صفحه 2 از 2

Re: درمان اگزیستانسیال

ارسال شده: شنبه ۱۳۹۹/۹/۱ - ۰۴:۲۳
توسط matrix
matrix نوشته شده:
شنبه ۱۳۹۹/۹/۱ - ۰۴:۰۳
استثنا بودن
همه ی ما می دانیم در مرزهای اصلی هستی، تفاوتی با دیگران نداریم. هیچ کس در سطح خودآگاه این موضوع را انکار نمی کند. ولی در سطوحی بسیار بسیار ژرف تر، معتقدیم قانون میرایی و فناپذیری برای دیگران است و قطعا در مورد ما صدق نمی کند. گاه وقتی این اعتقاد از خودآگاه سر بر می آوَرَد، فرد در برابرش موضع می گیرد و از نامعقولی خویش شگفت زده می شود. برای مثال، اخیرا نزد اُپتومتریست رفتم و شکایت کردم عینکم دیگر مثل سابق نیست. معاینه ام کرد و سنم را پرسید. گفتم: «چهل و هشت» و او پاسخ داد: «آره درست موقعش است.» فکری خشمناک از اعماق وجودم بیرون تراوید که: «موقع چی؟ برای کی موقعش رسیده؟ شاید برای تو و دیگران موقعش برسه، ولی برای من نه.»
matrix: موضوع استثنا بودن در حال حاضر که ویروس کرونا اپیدمی پیدا کرده بیشتر ملموس است. این ملموس بودن به این دلیل است که ما در گذشته با سن و سالی که داریم هیچگاه تا این حد مرگ را نزدیک به خود نمیدیدیم. حال افرادی هستند که بیشتر به استثنا بودن یا گزندناپذیری خود باور دارند و نیازی به مراقبت از خود و ماسک زدن نمیبینند و میبینیم که بی پروا به سفر میروند. حتی بعضی از آنها خودپسندانه آن را به زبان می آورند.
اگر رفتاری است که فکر می کنید به «باور به استثنا بودن» مرتبط است، آن را بنویسید smile205

Re: درمان اگزیستانسیال

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۳۹۹/۹/۲۷ - ۲۱:۵۱
توسط matrix
قهرمانی گری اجباری
از متن کتاب با کمی تغییر: برای بسیاری از ما، فردیت قهرمانانه به معنای آن است که فرد در موقعیت اگزیستانسیال خویش و با درکی که از آن می یابد، آنچه از دستش بر می آید (با شجاعت) انجام دهد. قهرمانی گری اجباری مانند این است که کسی به خود بگوید من باید صدها یا هزاران سال عمر کنم. این قهرمان انتخاب نمیکند؛ اعمالش غریزی و وسواس گونه است و از تجربیات جدیدش چیزی نمی آموزد. حتی نزدیک شدن مرگ نگاهش را به درون بر نمیگرداند یا بر درایتش نمی افزاید.

ارنست همینگوی، بهترین نمونه ی قهرمان اجباری، همه ی عمر به ناچار در جست و جوی خطر و غلبه بر آن بود و این شیوه ای عجیب بود برای اثبات اینکه خطری در کار نیست. مادر همینگوی گفته است یکی از نخستین جملاتی که ارنست به زبان آورد، این بود: «از هیچ چی نمیترسم.» طنز ماجرا در این است که او دقیقا از چیزی نمی ترسید، زیرا مانند همه ما، از هیچی و نیستی می ترسید. در راه و رسم همینگوی جایی برای پیری و نقصان نیست، چون اینها رنگ و بوی روزمرگی دارند.

خود همینگوی نتوانست از فروپاشی اسطوره ی گزندناپذیری شخصی اش جان سالم به در بَرَد. وقتی سلامتی و چالاکی جسمانی اش رو به افول نهاد، وقتی «روزمرگی» اش (به این معنا که او هم مانند دیگران باید با موقعیت بشری رو در رو شود) به طرز دردناکی آشکار شد، به تدریج ماتم گرفت و بالاخره به افسردگی عمیقی مبتلا شد. بیماری واپسینش، روانپریشی پارانوئید با هذیان های گزند و آسیب و افکار انتساب، موقتا اسطوره ی استثنا بودنش را تقویت کرد. (تمامی هذیان های گزند و افکار انتساب، از یک هسته ی خودبزرگ بینی شخصی نشأت می گیرد؛ فقط انسانی بسیار خاص و ویژه، شایسته ی چنین توجهی هرچند بدخواهانه از محیط پیرامونش است.) در نهایت، راه حل پارانوئید شکست خورد و همینگویِ بی دفاع در برابر ترس از مرگ دست به خودکشی زد. با اینکه اقدام به خودکشی به دلیل ترس از مرگ، یک پارادوکس است، چندان ناشایع نیست. خیلی ها گفته ای به این مضمون داشته اند: «آن قدر از مرگ می ترسم که به سمت خودکشی رانده می شوم.» فکر خودکشی، تا حدودی از وحشت می کاهد. عملی فعالانه است؛ به فرد اجازه می دهد چیزی را تحت کنترل درآوَرَد که تاکنون او را کنترل می کرده است. به علاوه همانطور که چارلز وال (Charles Wahl) متوجه شده، در بسیاری از خودکشی ها، دیدگاهی جادویی نسبت به مرگ وجود دارد و آن را موقتی و بازگشت پذیر تلقی می کند. شاید فردی که اقدام به خودکشی می کند تا کینه و خصومتش را ابراز کند یا در دیگران احساس گناه پدید آوَرَد، به ادامه ی آگاهی پس از مرگ باور دارد و تصور می کند می تواند پیامد مرگ خویش را مزمزه کند و از آن لذت ببرد.