پدربزرگ زئوس و پدر کرونوس می باشد. این دیدگاه اسطوره ای را مقایسه کنید با مدل کپرنیک و کپلر یا با درکی که ما امروز از جایگاه زمین؛ از ساختار کیهان و تاریخچه شکل گیری جهان داریم.
توماس کوهن؛ فیلسوف و مورخ علم؛ این دیدگاه های مختلف در قبال ساختار جهان را به صورت انباشتی و تصحیح و آزمون و خطا نمی بیند. واضح تر بگویم. از دید کوهن؛ شناخت بشر از جهان به مرور زمان به نوعی تکمیل نشده و ما فقط با تغییر پارادایم ها و نگرش ها طرفیم.  او برای توضیح مقصود خود به مساله مشهور توهم اردک – خرگوشRabbit-Duck Illusion  اشاره می کرد (تصویر اصلی این مطلب) که مغز انسان می تواند به صورت جداگانه دو درک مختلف از یک شکل واحد داشته باشد. هم می تواند آن را به شکل سر یک خرگوش ببیند و هم به صورت سر اردک. این تصویر مشهور باز می گردد به کارهای روانکاو آمریکایی جوزف جاسترو  Joseph Jastrowکه می خواست نشان دهد که ادراک ما از تصویر؛ صرفا به آنچه می بینیم بستگی ندارد. در این تصویر زمانی طول می کشد که بتوانیم هر دو حالت ممکن را درک کنیم. اما وقتی که از هر دو شکل آگاهی پیدا کردیم می توانیم به سادگی؛ دیدگاه مان را عوض کنیم. اگر دلمان بخواهد می توانیم شکل را به صورت خرگوش ببینیم. و اگر هم دلمان بخواهد اردک! تصویری که جوزف جاسترو  انتخاب کرده بود ؛ کارتونی بود که در ۱۹ نوامبر سال ۱۸۹۲ در هفته نامه هارپر Harper منتشر شده بود که البته خود آن هم از روی یک تصویر دیگر منتشر شده در ۲۳ اکتبر همان سال؛ در یک نشریه آلمانی طنز به نام Fliegende Blätter کپی برداری شده بود.  در سال ۱۹۹۳ دو روانکاو به نام های براگر  Brugger به نتیجه جالبی رسیدند. آنها این شکل را در موقعیت های زمانی مختلفی به کودکان نشان دادند و از آنها خواستند توضیح دهند که چه چیزی در تصویر می بینند.  به صورت اعجاب آوری کودکان در روزهای عید پاک (نماد عید پاک خرگوش است) ؛ گزارش دادند که تصویر خرگوش می بینند. در حالی که کودکان در ماه اکتبر گزارش کردند که در تصویر اردک می بینند.
اما باز گردیم به ایده توماس کوهن؛ فیلسوف و مورخ علم که معتقد بود نظریه های علمی در حقیقت با گذر زمان شبیه به همین ادراک تصویری تغییر می کند. نگرش و فهم و درک ما نسبت به مفاهیم فیزیکی مانند گرانش؛ جرم؛ نیرو ؛ ماده و .. با درک انسان های چند قرن پیش متفاوت است. ما با دانستن نسبیت عام اینشتین ؛ مفهوم گرانش را به گونه ای درک می کنیم که با درک انسان عصر نیوتن متفاوت است. ما دنیا را به دو شکل مختلف می بینیم. چیزی شبیه به همان توهم خرگوش و اردک. اما پرسش اصلی فیلسوفان علم اینجاست که با این اوصاف؛ حق با کیست و چه کسی درست می گوید؟ اگر می توان یک شکل واحد را هم به صورت خرگوش درک کرد و هم به صورت اردک؛ پس از کجا می توان تشخیص داد که کدامیک از نظریه های علمی از بقیه درست تر است؟ هنوز هیچکس پاسخ این پرسش را نمی داند.
نماد کاربر
 
سپـاس : 12

ارسـال : 4


نام نویسی: 95/8/6

ذکر نشده


بازگشت به مقالات كاربران

چه کسی هم اکنون اینجاست ؟

کاربرانی که در این تالار هستند: بدون کاربران عضو شده و 1 مهمان