توسط منجم جوان در دوشنبه 26 آذر 1386 - 20:27
اینشتین و خدایش!
این هم حاصل خوانده ها و فکرهای این چند روزه:
آلبرت اینشتین فیزیکدان بزرگ آلمانی که با روی کار آمدن نازی ها مجبور به مهاجرت به آمریکا شد، بیشتر از همه بخاطر تئوری نسبیت اش معروف است. او اولین کسی بود که ثابت کرد تئوری نیروی جاذبه ی نیوتون بازگو کننده ی همه ی حقیقت نیست و آنچه ما بعنوان جاذبه تجربه می کنیم و اندازه می گیریم در واقع انحنای فضا-زمان در جوار جرم است. دیگر از این سخت ترش نکنیم. چون یادداشت امشبم درباره ی فیزیک نیست. یا در واقع "فقط" درباره ی فیزیک نیست.
آنچه کمتر به آن توجه شده، جهان بینی ونگاه اینشتین به هستی است. اینشتین در چند جا از مفهوم "خدا" و "دین" اسم می برد که در ظاهر از نگاه دینی او سرچشمه می گیرد. درظاهر تصور می شود که او به موجودی ماورای طبیعی و به دنیایی فراسوی این هستی اشاره دارد. اینشتین که خودش یهودی بود با مفهوم "خدا" در ادیان سامی آشنا بود و مفاهیم این دین ها را می شناخت.
اینشتین که خودش متوجه این اشتباه ظاهربینان شده بود در چند جا تاکید می کند که برداشت او از مفهوم خدا و دین، برداشت آشنا و مرسوم در جامعه نیست. او در جایی می گوید:
"البته آنچه درباره ی باورهای دینی من خوانده ای دروغ است، دروغی که منظما تکرار می شود. من به خدایی شخصی باور ندارم. این را هیچوقت انکار نکرده ام و همیشه روشن گفته ام. اگر چیزی در من وجود دارد که بتوان دینی اش نامید، آن همان تحسین و شگفتی ساختمان جهانی است که تا اینجا علم و دانش ما آشکار کرده است".
اینشتین نه به یک خدای شخصی و نه به خدایی که خصوصیات شخصیتی دارد باور ندارد. او با چنین خدایی که: دوست دارد، خشم می گیرد، نصیحت می کند و یا تهدید، بیشتر از همه از راه تورات آشنا بود.
اینشتین در جای دیگری می گوید:
"من یک دین-باور بدون ایمان هستم. این تا حدودی یک دین تازه است. من هرگز نگفته ام که طبیعت، منظور یا هدفی غائی یا هر چیز دیگری که بتواند انسان-گونه تلقی بشود دارد. آنچه من در طبیعت می بینم، یک ساختمان عظیم است که ما آن را به نحو بسیار غیر کاملی درک می کنیم. و این باید انسان را از یک احساس تواضع سرشار کند. این یک احساس صادقانه ی دینی است که رابطه ای با باورهای باطنی و راز آلود ندارد. فکر یک خدای شخصی کاملا برای من بیگانه است و به نظرم ساده اندیشی و خام خیالی می آید".
نگاه اینشتین و باور او، به تمامیت هستی است. همان هستی که با زبان علوم طبیعی با آن رابطه برقرار می کنیم و انسان هم طبیعتا بخشی از این هستی است. به این ترتیب دیدگاه او یک دیدگاه وحدت وجودی است و رابطه ای با ماوراء طبیعت ندارد.
این برداشت های اینشتین و تاکید او روی آنها، باعث مخالفت های زیاد مذهبی با او در آمریکا شد. از طرف کلیسا و اتحادیه ها و سازمان های دینی در روزنامه ها علنا به او توهین می کردند و حتی می گفتند که با این باورهای غیر دینی که داری باید به آلمان و دولت نازی ها برگردی! یکی از همین بانیان سازمان های دینی در اوکلاهما به او می نویسد:
"پرفسور اینشتین، هر مسیحی مومنی در آمریکا بدون لحظه ای تردید به شما جواب می دهد: این تئوری تکامل احمقانه و جعلی ات را بردار و به آلمان برگرد، همان جایی که از آن آمدی. و بس کن این شکستن ایمان مردمی را که وقتی که از وطنت آمده بودی به تو خوش آمد گفتند".
بگذریم که این شخص نمی دانست که اینشتین نبوده که تئوری تکامل را پایه ریخته و اصلا رابطه ای با آن ندارد. اما تئوری تکامل داروین هم، بخش مهمی از شکل گیری نگاه وحدت وجودی او بود.
یادم هست که در یکی از یادداشت هایم نوشته بودم، جای عرفان واقعی امروز نه در غارها و زاویه های صوفیان که در آزمایشگاه و کتابخانه است. اگر عرفان قرار است درک و شناخت هستی باشد، این دیگر با چله نشینی و ورد خوانی و صحبت از "پای استدلالیان چوبین بود" کردن میسر نمی شود. باید زحمت کشید و یاد گرفت و هستی را تجربه کرد. خرد انسانی و تجربه.
تعریف جهان سوم از
پروفسور حسابیاز قول ايشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکي از دانشجویانم كه دانشجوي دوره دكترا و اهل نروژ بود از من پرسيد:استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟
به آن دانشجو گفتم:
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می
شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در
تخریب مملکتش بکوشد...
هر کجا باشم آسمان مال من است ...http://www.m31galaxy.blogfa.com