اينشتين ؛مردي از زمان خود!!
16 پست • صفحه 1 از 2 • 1, 2
اينشتين ؛مردي از زمان خود!!یکصد سال پیش، آلبرت اینشتین انقلابی در فیزیک بوجود آورد.
آلبرت اینشتین از پای درآمده بود. سه شب متوالی پسرنوزادش هانس گریه می کرد، خانواده تا صبح بیدار بودند. بالاخره آلبرت چرتی زد... اما دیگر وقت آن بود که بیدار شود وسر کار برود. او از یک روز هم چشم نمی پوشید و برای خانواده جوانش نیاز به یک شغل داشت. آلبرت قدم زنان به اداره ثبت اختراع که در آنجا کارشناس فنی درجه سه بود می رفت.در حالیکه نگران والدینش بود، آنها پیرتر و سست تر می شدند و روابط او با آنها اجباری شده بود چون موافق با ازدواج او با میلوا نبودند…نگاهش به پنجره فروشگاهی افتاد.موهایش آشفته بود. او باز هم فراموش کرده بود شانه بزند. آلبرت همه فشار و مسئولیتی را حس می کرد که هر همسر و پدری حس می کند. برای آرامش، او در فیزیک انقلاب کرد. در سال 1905، در سن 26 سالگی و4 سال قبل از اینکه بتواند شغلی به عنوان استاد فیزیک داشته باشد اینشتین پنج مقاله از مهمترین مقاله های تاریخ علم را منتشر کرد. او اثبات کرد که اتمها و مولکولها وجود دارند. قبل از 1905 دانشمندان درباره آن مطمئن نبودند. او دلیل آورد که نور بسته های کوچک است ( که بعداً فوتون نام گرفت) و بدین ترتیب پایه گذار مکانیک کوانتومی شد. او تئوری نسبیت خاص خود را شرح داد: پیشنهاد کرد که فضا و زمان مانند رشته هایی از یک پارچه هستند و میتوانند خم شوند، کشیده شوند یا پیچ بخورند. بوسیله E=mc2 . قبل از اینشتین، آخرین دانشمندی که چنین خلاقیتی داشت اسحاق نیوتن بود. در سال 1666 این اتفاق در حالی برای او روی داد که به خاطر دوری از شیوع بیماری در کمبریج به مزرعه مادرش رفته بود. چون کار بهتری برای انجام دادن نداشت !! تئوری گرانش را پرورش داد! برای قرن ها مورخان 1666 را سال شگفت نیوتن نامیدند. اکنون آن کلمات معنی دیگری دارد: اینشتین و 1905. ایالات متحده 2005 را سال جهانی فیزیک نامید (The World Year of Physics ) برای جشن یادبود سال شگفت اینشتین. در نقاشی های امروزه اینشتین به صورت یک ابرمتفکر با موهای انبوه است. ایده های او خیلی جلوتر از دیگر دانشمندان بود. او باید از سیاره دیگری آمده باشد- شاید همان جایی که نیوتن از آن سبز شد! Peter Galison مورخ علمی و فیزیکدان دانشگاه هاروارد می گوید:"اینشتین موجود فضایی نبود" و می خندد، "او مردی از زمان خود بود." همه مقاله های 1905 او توسط دیگران کار شدند و تقریبا موفق شدند. Gailson معتقد است:" اگر اینشتین متولد نشده بود، آن مقاله ها سرانجام به فرم دیگری توسط دیگران نوشته می شد." چیزی که در 1905 قابل توجه است نوشته شدن هر پنج مقاله توسط یک نفر می باشد، بعلاوه راه ابتکاری که او به نتایج خود رسید. برای مثال: پدیده فوتو الکتریک که معمایی در اوایل 1900 بود. وقتی نور به فلزات مثل روی برمی خورد، الکترون کنده میشد. این تنها وقتی میتواند اتفاق بیفتد که نور در بسته های کوچک باشد و آنقدر متمرکز باشد که بتواند الکترون سستی را بکند. هیچ موج پیوسته ای نمیتواند این پدیده را انجام دهد. راه حل به نظر ساده هست: نور ذره ای است.شاید این همان پیشنهادی باشد که اینشتین در 1905 کرد و در 1921 نوبل گرفت. فیزیکدانان دیگری مانند ماکس پلانک که روی مسئله مشابهی کار می کرند و پرتجربه تر از اینشتین بودند نیز نزدیک جواب بودند، اما اینشتین اولین بود. چرا؟ Galison می گوید:"در روزگار اینشتین اگر سعی می کردی بگویی نور از ذره ساخته شده، خود را در مخالفت با فیزیکدانی همچون ماکسول می دیدی. کسی نمی خواست آن کار را کند.". معادلات ماکسول فوق العاده موفق بودند، الکتریسیته، مغناطیس و اپتیک را متحد می کرد. ماکسول دور از هر شکی اثبات کرد که نور یک موج الکترومغناطیسی است. ماکسول مظهر اعتبار بود. اینشتین بهایی به اعتبار نداد. او مخالفتی نداشت که به او گفته شود چه کار می کنی، از این متنفر بود که به او گفته شود چه چیز درست است. حتی در کودکی نیز شکاک و سوال کننده ای دائمی بود. او معلم کلاس هفتم خود را اینگونه به سیخ کشید !:"حضور محض شما در اینجا احترام کلاس را برای من از بین میبرد."! معلم او دکتر Joseph Degenhart بود و پیش بینی کرده بود که او هیچ وقت چیزی نمی شود !!. این شخصیت عامل کلیدی کشفیات اینشتین بود. Galison می نویسد:"در 1905 اینشتین تازه Ph.D گرفته بود. او مدیون مشاور پایان نامه یا هر مظهر اعتباری نبود." از این رو ذهنش آزاد بود که تکاپو کند. در گذشته ماکسول حق داشت: نور موج بود. اما اینشتین هم درست می گفت: نور ذره ای بود. چگونه نور متواند هر دوی آنها باشد؟ اینشتین هیچ نظری نداشت. او دست از کار نکشید. اینشتین ابزاری اساسی داشت:"من به دریافت ناگهانی و الهام اعتقاد دارم، بعضی مواقع حسی معین دارم که حق با من است هر چند علت آن را نمی دانم"، این را در 1931 نوشت. هرچند پنج مقاله او در یکسال منتشر شد، او از دوران کودکی عمیقا در مورد فیزیک فکر میکرده.Galison میگوید:" در خانواده اینشتین علم گفتگوی سر میز شام بود.". پدر آلبرت، هرمان، و عمویش، جکوب، یک کمپانی آلمانی را اداره می کردند که چیزهایی مثل دینام، لامپ قوسی، لامپ نوری و تلفن می ساخت. در آن زمان اینها جزء تکنولوژی پیشرفته بودند." علاقه آلبرت به علم و فناوری طبیعی بود." والدینش گاهی او را به مهمانی می بردند. او روی صندلی می نشست و سریعا مجذوب مسئله های ریاضی می شد و آنها را انجام می داد، در حالیکه دیگران در اطراف او مشغول بودند...کاغذ و قلم وسیله بازی و سرگرمی او بودند. او قدرت تمرکز زیادی داشت.خواهرش به یاد می آورد:" حتی زمانیکه سر و صدای زیادی وجود داشت، او روی نیمکتی می نشست و کاغذ و قلمی برمی داشت و خودش را آنقدر مشغول مسئله می کرد که سر و صدا ها به جای اینکه مزاحمش شوند بیشتر او را برمی انگختند. اینشتین باهوش بود اما نه آنقدر عجیب و غریب. " من هیچ نعمت خدادادی نداشتم، فقط مزاجم کنجکاو بود" و نیز او می گوید:" تقابل بین ارزیابی های عموم از توانایی های من و واقعیت نامتناسب است". اینشتین کشفیاتش را بیشتر به تخیل و پرسش های آزار دهنده نسبت می دهد تا به هوش. باید به خاطر داشت که او بسیار تقلا کرد که نظریه متحد میدان را بوجود بیاورد که گرانش و دیگر نیروهای طبیعی را ترکیب می کند. او شکست خورد. قدرت ذهنی او بی حد نبود. مغز او هم همچنین... در 1955 وقتی اینشتین فوت کرد مغز او بدون اجازه توسط دکتر Thomas Harvey برداشته شد. او احتمالا منتظر بود چیزی غیرعادی پیدا کند: مادر اینشتین در زمان بچگی او نگران کج بودن سرش بود...اما مغز او مانند بقیه خاکستری ، دندانه ای و کمی کوچکتر از متوسط بود. مطالعه جزئیات مغز او زیاد نبود. مثلا در 1985 پروفسور Marian Diamond از برکلی گزارشی از تعداد بالاتر از متوسط سلولهایی داد که نورون ها را در نواحی چپ تغذیه میکنند و قسمت کنترل مهارتهای ریاضی است. در 1999 عصب شناسی به نام Sandra Witelson گزارشی داد که جداره پایینی مغز او که ناحیه ای برای استدلال ریاضی است 15 درصد پهنتر از نرمال است. به علاوه شیار Slyvian که معمولا از جلو تا پشت مغز ادامه دارد در مورد اینشتین کامل نبوده. آیا این باعث ارتباط بهتر بخش های مغز اینشتین شده؟ کسی نمی داند. ندانستن. این به اینشتین نشاط میداد. "زیباترین چیزی که می توان تجربه کرد اسرار هستند." و "احساسات بنیادی هست که در مهد هنر واقعی و علم واقعی قرار دارد." اینشتین احساسات بنیادی را حس کرد، رفتن سر کار، بیدار شدن با کودک، نشستن سر میز شام. هر روز شگفتی ها خستگی را کنار می زنند. امروز ، همان فردایی است که دیروز منتظرش بودید... آلبرت انيشتين
پس خوش به حال من كه اينشتين احساساتم رو حس كرد
![]() من فكر مي كنم پس هستم . « دكارت » من طغيان مي كنم پس هستم . « كامو » *** جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است، جنگل شب تا سحر تن شسته در باران، خيال انگيز ! ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم در من اين احساس : مهر مي ورزيم، پس هستيم ! فریدون مرسي
خسته نباشيد بسيار عالي بود ولي به نظر من اون همچنان آدم خارق العاده ايه نه به خاطر هوش بالا يا ... فقط به اين خاطر كه اجازه نداد كنجكاوي هاش رو آدم بزرگا نابود كنن كاري كه من جرات انجام دادنشو ندارم و هميشه بايد سرم به كار خودم باشه و به اين كارا كاري نداشته باشم ![]() "درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است"
جالب بود !!!
تعریف جهان سوم از پروفسور حسابی
از قول ايشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکي از دانشجویانم كه دانشجوي دوره دكترا و اهل نروژ بود از من پرسيد:استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟ به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد... هر کجا باشم آسمان مال من است ... http://www.m31galaxy.blogfa.com
خدا رو قبول داشته ولي اعتقاد محكمي نبود فقط از روي شگفتيهاي فيزيك بوده !
تعریف جهان سوم از پروفسور حسابی
از قول ايشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکي از دانشجویانم كه دانشجوي دوره دكترا و اهل نروژ بود از من پرسيد:استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟ به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد... هر کجا باشم آسمان مال من است ... http://www.m31galaxy.blogfa.com
جمله ي خود انيشتن ؛ من يك دين باور بدون ايمان هستم ؛
Last edited by منجم جوان on دوشنبه 26 آذر 1386 - 19:29, edited 1 time in total.
تعریف جهان سوم از پروفسور حسابی
از قول ايشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکي از دانشجویانم كه دانشجوي دوره دكترا و اهل نروژ بود از من پرسيد:استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟ به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد... هر کجا باشم آسمان مال من است ... http://www.m31galaxy.blogfa.com
اینشتین و خدایش!
این هم حاصل خوانده ها و فکرهای این چند روزه: آلبرت اینشتین فیزیکدان بزرگ آلمانی که با روی کار آمدن نازی ها مجبور به مهاجرت به آمریکا شد، بیشتر از همه بخاطر تئوری نسبیت اش معروف است. او اولین کسی بود که ثابت کرد تئوری نیروی جاذبه ی نیوتون بازگو کننده ی همه ی حقیقت نیست و آنچه ما بعنوان جاذبه تجربه می کنیم و اندازه می گیریم در واقع انحنای فضا-زمان در جوار جرم است. دیگر از این سخت ترش نکنیم. چون یادداشت امشبم درباره ی فیزیک نیست. یا در واقع "فقط" درباره ی فیزیک نیست. آنچه کمتر به آن توجه شده، جهان بینی ونگاه اینشتین به هستی است. اینشتین در چند جا از مفهوم "خدا" و "دین" اسم می برد که در ظاهر از نگاه دینی او سرچشمه می گیرد. درظاهر تصور می شود که او به موجودی ماورای طبیعی و به دنیایی فراسوی این هستی اشاره دارد. اینشتین که خودش یهودی بود با مفهوم "خدا" در ادیان سامی آشنا بود و مفاهیم این دین ها را می شناخت. اینشتین که خودش متوجه این اشتباه ظاهربینان شده بود در چند جا تاکید می کند که برداشت او از مفهوم خدا و دین، برداشت آشنا و مرسوم در جامعه نیست. او در جایی می گوید: "البته آنچه درباره ی باورهای دینی من خوانده ای دروغ است، دروغی که منظما تکرار می شود. من به خدایی شخصی باور ندارم. این را هیچوقت انکار نکرده ام و همیشه روشن گفته ام. اگر چیزی در من وجود دارد که بتوان دینی اش نامید، آن همان تحسین و شگفتی ساختمان جهانی است که تا اینجا علم و دانش ما آشکار کرده است". اینشتین نه به یک خدای شخصی و نه به خدایی که خصوصیات شخصیتی دارد باور ندارد. او با چنین خدایی که: دوست دارد، خشم می گیرد، نصیحت می کند و یا تهدید، بیشتر از همه از راه تورات آشنا بود. اینشتین در جای دیگری می گوید: "من یک دین-باور بدون ایمان هستم. این تا حدودی یک دین تازه است. من هرگز نگفته ام که طبیعت، منظور یا هدفی غائی یا هر چیز دیگری که بتواند انسان-گونه تلقی بشود دارد. آنچه من در طبیعت می بینم، یک ساختمان عظیم است که ما آن را به نحو بسیار غیر کاملی درک می کنیم. و این باید انسان را از یک احساس تواضع سرشار کند. این یک احساس صادقانه ی دینی است که رابطه ای با باورهای باطنی و راز آلود ندارد. فکر یک خدای شخصی کاملا برای من بیگانه است و به نظرم ساده اندیشی و خام خیالی می آید". نگاه اینشتین و باور او، به تمامیت هستی است. همان هستی که با زبان علوم طبیعی با آن رابطه برقرار می کنیم و انسان هم طبیعتا بخشی از این هستی است. به این ترتیب دیدگاه او یک دیدگاه وحدت وجودی است و رابطه ای با ماوراء طبیعت ندارد. این برداشت های اینشتین و تاکید او روی آنها، باعث مخالفت های زیاد مذهبی با او در آمریکا شد. از طرف کلیسا و اتحادیه ها و سازمان های دینی در روزنامه ها علنا به او توهین می کردند و حتی می گفتند که با این باورهای غیر دینی که داری باید به آلمان و دولت نازی ها برگردی! یکی از همین بانیان سازمان های دینی در اوکلاهما به او می نویسد: "پرفسور اینشتین، هر مسیحی مومنی در آمریکا بدون لحظه ای تردید به شما جواب می دهد: این تئوری تکامل احمقانه و جعلی ات را بردار و به آلمان برگرد، همان جایی که از آن آمدی. و بس کن این شکستن ایمان مردمی را که وقتی که از وطنت آمده بودی به تو خوش آمد گفتند". بگذریم که این شخص نمی دانست که اینشتین نبوده که تئوری تکامل را پایه ریخته و اصلا رابطه ای با آن ندارد. اما تئوری تکامل داروین هم، بخش مهمی از شکل گیری نگاه وحدت وجودی او بود. یادم هست که در یکی از یادداشت هایم نوشته بودم، جای عرفان واقعی امروز نه در غارها و زاویه های صوفیان که در آزمایشگاه و کتابخانه است. اگر عرفان قرار است درک و شناخت هستی باشد، این دیگر با چله نشینی و ورد خوانی و صحبت از "پای استدلالیان چوبین بود" کردن میسر نمی شود. باید زحمت کشید و یاد گرفت و هستی را تجربه کرد. خرد انسانی و تجربه. تعریف جهان سوم از پروفسور حسابی
از قول ايشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکي از دانشجویانم كه دانشجوي دوره دكترا و اهل نروژ بود از من پرسيد:استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟ به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد... هر کجا باشم آسمان مال من است ... http://www.m31galaxy.blogfa.com
يادش گرامي و خاطره اش جاودان
ولي از لحاظ ديني به هيچ و جه نمي تواند يك الگو باشد تعریف جهان سوم از پروفسور حسابی
از قول ايشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکي از دانشجویانم كه دانشجوي دوره دكترا و اهل نروژ بود از من پرسيد:استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟ به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد... هر کجا باشم آسمان مال من است ... http://www.m31galaxy.blogfa.com
16 پست • صفحه 1 از 2 • 1, 2
چه کسي حاضر است ؟کاربران حاضر در اين انجمن: بدون کاربران عضو شده و 0 مهمان | ||||||||||||||||||