مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )


Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی پين در يكشنبه 23 اسفند 1388 - 15:01

زمانيكه ناتل خانلري وزير فرهنگ بودند(حوالي سالهاي 1340) ،
شعر "عقاب" در كتابهاي درسي بود اما بعدا حذف شد . با اين
حال شايد بسياري از شما آن را در جاهاي ديگري شنيده يا
خوانده باشيد چراكه شعر مشهور و پرمغزيست . البته كمي
بلند است و شايد فيزيكدانان جوان حوصله خواندنش را نداشته
باشند، براي همين من ابتدا خلاصه اي برايتان تعريف ميكنم،

عقاب پيري در آستانه مرگ قرار ميگيرد و به فكر چاره اي براي زنده
ماندن مي افتد براي همين تصميم ميگيرد كه نزد كلاغ رفته و رمز طول
عمر كلاغ را جويا شود تا مطابق نسخه او عمل كند . كلاغ رمز دراز
زيستن خود را به او ميگويد و او را به پيروي از آن مي خواند . عقاب
كه اكنون راه حل را پيش چشمش مي بيند ، انديشه اي ميكند
و نهايتا تصميم ميگيرد كه...

------------------------------------------------------------------------


گشت غمناك دل و جان عقاب ………….........…چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد …………….........….آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد .....…………............ ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي نا چار كند ….....….....…..… دارويي جويد و در كار كند
صبحگاهي ز پي چاره ي كار .........................گشت برباد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت ....................ناگه از وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بيم زده ، دل نگران ......................شد پي بره ي نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ي آويخت ..........................مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد ............................دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت .............................صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير .....................زنده را دل نشود از جان سير
صيد هر روزه به چنگ آمد زود ..........................مگر آن روز كه صياد نبود
آشيان داشت بر آن دامن دشت .....................زاغكي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده ........................جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زيسته افزون ز شمار …..….......………شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب..….………..........…….ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد…....……….با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلي دارم اگر بگشايي……………….........…بكنم آن چه تو مي فرمايي ››
گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم …......…..……تا كه هستيم هوا خواه تو ييم
بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟ …….....………جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم .……………......ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››
اين همه گفت ولي با دل خويش …..…....……..گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون …....…......……از نياز است چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود …………..........…….زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد ………….......……….حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد ……….......…….پر زد و دور ترك جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب ………......…….كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است ……...…….ليك پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت ………....….به شتاب ايام از من بگذشت
گر چه از عمر ،‌دل سيري نيست …..…….....….مرگ مي آيد و تدبيري نيست
من و اين شه پر و اين شوكت و جاه .……....….عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز …………….........…..به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
پدرم نيز به تو دست نيافت ….……........………تا به منزلگه جاويد شتافت
ليك هنگام دم باز پسين …..……........……….چون تو بر شاخ شدي جايگزين،
از سر حسرت بامن فرمود …….…….......…….كاين همان زاغ پليد است كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است …….….....……يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟..………...…رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري ….…....……عهد كن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست ….….....……دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود ………….......……..آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سيصد و اند ……….....……كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثير …………......……...بادها راست فراوان تاثير
بادها كز زبر خاك وزند …….……….........……تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر …..…....………باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك …………….........….آيت مرگ بود ، پيك هلاك
ما از آن ، سال بسي يافته ايم …....…………كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب ….……....…….عمر بسيارش ار گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است …………....….عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان ست ……….....……چاره ي رنج تو زان آسان ست
خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي ………....….طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
ناودان ، جايگهي سخت نكوست ……..…….به از آن كنج حياط و لب جوست
من كه صد نكته ي نيكو دانم ...………....….راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغي دارم ……………...….وندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست ….….….….…..خوردني هاي فراواني هست ››
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ ………...…..گندزاري بود اندر پس باغ
بوي بد ، رفته از آن ، تا ره دور ……..…....….معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان ….………......سوزش و كوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه …………....…….زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست..…….لايق محضر اين مهمان ست
مي كنم شكر كه درويش نيم …………..…..خجل از ما حضر خويش نيم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند ………..…..تا بياموزد از او مهمان پند
عمر در اوج فلك برده به سر ……………........دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش …………….......…حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر ………………..…...به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه ي كبك و تذرو و تيهو …...……….....….تازه و گرم شده طعمه ي او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند ……….....……بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود …..….…….حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ، ريش ……………...گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر ……..……..…هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست ….…………......نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود به هر سو نگريست ……......…ديد گردش اثري زين ها نيست
آن چه بود از همه سو خواري بود …...…...…وحشت و نفرب و بيزاري بود
بال بر هم زد و بر جست ازجا ……………....گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا
سال ها باش و بدين عيش بناز …………..….تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني ……………....…گند و مردار تو را ارزاني
گر در اوج فلكم بايد مرد …..…………….........عمر در گند به سر نتوان برد ››
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت …..…………...…زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد ….……………......راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظه‎ يي چند بر اين لوح كبود …….....………نقطه ‎يي بود و سپس هيچ نبود


smile072
سرپرست تالار ریاضیات

سرپرست تالار ریاضیات
 
سپـاس : 568

ارسـال : 972


شهر: تهران
نام نویسی: 86/10/7

مرد

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی خروش در يكشنبه 23 اسفند 1388 - 15:16

برای آنانی كه حال خواندن ندارند و یا اینكه دوست دارند یكی این شعر را برایشان بخواند، فایل زیر را
كه ١،٢ مگابایت بیشتر نیست، پیاده كنند و گوش كنند. واژه "دور" در بیت دوم نادرست خوانده شد و
شاید اینجا و آنجا برخی از تاكید ها در خواندن كاملا بجا نباشد. با این همه گوش كردن آن را به همه
دوستان سفارش می كنم.
oghab_khanlari.mp3 (1.2 MB)

با سپاس از پین گرامی!
ویكیپدیای فارسی در باره پرویز ناتل خانلری:
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8% ... 8%B1%DB%8C

و اینجا هم نوشتاری از عبدالحسین آذرنگ در باره خانلری كه پین گرامی در دسترسمان گذاشته است:
http://essays.persiangig.com/%D8%AE%D8% ... %D9%8A.pdf
گفتم به شیخ شهر كه كارت ریاست، گفت
آنكس كه شیخ هست و ریاكار نیست، كیست
نماد کاربر
 
سپـاس : 2194

ارسـال : 3009


نام نویسی: 86/1/23

ذکر نشده

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی پين در يكشنبه 9 خرداد 1389 - 20:11

سپاس از استاد خروش smile072
---------------------------------

دون ژوان در جهنم - نمايشنامه اي از جرج برنارد شاو
تصویر

برگردان به فارسي: ابراهيم گلستان
دريافت (830 كيلوبايت)

بخش هايي پراكنده از اين نمايشنامه:

فرمانده: ...خب ، بالاخره توبه نكردي؟
دون ژوان: اگر كرده بودم، چه بهانه اي برايت مي ماند كه بلند
شوي از بهشت بيايي اينجا و با من سر و كله بزني؟!
فرمانده: راست است . لجوج بمان پسرجان ، كاشكي كشته
بودمت ، و كشته بودمت اگر پايم نلغزيده بود
-صفحه 24-


[...]
دون ژوان به شيطان: داري حالم را به هم مي زني
شيطان -رو به تيمسار- : ها! شنيديد تيمسار؟آخر اين
چه تقديري بود كه آدم خودپسند سردي مثل اورا بفرستند
به قلمرو من و سركار را بفرستند به كاخهاي يخزده بهشت؟
تيمسار: شكايتي ندارم . آدم رياكاري بودم و سزايم هم همين
بود كه بفرستند به بهشت
-صفحه 29-
[...]


شيطان -رو به دون ژوان- : آن نيروي شگفت انگيزي كه بهش ميبالي ،
نيروي مرگ است . آدم معيار قدرتش را با معيار خرابكاري اش ميسنجد.
مذهبش چيست؟ بهانه اي براي نفرت از من! قانونش چيست؟ بهانه اي
براي اعدام تو . روش اخلاقي اش چيست؟ صاحب اعتبار و موقعيت شدن...
-صفحه 41-



زاهدم برد به مسجد که مرا توبه دهد
توبه کردم که نفهیمده به جایی نروم
سرپرست تالار ریاضیات

سرپرست تالار ریاضیات
 
سپـاس : 568

ارسـال : 972


شهر: تهران
نام نویسی: 86/10/7

مرد

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی خروش در دوشنبه 10 خرداد 1389 - 12:23

شیخ صنعان


------------------------------
برای شنیدن این داستان فایل صوتی زیر را پیاده كنید: ۵۷ مگابایت
خواندن و شنیدن داستان را به همه سفارش می كنم.

http://ketabkhaneyegooya.com/audio/sirj ... Sanaan.rar
شما سطح دسترسی مورد نیاز برای مشاهده و دریافت فایل های پیوست این پست را ندارید.
گفتم به شیخ شهر كه كارت ریاست، گفت
آنكس كه شیخ هست و ریاكار نیست، كیست
نماد کاربر
 
سپـاس : 2194

ارسـال : 3009


نام نویسی: 86/1/23

ذکر نشده

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی پين در پنجشنبه 20 خرداد 1389 - 23:16

انتقام تلخ است
(خاطراتي از جورج اورول*)

ترجمه محسن فخري
دريافت

از مجله ادبي نوشتا
http://www.neveshta.org/



---------------------------------------------------------------
*هوپاييان گرامي احتمالا با نام آن نگارنده بواسطه
كتابهايي چون "قلعه حيوانات" و "1984" آشنا باشند


تصویر
سرپرست تالار ریاضیات

سرپرست تالار ریاضیات
 
سپـاس : 568

ارسـال : 972


شهر: تهران
نام نویسی: 86/10/7

مرد

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی خروش در پنجشنبه 31 تير 1389 - 00:31

هرگز نخواب كوروش
سیمین بهبهانی

دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در
!هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،
البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند،
آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند،
آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو
گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان،
نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،
نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما،
تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،
بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز،
میهن جوان ندارد

دارا! کجای کاری،
دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند،
دارا جهان ندارد

آیم به دادخواهی،
فریادمان بلند است
اما چه سود،
اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس،
شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی،
شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما
دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،
ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز
نام و نشان ندارد
گفتم به شیخ شهر كه كارت ریاست، گفت
آنكس كه شیخ هست و ریاكار نیست، كیست
نماد کاربر
 
سپـاس : 2194

ارسـال : 3009


نام نویسی: 86/1/23

ذکر نشده

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی fargol در پنجشنبه 31 تير 1389 - 00:37

خروش نوشته است:هرگز نخواب كوروش
سیمین بهبهانی

دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در
!هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،
البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند،
آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند،
آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو
گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان،
نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،
نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما،
تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،
بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز،
میهن جوان ندارد

دارا! کجای کاری،
دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند،
دارا جهان ندارد

آیم به دادخواهی،
فریادمان بلند است
اما چه سود،
اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس،
شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی،
شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما
دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،
ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز
نام و نشان ندارد

خیلی عالی بود. خیلی.
دست شما درد نکنه smile072
گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غرّه بدان مشو که مِی می نخوری
صد لقمه خوری که مِی غلامست آن را

خیام بزرگ
نماد کاربر
 
سپـاس : 236

ارسـال : 1851


سن: 27 سال
نام نویسی: 87/4/2

ذکر نشده

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی mamy72 در شنبه 2 مرداد 1389 - 10:32

10 سال گذشت ............

تصویر
نماد کاربر
سرپرست تالار نجوم

سرپرست تالار نجوم
 
سپـاس : 313

ارسـال : 3317


نام نویسی: 88/4/26

مرد

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی UBUNTU در سه شنبه 5 مرداد 1389 - 21:54

خروش نوشته است:هرگز نخواب كوروش
سیمین بهبهانی

دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در
!هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،
البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند،
آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند،
آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو
گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان،
نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،
نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما،
تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،
بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز،
میهن جوان ندارد

دارا! کجای کاری،
دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند،
دارا جهان ندارد

آیم به دادخواهی،
فریادمان بلند است
اما چه سود،
اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس،
شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی،
شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما
دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،
ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز
نام و نشان ندارد


خیلی زیبا بود smile072 smile124
زندگی در اعماق امن است

اما زیبا نیست!

ماهیانی که در اعماق زندگی می‌کنند
...
صید نمی‌شوند

اما طلوع آفتاب را هم نمی‌بینند
نماد کاربر
 
سپـاس : 13

ارسـال : 225


سن: 26 سال
نام نویسی: 88/11/16

ذکر نشده

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی HajAmOo در سه شنبه 12 مرداد 1389 - 19:06

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی…
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد…تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی…
گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ …»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند …» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی … تو کجایی…؟
نماد کاربر
 
سپـاس : 18

ارسـال : 162


نام نویسی: 89/4/22

ذکر نشده

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی خروش در جمعه 5 آذر 1389 - 01:37

هیلا صدیقی سبز است دوباره

از خاکم و هم‌خاک من از جان و تنم نیست
از خاکم و هم‌خاک من از جان و تنم نیست
انگار که این قوم غضب هم‌وطنم نیست
این‌جا قلم و حرمت و قانون شکستند
با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند
پا از قدم مردم این شهر گرفتند
رأی و نفس و حق، همه با قهر گرفتند
شعری که سرودیم به صد حیله ستادند
با ساز دروغی همه‌جا بر همه خواندند
با دست تبر سینه ی این باغ دریدند
مرغان امید از سر هرشاخه پریدند
بردند از این خاک مصیب زده نعمت
این خاک کهن بوم سراسر غم ومحنت
از هیبت تاریخی‌ش آوار به جا ماند
یک باغ پر از آفت و بیمار به جا ماند
از طایفه ی رستم و سهراب و سیاوش
هیهات که صد مرد عزادار بجا ماند
از مملکت فلسفه و شعر و شریعت
جهل و غضب و غفلت و انکار به جا ماند

دادیم شعار وطنی و نشنیدند
آواز هر آزاده که بر دار به جا ماند
دیروز تفنگی به هر آینه سپردند
صد ها گل نشکفته سر حادثه بردند
خمپاره و خون و شب و درد مداوم
با لاله و یاس و صنم و سرو مقاوم
آن دسته که ماندند از آن غافله ها دور
فرداش از این معرکه بردند غنائم
امروز تفنگ پدری را در خانه
بر سینه ی فرزند گرفتند نشانه
از خون جگر سرخ شد این‌جا رخ مادر
تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر
فرسود هوای وطن از بوی خیانت
از زهر دروغ و طمع و زور و اهانت
این قوم نکردند به ناموس برادر
امروز نگاهی که به چشمان امانت
غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد
از جنس درخت است ولی ریشه ندارد
هر چند که باغ از غم پائیز تکیده
از خون جوانان وطن لاله دمیده
صد گل به چمن در قدم باد بهاران
می روید وصد بوسه دهد بر لب باران
قفنوس به پا خیزد و با جان هزاره
پر می‌کشد از این قفس خون و شراره
با برف زمین آب شود ظلم و قساوت
فرداش ببینند که سبز است دوباره

هیلا صدیقی

http://www.youtube.com/watch?v=4ida6hhN ... re=related
گفتم به شیخ شهر كه كارت ریاست، گفت
آنكس كه شیخ هست و ریاكار نیست، كیست
نماد کاربر
 
سپـاس : 2194

ارسـال : 3009


نام نویسی: 86/1/23

ذکر نشده

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی خروش در دوشنبه 8 آذر 1389 - 00:35

سیمین بهبهانی: به مناسیت روز عدم خشونت علیه زنان

خواهی نباشم و خواهم بود
دور از دیار نخواهم شد

تا "گود" هست، میان دارم
اهل کنار، نخواهم شد

یک دشت شعر و سخن دارم
حال از هوای وطن دارم

چابک غزال غزل هستم
آسان شکار نخواهم شد


من زنده ام به سخن گفتن
جوش و خروش و برآشفتن

از سنگ و صخره نیاندیشم
سیلم، مهار نخواهم شد

گیسو به حیله چرا پوشم
گردآفرید چرا باشم

من آن زنم که به نامردی
سوی حصار نخواهم شد

برقم که بعد درخشیدن
از من سکوت نمی زیبد

غوغای رعد ز پی دارم
فارغ ز کار نخواهم شد


تیری که چشم مرا خسته ست
بر کشتنم به خطا جسته ست

"بر پشت زین" ننهادم سر
اسفندیار نخواهم شد

گفتم از آنچه که باداباد
گر اعتراض و اگر فریاد

"تنها صداست که می ماند"
من ماندگار نخواهم شد

در عین پیری و بیماری
دستی به یال سمندم هست

مشتاق تاختنم؛ گیرم
دیگر سوار نخواهم شد
گفتم به شیخ شهر كه كارت ریاست، گفت
آنكس كه شیخ هست و ریاكار نیست، كیست
نماد کاربر
 
سپـاس : 2194

ارسـال : 3009


نام نویسی: 86/1/23

ذکر نشده

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی پين در دوشنبه 6 دي 1389 - 11:59

خروش نوشته است:برای آنانی كه حال خواندن ندارند و یا اینكه دوست دارند یكی این شعر را برایشان بخواند، فایل زیر را
كه ١،٢ مگابایت بیشتر نیست، پیاده كنند و گوش كنند. واژه "دور" در بیت دوم نادرست خوانده شد و
شاید اینجا و آنجا برخی از تاكید ها در خواندن كاملا بجا نباشد. با این همه گوش كردن آن را به همه
دوستان سفارش می كنم.
oghab_khanlari.mp3 (1.2 MB)


خانلری می گوید: "عقاب" ، شعری است که به صادق هدایت اهدا شده.
به این اصطلاح،اشخاص حدس های مختلف زده بودند در این باب. اما اصل
مطلب این است که، روزی که من این شعر را ساختم، اولین کسی که از
من شنید صادق هدایت بود واین قدر ذوق کرد که گفت: پاشو برویم بدهیم
یک جایی چاپ کنند. بعد باهم رفتیم اداره ی مجله ی مهر که گمان می کنم
ذبیح الله صفا سر دبیرش بود. آنجا شعر را دادیم چاپ کنند وگویا در یکی از
شماره هایش منتشر شد. به هر حال علت اینکه تقدیم شده است به هدایت
همین مطلب است

دنیای سخن1369:ص8
smile072
سرپرست تالار ریاضیات

سرپرست تالار ریاضیات
 
سپـاس : 568

ارسـال : 972


شهر: تهران
نام نویسی: 86/10/7

مرد

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی خروش در دوشنبه 6 دي 1389 - 19:30

پين نوشته است:
خروش نوشته است:برای آنانی كه حال خواندن ندارند و یا اینكه دوست دارند یكی این شعر را برایشان بخواند، فایل زیر را
كه ١،٢ مگابایت بیشتر نیست، پیاده كنند و گوش كنند. واژه "دور" در بیت دوم نادرست خوانده شد و
شاید اینجا و آنجا برخی از تاكید ها در خواندن كاملا بجا نباشد. با این همه گوش كردن آن را به همه
دوستان سفارش می كنم.
oghab_khanlari.mp3 (1.2 MB)


خانلری می گوید: "عقاب" ، شعری است که به صادق هدایت اهدا شده.
به این اصطلاح،اشخاص حدس های مختلف زده بودند در این باب. اما اصل
مطلب این است که، روزی که من این شعر را ساختم، اولین کسی که از
من شنید صادق هدایت بود واین قدر ذوق کرد که گفت: پاشو برویم بدهیم
یک جایی چاپ کنند. بعد باهم رفتیم اداره ی مجله ی مهر که گمان می کنم
ذبیح الله صفا سر دبیرش بود. آنجا شعر را دادیم چاپ کنند وگویا در یکی از
شماره هایش منتشر شد. به هر حال علت اینکه تقدیم شده است به هدایت
همین مطلب است

دنیای سخن1369:ص8
smile072


smile124
گفتم به شیخ شهر كه كارت ریاست، گفت
آنكس كه شیخ هست و ریاكار نیست، كیست
نماد کاربر
 
سپـاس : 2194

ارسـال : 3009


نام نویسی: 86/1/23

ذکر نشده

Re: مرکز ادب ( معرفی ، نظم ، نثر ، خبر ، ... )

نوشتهاز سوی خروش در شنبه 11 دي 1389 - 02:02

22 مرثیه در تیرماه

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند
که مثل پرندگان راست راست می‌چرخند در هوا
سر ماه
حقوق‌شان را می‌گیرند
پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند
که مرگ تو را ندیدند.

کاش پر وبال‌شان در آتش آفتاب تیر بسوزد
ما با ذغال‌شان
شعار خیابانی بنویسیم.

پس این فرشتگان پیر شده
جز جاسوسی ما
به چه کار بد دیگری مشغولند
که فریاد ما به گوش کسی نمی‌رسد.

از : شمس لنگرودی
http://www.youtube.com/watch?v=kr4qx8Uk ... r_embedded
گفتم به شیخ شهر كه كارت ریاست، گفت
آنكس كه شیخ هست و ریاكار نیست، كیست
نماد کاربر
 
سپـاس : 2194

ارسـال : 3009


نام نویسی: 86/1/23

ذکر نشده

قبلیبعدی

بازگشت به گفتگوی آزاد

چه کسی هم اکنون اینجاست ؟

کاربرانی که در این تالار هستند: بدون کاربران عضو شده و 11 مهمان