درمان اگزیستانسیال

مدیران انجمن: parse, javad123javad

قوانین انجمن
مسئولیت مطالبی که در تالار نوشته میشود به عهده نویسنده است و مدیریت سایت هوپا هیچ گونه مسئولیتی در قبال آن ندارد.
مطالب نوشته شده در سایت به معنی رد یا تایید آنها از سوی مدیریت سایت هوپا نمی باشد.
مدیریت سایت هوپا حق دارد هر گونه تاپیک مغایر با قوانین را بدون اطلاع به نویسنده مطلب حذف یا ویرایش کند.
هر گونه بی احترامی به سایر کاربران در سایت ممنوع میباشد و با شخص مربوطه برخورد خواهد شد.
از به انحراف کشیدن تاپیک ها و مطرح کردن مطالبی که موجب به انحراف رفتن تاپیک میشود شدیدا خود داری کنید.
این قوانین توسط مدیریت سایت هوپا قابل تغییر است و با توجه به شرایط حاکم بر سایت ممکن است تغییر کند.
نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

اخیرا کتابی از یالوم خوندم با عنوان رواندرمانی اگزیستانسیال که کتابی فلسفی و روانشناختی است و یالوم آن را مرجعی برای بقیه آثارش دانسته است. این کتاب به اضطراب های عمیق و دلواپسی های غایی بشر می پردازد و از اونجایی که ما همگی این دلواپسی ها را کم و بیش در خود داریم بد ندیدم یک خلاصه ای از این کتاب را در اینجا بنویسم. این کتاب داستان های زیادی درباره افرادی دارد که دچار این اضطراب ها و تناقض ها هستند اما من فقط به داستان های مهم تر و به نکات مهم و کلیدی اشاره میکنم.
در ضمن اگر استقبال شد در آینده سراغ بقیه کتاب های یالوم و همچنین آثار نویسنده های اگزیستانسیالیست دیگر هم میرم.
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

روان درمانی اگزیستانسیال رویکردی پویا یا پویه نگر است و بر دلواپسی هایی تمرکز می کند که در هستی انسان ریشه دارند.

اصلی ترین کمکی که فروید به درک انسان کرد مدل پویه نگر کارکرد روانی اش بود: مدلی که فرض را بر وجود نیروهای متعارض درون فرد می گذارد و اندیشه احساس و رفتار او را چه سازگار یافته باشد و چه بیمارگونه نتیجه این نیروهای متعارض می داند. به علاوه این نیروها در سطوح مختلفی از آگاهی قرار دارند؛ در واقع بعضی کاملا ناخودآگاهند.
بنابراین روان پویه شناسی هر فرد شامل نیروها انگیزه ها و ترس های ناخودآگاه و خودآگاهیست که درونش به کنش مشغولند. روان درمانی های پویه نگر درمان هایی هستند بر اساس این مدل پویای کارکرد روانی.

روان پویه شناسی اگزیستانسیال
دیدگاه اگزیستانسیال بر تعارضی حاصل رویارویی فرد با مسلمات هستی تاکید دارد. منظورم از «مسلمات هستی» دلواپسی های غایی مسلم است. ویژگی های درونیِ قطعی و مسلمی که بخش گریزناپذیری از هستی انسان در جهان آفرینشند.
چگونه میتوان ماهیت این مسلمات را دریافت؟ این وظیفه از یک سو دشوار نیست. کافی است به تفکر عمق فردی بنشینیم. شروط ساده ای دارد: تنهایی، سکوت، زمان و رهایی از پرت اندیشی های روزانه ای که هریک از ما دنیای تجربی مان را از آنها آکنده ایم. اگر دنیایمان را بروبیم و روزمرگی هایمان را به کناری بگذاریم، اگر عمیقا به موقعیت مان، هستی مان، مرزهایمان و امکاناتمان در جهان بیندیشیم، اگر به خاکی قدم بگذاریم که شالوده تمامی زمین هاست و همه چیز بر پایه ی آن بنا شده، قطعا با مسلمات هستی رویاروی می شویم، همان «سازه های عمیقی» که ازین پس «دلواپسی های غایی» می خوانمشان. تجربیات ناگهانی و خاص اغلب به این نوع تفکر منجر می شوند. این موقعیت های «مرزی» یا «سرحدی» تجربیاتی هستند نظیر رویارویی با مرگ خویش، یک تصمیم گیری اساسی برگشت ناپذیر و غیر قابل تغییر و یا فروپاشی آنچه تاکنون معنای بنیادینی برای زندگی فراهم میکرده است.

مرگ: مرگ واضح ترین و قابل درک ترین دلواپسی غایی ست. اکنون وجود داریم ولی روزی میرسد که دیگر نیستیم. مرگ خواهد آمد و گریزی از آن نیست.حقیقت هولناکی ست و ما با وحشت مرگ به آن پاسخ می دهیم. به قول اسپینوزا «همه چیز در تقلای بقا و زنده ماندن است.» و تعارض اگزیستانسیال اصلی تنشی ست که میان آگاهی از اجتناب ناپذیری مرگ و آرزوی ادامه ی زندگی وجود دارد.

آزادی: آزادی دلواپسی غایی دیگری ست که کمتر قابل درک است. معمولا آزادی را مفهومی کاملا مثبت و خالی از ابهام تصور می کنیم. آیا انسان در سراسر تاریخ ثبت شده اش در حسرت آزادی و ستیز برای آن نبوده است؟ با وجود این، وقتی آزادی را از منظر انگیزه ی غایی می نگریم، چشم ها با هراس خیره میماند. «آزادی» در مفهوم اگزیستانسیالش، فقدان ساختار خارجی ست. به این ترتیب فرد بر خلاف تجربیات روزمره، دیگر به جهانی موزون و ساختار یافته که پردازشی سرشتی دارد وارد نمی شود و حتی آن را ترک می کند. در عوض، فرد به طور کامل مسئول یا به عبارتی مولف دنیا، الگوی زندگی، انتخاب ها و اعمال خویش است. «آزادی» از این دید، مفهومی مرعوب کننده دارد: به این معناست که زیر پایمان زمینی نیست، هیچ نیست جز حفره ای تهی و گودالی ژرف. پس پویایی کلیدی اگزیستانسیال، همان برخورد میان رویارویی مان با بی پایگی همه چیز و آرزویمان برای جای پایی محکم و ساختار یافته است.

تنهایی: سومین دلواپسی غایی تنهایی ست، نه انزوای بین فردی با تنهاییِ ملازمش مطرح است و نه انزوای درون فردی (جدایی از بخشی از وجود خویش)، بلکه با انزوایی بنیادین - جدا افتادن هم از مخلوقات و هم از دنیا - مواجهیم ورای سایر انواع تنهایی. هر چقدر به یکدیگر نزدیک شویم، همیشه فاصله ای هست، شکافی قطعی و غیر قابل عبور؛ هریک از ما تنها به هستی پا می گذاریم و باید به تنهایی ترکَش کنیم. پس تعارض اگزیستانسیال تنشی ست میان آگاهی از تنهایی مطلق و آرزویمان برای برقراری ارتباط، محافظت شدن و بخشی از کل بودن.

پوچی: چهارمین امر مسلم هستی یا دلواپسی غایی پوچی و بی معنایی ست. اگر باید بمیریم، اگر خود باید دنیایمان را بنا کنیم، اگر هریک در جهانی بی تفاوت به ما مطلقا تنهاییم، پس زندگی چه معنایی دارد؟ چرا زندگی میکنیم؟ چطور باید زندگی کنیم؟ اگر هدفی مقدر و از پیش تعیین شده وجود ندارد، پس هریک از ما باید معنای خویش را در زندگی بسازیم. ولی آیا معنایی که خود برای خویشتن می آفرینیم، بنیه ی لازم برای تاب آوردن این زندگی را دارد؟ این تعارض پویای اگزیستانسیال ریشه در معمای مخلوقی در جست و جوی معنا دارد که به درون جهانی خالی از معنا افکنده شده است.
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
Realistic

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۹/۵/۳۰ - ۲۱:۲۳


پست: 26

سپاس: 6

جنسیت:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط Realistic »

سلام. smile072
یه سوال داشتم نمیدونم اینجا جاش هست یا نه، اگر نامرتبطه بگید پاک کنم.
میخواستم اگه میشه یک توضیح مختصر و ساده ای از فلسفه مکتب اگزیستانسیالیسم بدید. معمولا تو منابع خیلی سنگین توضیح دادند. میخوام با فلسفه این مکتب بطور کلی اشنا بشم.
دانم که ندانم
(سقراط)

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

Realistic نوشته شده:
پنج‌شنبه ۱۳۹۹/۸/۱ - ۰۰:۳۶
سلام. smile072
یه سوال داشتم نمیدونم اینجا جاش هست یا نه، اگر نامرتبطه بگید پاک کنم.
میخواستم اگه میشه یک توضیح مختصر و ساده ای از فلسفه مکتب اگزیستانسیالیسم بدید. معمولا تو منابع خیلی سنگین توضیح دادند. میخوام با فلسفه این مکتب بطور کلی اشنا بشم.
این دو تا لینک رو ببینید نسبتا ساده توضیح داده
https://virgool.io/@pournasrallahsara/ا ... yrcggn0b0m
http://fardmag.ir/اگزیستانسیالیسم/
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

مرگ سرچشمه اصلی و آغازین اضطراب است و در نتیجه منشا اصلی ناهنجاری روانی نیز هست.
آگوستین قدیس: تنها در رویارویی با مرگ است که خودِ انسان متولد می شود.

مارتین هایدگر در سال 1926 در ین پرسش غور کرد که اندیشیدن به مرگ چگونه انسان را نجات می دهد و به این بصیرت مهم دست یافت که آگاهی از مرگ خود، همچون مهمیزی است که توجه مارا از یک وجه هستی به وجه بالاتر جلب میکند. هایدگر معتقد بود در دنیا دو وجه اساسی برای هستی وجود دارد: 1.مرتبه ی فراموشی هستی 2.مرتبه اندیشیدن به هستی
وقتی فرد در مرتبه ی "فراموشی هستی" است، در دنیای اشیا می زید و خود را در سرگرمی های روزمره ی زندگی غرق می کند: فرد به پایین کشیده می شود تا هم مرتبه ی «وراجی های بی ارزش» شود و در آنها مستغرق. فرد خود را تسلیم دنیای روزمره و دلواپسی برای شیوه ی وجود چیزها می کند. در مرتبه دیگر، یعنی مرتبه ی "اندیشیدن به هستی"، شگفتی فرد تنها در شیوه وجود چیز ها خلاصه نمی شود، بلکه وجود چیزها کافیست تا او را به تحسین و تعجب وادارد. زیستن در این مرتبه به معنای آگاهی دائمی از هستی ست. در این مرتبه که اغلب «مرتبه هستی شناختی» نامیده می شود، فرد در اندیشه هستی باقی می ماند، نه تنها در اندیشه ی آسیب پذیری و شکنندگی هستی، بلکه در اندیشه مسئولیتش در قبال وجود خویش. از آنجا که فقط در مرتبه ی هستی شناختی ست که فرد با خود آفرینندگی خویش در تماس است، تنها در همین جاست که نیروی تغییر خویش را به چنگ می آورد.
به طور معمول فرد در مرتبه ی اول زندگی می کند. فراموشی هستی، مرتبه عادی و روزمره ی هستی ست. هایدگر آن را «غیراصیل و ناموثق» نامیده است، مرتبه ای که در آن فرد نمیداند خود سازنده ی زندگی و جهانش است، در آن سرگرم «افت و خیز» و آرامش پس از آن است، در آن با پرهیز از انتخاب، «بار مسئولیتی را بر دوش نمی کشد». با این حال، وقتی فرد وارد مرتبه ی دوم وجود (اندیشیدن به هستی) می شود، اصیل و موثق می زید. در این مرتبه فرد کاملا خودآگاه می شود، یعنی از خود به عنوان منی از خود بَرگذرنده (گزینش کننده) و تجربه گرا (برگزیده) آگاه می شود؛ امکانات و محدودیت های خویش را می پذیرد، با آزادی و پوچی مطلق رودررو می شود و از این مواجهه مضطرب و نگران.
حال مرگ چه ارتباطی با این ها دارد؟ هایدگر معتقد بود فرد با تفکر ساده، تحمل کردن و دندان به هم ساییدن، از مرتبه ی فراموشی هستی به مرتبه ی آگاهانه تر و اضطراب انگیز اندیشیدن به هستی نمی رسد. موقعیت های غیر قابل تغییر و جبران ناپذیر خاص و «تجربیات مبرم» خاصی وجود دارند که فرد را از درون تکان می دهند، از مرتبه ی روزمره ی هستی بیرون می کشند و به مرحله ی اندیشیدن به هستی می برند. در میان تجربیات مبرم (که یاسپرز بعدها به عنوان موقعیت های «مرزی» یا «سرحدی» از آنها یاد کرد) مرگ موقعیتی بی همتا و منحصر به فرد است: مرگ موقعیتی ست که امکان زندگی اصیل و موثق را برایمان فراهم می کند.

پ.ن: اگر خواندن این مطالب باعث اضطراب شما میشود و نمی خواهید این نوع مطالب را بخوانید، توصیه میکنم ادامه دهید چون متوجه خواهید شد که جاودانه نبودن ما و مرگ چه تاثیر و کنترل عمیقی روی روان ما دارد
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

برخی از شاهکار های ادبیات تاثیر مثبت رویارویی تنگاتنگ فرد با مرگ را به تصویر کشیده اند.

جنگ و صلح تولستوی نمونه ی فوق العاده است از تحول بنیادینی که مرگ در فرد بر می انگیزد. قهرمان داستان پی یر، از زندگی اشرافی روسی که برایش تو خالی و بی معناست، به شدت ملول است. مانند روحی گمشده در نهصد صفحه ی ابتدایی رمان سرگردان است. نقطه ی اوج داستان زمانی ست که پی یر را سربازان ناپلئون دستگیر و به اعدام با جوخه ی آتش محکوم می کنند. او نفر ششم صف اعدامی هاست و مجازات پنج مردی را که جلوترند، می بیند و خود را برای مرگ آماده می کند ولی ناگهان در آخرین لحظه اعدامش به تاخیر می افتد. این تجربه پی یر را دگرگون می کند و در سیصد صفحه ی باقیمانده ی رمان، زندگی ای پرشور و هدفمند را پی می گیرد. می تواند با تمام وجود با دیگران ارتباط بر قرار کند، مشتاقانه از طبیعت پیرامونش آگاه شود، وظیفه ای در زندگی بیابد که برایش معنا دارد و خود را وقف آن سازد.

داستان مرگ ایوان ایلیچ تولستوی هم پیام مشابهی دارد. ایوان ایلیچ کارمندی خودپسند است که به بیماری کشنده ای، احتمالا نوعی بدخیمی شکمی، مبتلا می شود و از دردی بی امان رنج می برد. اضطراب و اندوهش ادامه دارد تا اندکی پیش از مرگ که به حقیقتی بُهت انگیز دست می یابد. بد می میرد چون بد زندگی کرده است. ایوان ایلیچ در چند روزی که برایش باقی مانده، چنان شورمندانه متحول می شود که اصطلاحی جز رشد فردی نمی توان برایش به کار برد. اگر ایوان ایلیچ بیمار بود، روان درمانگرش از تحولی که در او به وجود آمده بود، به خود می بالید: ارتباطی همدلانه با دیگران برقرار می کند و تلخی، تکبر و خودستایی همیشگی اش ناپدید می شود. خلاصه اینکه در چند روز آخر عمرش به سطحی از یکپارچگی شخصیت می رسد که پیش از آن هرگز تجربه نکرده بود.
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

علاقه من به درمان اگزیستانسیال زمانی بر انگیخته شد که شاهد تاثیر مرگ بر یکی از بیمارانم بودم. جِین دانشجویی بیست و پنج ساله بود که به دلیل افسردگی، مشکلات کارکردی معده و احساس عمیق درماندگی و بی هدفی به درمان روی آورده بود. جلسه اول مشکلاتش را به طرز پراکنده ای بر زبان آورد و چندین بار به زاری گفت: «سر در نمی آرم. نمیدونم چه خبره.» منظورش را از این جمله نفهمیدم و از آنجایی که آن را میان فهرست بلندبالای بدگویی از خودش گنجانده بود، خیلی زود فراموشش کردم. جین را به یک گروهِ درمانی معرفی کردم که در آنجا هم این احساس قدرتمند را داشت که از چیزی سر در نمی آورد. نمی فهمید چه اتفاقی دارد برایش می افتد، چرا اعضای دیگر گروه تا این اندازه به او بی اعتنا هستند، چرا دچار فلج تبدیلی* شده چرا روابط آزارطلبانه ای با سایر اعضا برقرار می کند و چرا خاطرخواه درمانگر شده است. برای او زندگی بیشتر یک راز بود، چیزی که «در جایی» برایش اتفاق می افتاد، چیزی که بر او نازل میشد.

جین در گروه کمرو و ملال آور بود، میشد همه جملاتش را پیشبینی کرد؛ پیش از آنکه شروع به صحبت کند، چهره همه ی اعضا را از نظر می گذراند تا ببیند دیگران چه می خواهند و بعد جمله اش را طوری شکل میداد که بیشترین افراد را راضی کند. هر کاری می کرد تا دیگران از او نرنجند و دوری نکنند.(البته اتفاقی که افتاد این بود که همه از او کناره گرفتند، نه به خاطر عصبانیت، بلکه به این دلیل که حوصله شان از دستش سر میرفت) روشن بود جین پایش را از زندگی پس کشیده است. همه اعضای گروه کوشیدند «جین واقعی» را درون پیله ی اطاعتی که به دور خود پیچیده بود، پیدا کنند. سعی کردند تشویقش کنند؛ اصرار داشتند معاشرت کند، مطالعه کند، آخرین مقاله ای را که برای فارغ التحصیلی لازم داشت، بنویسد، لباس بخرد، صورتحساب هایش را بپردازد، به خودش برسد، موهایش را شانه کند، خلاصه شرح حال و سوابقش را آماده کند و درخواست کار بدهد.

این نصیحت ها، مانند اکثر نصایحی که در درمان ارائه میشود، فایده ای نکرد، پس گروه راه دیگری در پیش گرفت: از جین خواستند ببیند شکست چه جذابیت ها و فوایدی برایش دارد. نتیجه اش چیست؟ چرا شکست خوردن تا این حد برایش پاداش به همراه می آورد؟ این درخواست ها تا حدودی ثمربخش بود و فهمیدیم که نتیجه قابل ملاحظه است. شکست جین را جوان نگه می داشت، از او محافظت می کرد و او را از انتخاب باز می داشت. آرمانی کردن و پرستیدن درمانگر هم همین هدف را دنبال می کرد. کمک «آنجا» بود. وظیفه اش را در درمان این می دانست که چنان خود را از تک و تا بیندازد و نزار نشان دهد که درمانگر نتواند با وجدان راحت، نوازش شاهانه اش را از او دریغ کند.

اتفاق خطیر زمانی اتفاق افتاد که یکی از گره های لنفاوی زیر بغل جین به طرز خطرناکی بزرگ شد. جلسات گروه سه شنبه ها عصر برگزار می شد؛ اتفاقا او صبح سه شنبه نمونه برداری کرده بود و باید بیست و چهار ساعت صبر می کرد تا متوجه شود رشد گره بدخیم بوده یا نه. آن روز عصر با وحشت به جلسه آمد. هرگز پیش از آن به مرگ خودش فکر نکرده بود و آن جلسه، جلسه ی نیرومندی از آب درآمد، زیرا گروه به او کمک کرد با ترس هایش مواجه شود و آنها را به زبان بیاورد. مهم ترین تجربه، احساس تنهایی مرعوب کننده اش بود، تنهایی ای که همیشه در مرز آگاهی اش حس میکرد و همیشه از آن بیم داشت. جین در آن جلسه عمیقا دریافت هر کاری بکند و هرقدر خود را نزار نشان بدهد، در نهایت باید به تنهایی با مرگ رو به رو شود، کسی نمی تواند برایش پادرمیانی کند و کسی نمی تواند به جای او بمیرد.

روز بعد متوجه شد بزرگی گره لنفاوی خوش خیم بوده، ولی در هر حال تاثیر روانشناختی این تجربه بسیار عمیق بود. بسیاری نکته ها برایش جا افتاد. شروع کرد به تصمیم گیری، آن هم به شیوه ای که قبلا هرگز به آن نپرداخته بود و سکان زندگی اش را در دست گرفت. در یکی از جلسات گفت: «فکر کنم حالا دیگه می دونم چه خبره.» مدت ها بود این شکایت اولیه اش را فراموش کرده بودم، ولی حالا به یاد آوردم و بالاخره معنایش را متوجه شدم. برایش مهم بود از زندگیش سر در بیاورد. بیش از هر چیز کوشیده بود از تنهایی و مرگی که بزرگسالی را همراهی می کند بپرهیزد. کوشیده بود به شیوه ای جادویی با جوان ماندن، پرهیز از انتخاب و مسئولیت و اعتقاد به این اسطوره که همیشه کسی هست که به جای او انتخاب کند، او را همراهی کند، هنگام لزوم در کنارش باشد، مرگ را شکست دهد. بزرگ شدن، انتخاب کردن و جدا کردن خود از دیگران به معنای مواجهه با تنهایی و مرگ هم هست.

*واکنش تبدیلی به از دست دادن یا تغییر در عملکرد حسی یا حرکتی به‌طور ناگهانی و گذرا گفته می‌شود. نشانه‌های اصلی آن مثل علائم عصبی است. علائم حرکتی این اختلال شامل فلج، راه رفتن به صورت غیرطبیعی، اختلال در صحبت کردن یا حمله‌های تشنج (تشنج کاذب) و علائم حسی (نارسایی‌های عصبی) مانند ناشنوایی ناگهانی، از دست دادن بینایی به‌طور ناگهانی یا بی‌حسی بدن می‌باشند. هم چنین اختلال در سطح هوشیاری مانند از دست دادن حافظه و حمله‌های غش نشانه‌های غیرعصبی این اختلال هستند.
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

کیرکگور کسی بود که میان ترس و اضطراب (دلهره) تمایز قائل شد؛ او ترس را ترسیدن از چیزی و دلهره را ترسیدن از هیچ چیز یا نیستی تعریف کرد و سرسختانه معتقد بود «در این نیستی، دیگر فرد کاره ای نیست.» فرد دلهره ی از دست دادن خود و نیست شدن را دارد و از آن مضطرب است. برای این اضطراب نمیتوان مکانی تعیین کرد. همانطور که رولو مِی می گوید: «ناگهان از همه سو بر ما یورش میبرد.» ترسی که نه قابل فهم است، نه معلوم است از کجا آمده و نه می توان با آن مواجه شد و با وجود این، هولناک و هولناکتر می شود: احساس درماندگی ای را موجب می شود که خود ناگزیر اضطراب بیشتر می آفریند. (فروید اضطراب را واکنشی به درماندگی می دانست؛ نوشته است اضطراب «علامتیست که به ما می فهماند خطری در کار است» و فرد «منتظر است موقعیت درمانده کننده از راه برسد.»)

چگونه می توان با اضطراب جنگید؟ باید چیزی را جایگزین هیچ چیز کنیم. منظور کیرکگور از عبارت «هیچ چیز که مایه ی دلهره است، به تدریج به یک چیز بدل می شود» هم همین است. و رولو مِی آن را این گونه بیان کرده است: «اضطراب در صدد بدل شدن به ترس است.» اگر ترس از هیچ چیز را به ترس از یک چیز بدل کنیم، می توانیم پیکاری برای حفظ جان خود تدارک ببینیم، یعنی یا از چیزی که می ترساندمان دوری کنیم، متحدانی در برابرش بیابیم و آیین هایی جادویی برای فرونشاندن و آرام کردنش به جا بیاوریم یا نبردی سازمان یافته ترتیب دهیم تا از ترس زهرزدایی کنیم.
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

جویس یک استاد دانشگاه سی ساله و در بحبوحه ی طلاقی پردردسر بود. اولین بار در پانزده سالگی جک را ملاقات کرده بود و در بیست و یک سالگی با هم ازدواج کرده بودند. ازدواجشان برای چندین سال خوب پیش نرفته بود و از سه سال قبل جدا زندگی می کردند. با اینکه جویس رابطه ای راضی کننده با مردی دیگر داشت، نمی توانست با طلاق کنار بیاید. در واقع، شکایت اصلی اش هنگام مراجعه این بود که هر وقت با جک صحبت می کرد، بی اختیار به گریه می افتاد. تحلیل گریه چند عامل مهم را آشکار کرد.
اول، چیزی که بیشترین اهمیت را داشت این بود که جک همچنان دوستش داشته باشد. حتی اگر او دیگر عاشق جک نباشد و او را نخواهد، دلش می خواست جک اغلب به او فکر کند و طوری عاشقش باشد که هرگز عاشق زن دیگری نبوده است. پرسیدم چرا؟ پاسخ داد: «همه دوست دارند در یادها بمانند. این طوری برای خودم در نسل های آینده جا باز می کنم.» او به یادم آورد آیین کادوش یهودی بر این گمان استوار است که تا وقتی فرد در یاد و خاطره ی فرزندانش باشد، به زندگی ادامه می دهد. اگر جک فراموشش می کرد، بخشی از او می مُرد.

منبع دیگر اشک های جویس این بود که او و جک در بسیاری تجربیات دوست داشتنی و مهم زندگی شریک بودند. حس می کرد با پایان زناشویی شان این رویدادها نیز زایل می شوند.کم رنگ شدن گذشته، یادآور گذر تند و بی امان زمان است. با محو گذشته، حلقه ی آینده تنگتر می شود. شوهر جویس کمکش کرده بود زمان چه آینده و چه گذشته را منجمد کند. روشن بود جویس می ترسد آینده را به کار بگیرد، گرچه خودش نسبت به این موضوع آگاه نبود. مثلا عادت داشت هیچ کاری را کاملا به پایان نرساند: اگر خانه را تمیز می کرد، همیشه گوشه ای را کثیف باقی می گذاشت. از «تمام شدن» می ترسید. هرگز شروع به خواندن کتابی نمی کرد، مگر آنکه کتابی دیگر در نوبت خواندن روی میز داشته باشد. آدم را به یاد پروست می انداخت که به وسیله ی بازیافتن گذشته، مجموعه ی بزرگ ادبی اش را وقف گریز از «آرواره های پر ولع زمان» کرد.

دلیل دیگر گریه ی جویس، ترسش از شکست بود. زندگی تا آن روز برایش پلکان یکسره و بی وقفه ای از موفقیت بود. شکست در ازدواج به این معنا بود که او نیز به قول خودش «مانند دیگران» است. خوش قریحه بود، ولی توقعات واهی و خود بزرگ بینانه ای داشت. انتظار داشت برای طرح پژوهشی که با آن همکاری می کرد، شهرت بین المللی کسب کند و حتی جایزه نوبل بگیرد. برنامه اش این بود که اگر در عرض پنج سال به این موفقیت نرسد، انرژی اش را صرف ادبیات داستانی کند و دیگر نمی تونی به خانه بازگردی دهه هفتاد را به رشته ی تحریر درآورد، گرچه هرگز داستانی ننوشته بود. با همه ی این ها دلیلی برای استثنایی بودن داشت: تا آن زمان هدفی نداشت که به آن نرسیده باشد. شکست در زندگی زناشویی، نخستین وقفه در ترقی و نخستین چالش در دنیای فرضی خودمدارش بود. شکست در ازدواج، تهدیدی برای حس استثنایی بودنش به شمار می آمد. این حس یکی از رایجترین و نیرومندترین دفاع های انکارکننده مرگ است.

پس مشکل معمولی جویس در اضطراب اولیه مرگ ریشه داشت. برای درمانگری با گرایش اگزیستانسیال مانند من، این پدیده های بالینی -آرزوی تا ابد دوست داشته شدن و در یادها ماندن، آرزوی انجماد زمان، باور به آسیب ناپذیری شخصی، آرزوی ادغام در دیگری- همه و همه برای جویس یک کارکرد بیشتر نداشت: فرونشاندن اضطراب مرگ.

وقتی جویس تک تک این ها را تحلیل کرد و دریافت تمامی این پدیده ها از یک منبع سرچشمه می گیرند، کم کم در وضعیت بالینی اش بهبود قابل ملاحظه ای حاصل شد. از همه جالبتر اینکه وقتی از نیاز روان نژندانه اش به جک دست کشید و دیگر از او به عنوان وسیله ای برای مقابله با مرگ استفاده نکرد، توانست برای نخستین بار به شیوه ای عاشقانه و مهربانانه به او رو کند و زندگی زناشویی اش را بر پایه ای کاملا متفاوت مستحکم سازد.
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

پس مشکل معمولی جویس در اضطراب اولیه مرگ ریشه داشت. برای درمانگری با گرایش اگزیستانسیال مانند من، این پدیده های بالینی -آرزوی تا ابد دوست داشته شدن و در یادها ماندن، آرزوی انجماد زمان، باور به آسیب ناپذیری شخصی، آرزوی ادغام در دیگری- همه و همه برای جویس یک کارکرد بیشتر نداشت: فرونشاندن اضطراب مرگ.
matrix2013: نکته ای که در داستان پست قبلی وجود داره مهم بودن بحث نوستالژی و گذر به زمان گذشته و هم چنین فریز کردن زمان با در کودکی یا نوجوانی ماندن و هیچگاه بزرگ نشدن است تا اضطراب مرگ کاهش یابد.

همچنین آرزوی دیرینه سفر در زمان هم از همین اضطراب برخواسته است. دفاع هایی که بیشتر ناخودآگاه است و ذهن آنها را به کار میگیرد تا شخص همواره جوان باقی بماند.
آخرین ویرایش توسط matrix شنبه ۱۳۹۹/۸/۲۴ - ۰۰:۵۹, ویرایش شده کلا 2 بار
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

مرگ و ناهنجاری روانی
همه انسان ها با اضطراب مرگ رویاروی می شوند؛ اکثر آنها شیوه های مقابله ای سازگار یافته ای را به کار می گیرند: شیوه هایی متشکل از تدابیری مبتنی بر انکار مانند فرونشانی، واپس رانی ، جابه جایی، باور به همه کار توانی خود، پذیرش اعتقادات مذهبی مقبول جامعه که از مرگ زهر زدایی می کند یا تلاش شخصی برای غلبه بر مرگ به اَشکال گوناگون و با هدف دست یابی به جاودانگی نمادین.

برای فردی که به قلمروی بیمار بودن گام نهاده، یا به دلیل فشار روانی فوق العاده و یا به دلیل نابسندگی تدابیر دفاعی (رفتار هایی که انجام میشود تا اضطراب را کم کند) در دسترسش، شیوه های رایج و همگانی کنار آمدن با مرگ ناکافی بوده و در نتیجه به سوی شیوه های افراطی و نامتعادل دفاعی کشیده شده است. این تمهیدات دفاعی، اغلب شیوه هایی نابهنجار و بی قواره برای کنار آمدن با وحشتند و موجب شکل گیری علائم بیماری می شوند.

ناهنجاری روانی (در هر نظامی) طبق تعریف عبارت است از یک شیوه دفاعی ناکارامد. حتی تمهیدات دفاعی ای که اضطراب شدید را خنثی و دفع می کنند، مانع رشدند و به زندگی ای مقید و محدود و سرشار از نارضایتی منجر می شوند. بسیاری از نظریه پردازان اگزیستانسیال، از بهای گزافی گفته اند که ستیز برای کنار آمدن با اضطراب مرگ به انسان تحمیل می کند. کیرکگور می دانست انسان خود را محدود و خوار و خفیف می کند تا از احساس «وحشت، تباهی و نابودی ای که در همسایگی هر انسانی خانه دارد» بپرهیزد. اوتو رنک روان نژند را انسانی می داند «که وام (زندگی) را نمی پذیرد تا مجبور به پرداخت بدهی (مرگ) نشود.» پل تیلیش گفته است: «روان نژندی راه پرهیز از نیستی است با پرهیز از هستی.» ارنست بکر نیز به نکته ای مشابه اشاره کرده است: «طنز بشری در این است که ژرف ترین نیاز، رهایی از اضطراب مرگ و نابودی ست؛ ولی چون خودِ زندگی برانگیزاننده این اضطراب است، ناچاریم از تمامی زیستن ابا کنیم.» رابرت جی لیفتون اصطلاح «کرختی روانی» را به کار برد تا نشان دهد فرد رون نژند چگونه از خود در برابر اضطراب مرگ محافظت می کند.
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

داستان مایک، خودبسندگی، استثنا بودن
مایک بیست و پنج ساله را که مبتلا به نوعی لنفوم بسیار بدخیم بود، یک انکولوژیست (تومورشناس) به من معرفی کرده بود. گرچه شکل جدیدی از شیمی درمانی، تنها بخت او برای زنده ماندن بود، حاضر به همکاری و پذیرش درمان نبود. او را فقط یک بار دیدم (که پانزده دقیقه هم برای ملاقات تاخیر داشت)، ولی کاملا روشن بود فردگرایی را به عنوان درونمایه ی هدایت کننده اش در زندگی برگزیده است. در کودکی با هر شکلی از کنترل جنگیده بود و مهارت های چشمگیری در زمینه ی خودکفایی و خود بسندگی به دست آورده بود. از دوازده سالگی تامین زندگی خود را بر عهده گرفت و در پانزده سالگی خانه ی پدری را ترک گفت. بعد از پایان دبیرستان، به مقاطعه کاری روی آورد و خیلی زود در همه جنبه های کار -نجاری ساختمان، برقکاری، لوله کشی، بنایی- چیره دست شد. چند خانه ساخت، آنها را با سود کلان فروخت، یک کشتی خرید، ازدواج کرد و با همسرش به سفر دریایی دور دنیا پرداخت، مجذوب فرهنگ فردگرای خودبسنده ای شد که در کشوری توسعه نیافته به آن برخورده بود و چهار ماه پیش از ملاقات ما، خود را برای مهاجرت آماده می کرد که سرطانش تشخیص داده شد.

چشمگیرترین خصوصیت مصاحبه با مایک، نگرش غیر منطقی و نامعقولش نسبت به شیمی درمانی بود. درست است که درمان بسیار ناخوشایند بود و تهوع و استفراغ شدید می آورد، ولی ترس مایک فراتر از مرزهای منطقی بود: نتوانسته بود شب پیش از درمان به خواب رود؛ به اضطراب شدیدی دچار شده بود و روش های پرهیز از این درمان، همه ذهنش را به خود مشغول کرده بود. مایک دقیقا از چه چیزِ درمان می ترسید؟ نمی توانست مشخص کند، ولی آن را با بی حرکتی و ناتوانی مربوط میدانست. حتی زمانی که باید منتظر می ماند تا انکولوژیست دارو را برای تزریق آماده کند، برایش غیر قابل تحمل بود. با این حال از همه وحشتناکتر، تزریق وریدی بود: از وارد شدن سوزن، نوار چسبی که روی آن می زدند و مشاهده ی قطره هایی که وارد بدنش میشد بیزار بود. از ناتوانی، در جایی محدود شدن، ساکت دراز کشیدن روی تخت و بازو را بی حرکت نگه داشتن متنفر بود. با اینکه ترس آشکاری از مرگ نداشت، ترس از درمان، به وضوح، با اضطراب مرگ جابه جا شده بود. آنچه حقیقتا برای مایک رعب آور بود، وابستگی و سکون بود: این شرایط که برای او همسنگ مرگ بود، آتش وحشت را شعله ور می ساخت و همه عمر با به اوج رساندنِ اتکا به نفس و خود پشتوانگی، بر آن چیره شده بود. او عمیقا به استثنا بودن و گزندناپذیری خویش باور داشت و تا زمان تشخیص سرطان، زندگی ای برای خود آفریده بود که این باور را تقویت می کرد.

برای مایک کار زیادی از دستم بر نیامد جز اینکه به انکولوژیستش پیشنهاد کردم به مایک آموزش دهد دارویش را خودش برای تزریق آماده سازد و به او اجازه دهد تزریق وریدی اش را خود کنترل و تنظیم کند. این پیشنهادها کارساز بود و مایک دوره درمانی اش را به پایان رساند. برای وقت ملاقات بعدی مراجعه نکرد ولی تلفنی در مورد کاست خودیاری آرمیدگی عضلانی راهنمایی خواست. ترجیح داده بود درمان را پی گیری نکند و تصمیم گرفته بود برنامه مهاجرتش را عملی سازد. همسرش چنان این تصمیم را رد کرد که حاضر نشد با و برود و مایک به تنهایی به سفر دریایی رفت.
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

داستان سام، پیوستگی، نجات دهنده ی غایی
سام تقریبا همسن مایک بود ولی هیچ شباهت دیگری به او نداشت. در بحبوحه ی تصمیم نهایی همسرش برای ترک او به من مراجعه کرد. گرچه مانند مایک به معنای واقعی با مرگ رو در رو نشده بود، موقعیتش از دیدگاه نمادین شبیه او بود. رفتارش نشان میداد با وحشتی فوق العاده شدید و تهدید کننده ی حیات مواجه شده است: تا حد سراسیمگی مضطرب بود، ساعت ها ماتم می گرفت، خواب و خوراکش به هم ریخته بود، از ته دل می خواست به هر قیمتی شده همه چیز تمام شود و خیلی جدی به خودکشی فکر می کرد. با گذشت چند هفته، واکنش شدید سام فروکش کرد، ولی ناراحتی اش ادامه یافت. مدام به همسرش فکر می کرد. به قول خودش «زندگی نمیکرد»، بلکه دزدکی به خارج از زندگی قدم نهاده بود. «گذشت زمان» به موضوعی جدی و آگاهانه بدل شده بود: جدول کلمات متقاطع، تلویزیون، روزنامه و مجله را به شکل واقعی شان -یعنی وسایلی برای پر کردن فضای خالی و گذراندن زمان با کمترین زحمت- می دید.

ساختار شخصیتی سام را می توان پیرامون درونمایه ی «آمیختگی و یکی شدن» درک کرد که با درونمایه ی «فردیت» مایک کاملا در تضاد بود. خانواده ی او بارها در طول جنگ جهانی دوم و وقتی خیلی کوچک بود، برای فرار از خطر تغییر مکان داده بود. سام فقدان های زیادی از جمله مرگ پدر در نونهالی و مرگ چند سال بعد مادر را تجربه کرده بود. با ایجاد پیوندهایی نزدیک و به شدت احساساتی با مادر و بعد با تعدادی از بستگان نَسَبی یا بستگان خانواده ای که به فرزند خواندگی پذیرفته بودنش، توانسته بود با موقعیتش کنار بیاید. نوکر و دایه ی دائمی همه بود. همیشه در حال پیشکش به دیگران بود، زمان و هزینه ی قابل ملاحظه ای را وقف بزرگسالان زیادی کرده بود. به نظر می آمد برای سام، هیچ چیز مهمتر از دوست داشته شدن و مورد توجه قرار گرفتن نبود. در واقع، پس از آنکه همسرش ترکش کرد، متوجه شد تصور می کرده فقط در صورتی ادامه ی حیات خواهد داد که مورد عشق باشد: وقتی در انزوا قرار گرفت، میخکوب شد، مانند جانور ترسیده ای بود در حیاتی معلق، نه زندگی می کرد و نه مُرده بود. وقتی درباره ی رنج ناشی از عزیمت همسرش صحبت می کردیم، گفت: «وقتی تنها در خانه نشسته ام، فکر اینکه هیچ کس واقعا نمیداند من زنده ام یا نه، از هر چیزی سخت تر است.» وقتی تنها بود، به ندرت چیزی می خورد یا ضروری ترین احتیاجاتش را برطرف می کرد. خانه اش را تمیز نمی کرد، حمام نمی رفت، چیزی نمی خواند؛ با اینکه هنرمند خوش قریحه ای بود، نقاشی هم نمی کرد. به گفته خودش «دلیلی برای صرف انرژی ندارم مگر اینکه مطمئن باشم این انرژی را فرد دیگری به من باز گرداند.» وجود نداشت مگر زمانی که کس دیگری هم بود تا وجودش را تایید کند. سام در تنهایی به هاگ نهفته ای بدل می شد تا انسان دیگری انرژی لازم را برای بازگرداندن زندگی به او تامین کند.

هنگام نیاز از ریش سفید های خانواده کمک می گرفت: از این سر شهر به آن سر شهر می رفت تا یکی از بستگان خانواده ای که به فرزندی شان درآمده بود، چند ساعتی دلداری اش دهد؛ فقط با ایستادن بیرون خانه ای که به مدت چهار سال با مادرش در آن زندگی کرده بود، قوت قلب می گرفت؛ برای صورتحساب تلفن ارقام نجومی می پرداخت تا دیگران نصیحتش کنند و دلداری اش دهند؛ از والدین همسرش حمایت فراوانی دریافت می کرد، از آنجا که سام فداکاری های زیادی برایشان کرده بود، سهم او از عشق آنها بیشتر از دخترشان بود. تلاش سام برای کمک به خود در این بحران، قابل ملاحظه ولی تک بعدی بود: به شیوه های گوناگون در پی تقویت باورش به وجود محافظی بود که از او مراقبت می کرد و دوستش می داشت.

به رغم تنهایی شدید، راغب نبود قدمی برای کاستن از آن بردارد. چند پیشنهاد عملی برای دوست یابی ارائه دادم: فعالیت های دسته جمعی کلیسا، برنامه های مجردی، گردهمایی کلوپ سیِرا، دوره های آموزشی بزرگسالان و مانند اینها. توصیه هایم در کمال حیرت، کاملا ناشنیده ماند. کم کم متوجه شدم: با وجود تنهایی، با دیگران بودن برای سام مهم نبود، آنچه اهمیت داشت تایید و تصدیق ایمانش به وجود نجات دهنده ای غایی بود. مطمئن بود راغب نیست از خانه بیرون بیاید تا وقتش را در برنامه های مجردی یا وعده ی ملاقات با دیگران بگذارند. دلیل؟ می ترسید نتواند پاسخ تلفن هایش را بدهد! تماس تلفنی از «بیرون»، بی نهایت با ارزش تر از پیوستن به ده ها فعالیت اجتماعی بود. گذشته از این ها، سام می خواست «بیابندش»، محافظتش کنند و نجاتش دهند بی آنکه خودش درخواست کمک کرده باشد یا برای نجات خود برنامه ریخته باشد. در واقع، در مرتبه ای عمیق تر، سام با تلاش موفق برای پذیرش مسئولیتِ کمک به خویش برای بیرون آمدن از مخمصه ی زندگی، بیشتر احساس ناراحتی می کرد. او را بیش از چهار ماه می دیدم. وقتی از طریق حمایت من و «پیوستگی و یکی شدن» با زنی دیگر آرامش بیشتری یافت، به وضوح انگیزه ی لازم برای ادامه ی روان درمانی را از دست داد و هر دو موافقت کردیم درمان خاتمه یابد.
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

دو دفاع بنیادین در برابر مرگ
از مایک و سام چه می آموزیم؟ دو شیوه کاملا متفاوت برای مقابله با اضطراب بنیادین در برابرمان است. مایک عمیقا به استثنا بودن خویش و گزندناپذیری شخصی اش اعتقاد داشت؛ ایمان سام به وجود نجات دهنده ی غایی بود. حس خودبسندگی مایک بیش از اندازه رشد یافته بود، در حالی که سام در تنهایی فاقد هستی بود و تقلا می کرد به دیگری بپیوندد. این دو شیوه در دو نقطه مقابل هم جای دارند و با اینکه ویژگی مشترکی ندارند، دیالکتیک مفیدی را پیش می کشند که درک موقعیت های بالینی مختلف را برای درمانگر امکانپذیر می سازد.

مایک و سام را هنگام از سر گذراندن تجربه ای بحرانی ملاقات کردیم. بحران در هیچ یک از این دو مرد، دفاع جدیدی بر نیانگیخت؛ در شدیدترین شکل ممکن، ماهیت و محدودیت های شیوه وجودی هریک را برجسته کرد. پیروی افراطی از هریک از شیوه های فردیت یا پیوستگی، به خشکی و انعطاف ناپذیری شخصیت منجر می شود که به وضوح ناساز (maladaptive) است. مایک و سام شیوه هایی افراطی را به نمایش می گذارند که بر فشار روانی می افزاید، مانع از مقابله ی درست می شود و رشد را به تاخیر می اندازد. مایک درمانی را که زندگی اش را نجات می داد، نپذیرفت و بعد، ارزیابی تکمیلی درمان را رد کرد. اشتیاق شدید سام شدید سام برای داشتن همه ی توجه همسرش، علت تصمیم همسر به ترک او بود؛ علاقه اش به پیوستگی، به تشدید درد تنهایی و ناتوانی در مقابله ی مبتکرانه و چاره جویانه با موقعیت جدید زندگی اش منجر شد. نه مایک و نه سام، به دلیل بحرانی که گرفتارشان کرده بود، قادر به رشد نبودند.رفتار انعطاف ناپذیر و ناساز که از رشد فردی جلوگیری می کند، طبق تعریف، همان رفتار روان نژندانه است.

این دو دفاع به شیوه ای ناشیانه و نسنجیده، دیالکتیکی را پدید می آوردند: دو شیوه ی متضاد در رویارویی با موقعیت بشری. بشر یا می پیوندد یا می گسلد، یا در خود جای می دهد یا در هم می آمیزد. یا با «بیرون ماندن از طبیعت» (آن طور که رنک گفته) بر خودمختاری خویش تاکید می کند یا امنیت را در پیوستن به نیرویی دیگر می جوید. یا پدر خویش می شود یا پسری ابدی باقی می ماند. مطمئنا منظور فروم هم از این جمله که انسان «یا در آرزوی سلطه پذیری و اطاعت است یا مشتاق قدرت»، همین بوده است.
Rise from the Ashes

نمایه کاربر
matrix

نام: علیرضا

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۴/۲/۲ - ۲۱:۳۰


پست: 80

سپاس: 61


تماس:

Re: درمان اگزیستانسیال

پست توسط matrix »

استثنا بودن
همه ی ما می دانیم در مرزهای اصلی هستی، تفاوتی با دیگران نداریم. هیچ کس در سطح خودآگاه این موضوع را انکار نمی کند. ولی در سطوحی بسیار بسیار ژرف تر، معتقدیم قانون میرایی و فناپذیری برای دیگران است و قطعا در مورد ما صدق نمی کند. گاه وقتی این اعتقاد از خودآگاه سر بر می آوَرَد، فرد در برابرش موضع می گیرد و از نامعقولی خویش شگفت زده می شود. برای مثال، اخیرا نزد اُپتومتریست رفتم و شکایت کردم عینکم دیگر مثل سابق نیست. معاینه ام کرد و سنم را پرسید. گفتم: «چهل و هشت» و او پاسخ داد: «آره درست موقعش است.» فکری خشمناک از اعماق وجودم بیرون تراوید که: «موقع چی؟ برای کی موقعش رسیده؟ شاید برای تو و دیگران موقعش برسه، ولی برای من نه.»

وقتی فردی متوجه می شود به بیماری خطرناکی -مثل سرطان- مبتلاست، معمولا نخستین واکنشش، انکار است. انکار تلاشی ست برای مقابله با اضطراب ناشی از خطری که زندگی را تهدید می کند، ولی در عین حال، حاصل باور عمیقی ست به گزندناپذیری خویش. برای دگرگونی و نوسازی دنیایی که فرد یک عمر در ذهن پرورانده، کار روانشناختی زیادی لازم است. به محض آنکه دفاع حقیقتا تضعیف شود، به محض آنکه فرد واقعا دریابد «خدای من، راستی راستی دارم می میرم» و متوجه شود زندگی با او همان قدر خشن تا می کند که با دیگران، احساس گم گشتگی سراپایش را فرا می گیرد، احساس کسی را پیدا می کند که به او خیانت شده است.

در کار با بیماران لاعلاج سرطانی، متوجه شده ام افراد در میزان تمایل به اطلاع یافتن از مرگ خویش، بسیار با هم متفاوتند. بسیاری از بیماران نمی شنوند طبیب درباره ی پیش آگهی بیماری شان چه می گوید. دگرگونی درونی زیادی لازم است تا چنین اطلاعاتی هضم شود. بعضی بیماران به شیوه ای ناپیوسته از مرگ خویش آگاه و با اضطراب مرگ مواجه می شوند: در مدت زمان کوتاهی آگاه می شوند، وحشت کوتاه مدتی را از سر می گذرانند، انکار می کنند، به پردازش درونی اطلاعات می پردازند و بعد برای اطلاعات بیشتر آماده می شوند. گروهی هم هستند که آگاهی از مرگ و اضطراب همراه آن، با شتاب وحشتناکی به آنان هجوم می آوَرَد.

اعتقاد به استثنا بودن، فوق العاده سازگار یافته است و اجازه می دهد از طبیعت به در آییم و ملالی را که همدم مان است، تاب آوریم: تنهایی، آگاهی از ناچیزی مان در برابر ابهت دنیای بیرون، بی کفایتی والدینمان، وابسته بودنمان، کارکردهای جسم که به طبیعت پیوندمان می دهد و مهمتر از همه، آگاهی از مرگی که بی وقفه در آستانه ی خودآگاهی می غرد. اعتقاد به مستثنی بودنمان از قانون طبیعت، شالوده ی بسیاری از جنبه های رفتاری مان است. بر شجاعتمان می افزاید و اجازه می دهد بدون هراس از نابودی خود، با خطر رو در رو شویم. گواه آن این نوشته ی سراینده مزمور است که: «هزار تن از سمت راستت می افتند، ده هزار تن از چپ، ولی مباد که مرگ به تو نزدیک شود.» این شجاعت موجب می شود آدمی برای به دست آوردن تبحر، کارایی، قدرت و کنترل به کوشش و تقلایی «طبیعی» دست زَنَد. هرچه بیشتر به قدرت برسد، ترس از مرگ بیشتر تسکین می یابد و اعتقاد به استثنا بودن، بیشتر تقویت می شود. پیشرفت، کامیابی، ثروت اندوزی و باقی گذاشتن ارث به عنوان یادمانی جاودان، راهی می شود برای کتمان سوالات آمیخته با مرگی که در درونمان می خروشند.
Rise from the Ashes

ارسال پست