تجربه های زندگی


Re: تجربه های زندگی

نوشتهاز سوی mycolony در پنجشنبه 16 خرداد 1398 - 20:53

Vahed75 نوشته است:وقتی ارنست چگوارا را در پناهگاهش با کمک چوپان خبرچین دستگیر کردند، یکی از چوپان پرسید: چرا خبرچینی کردی درحالی که چگوارا برای آزادی شماها مبارزه می‌کرد!!؟
چوپان جواب داد که او باجنگهایش گوسفندان مرا می‌ترساند!


بعداز مقاومت محمدکریم درمقابل فرانسوی‌ها در مصر و شکست او، قرار براعدامش شد، که ناپلئون او را فراخواند و گفت:
سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه می‌کرد، من به تو فرصتی می‌دهم تا ده هزارسکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی...
محمدکریم گفت: من اکنون این پول را ندارم اما صدهزارسکه از تاجران می‌خواهم، می‌روم تهیه می‌کنم و باز می‌گردم...
محمدکریم به مدت چندروز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده می‌شد اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت ازادی او نبود و حتی بعضی طلبکارانه می‌گفتند که با جنگ‌هایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت.!!
ناپلئون به او گفت:
چاره ایی جز اعدام تو ندارم، نه بخاطر کشتن سربازهایم، بلکه بدلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود می‌دانند.


محمد رشید می‌گوید:
آدم دانا که برای جامعه‌ ای نادان مجاهدت میکند مانند کسی است که خودش را آتش می‌زند تا روشنایی را برای آدم نابینافراهم سازد!!


اين همان حكايت سقراط است كه ويل دورانت در پايان داستانش وقتی او را جام شوكران می دهند و می كشند، می گويد:
« بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش فرا رسيده باشد، بيداركند!!! »


عالی بود
اون ور می زارم
دهانم را بنگر که چگونه اسطوره وار فریاد های پیروزی سر می دهد!
نماد کاربر
 
سپـاس : 241

ارسـال : 784


سن: 31 سال
نام نویسی: 92/1/2

ذکر نشده

Re: تجربه های زندگی

نوشتهاز سوی saeedparach در پنجشنبه 16 خرداد 1398 - 23:34

دل نبستن به کسی و عدم اعتمام مهم ترین تجربه هایی که با اینکه سن زیادی ندارم اما بدست آوردم با اینکه ۱۸ سالم بیشتر نیست اما بزرگترین ضربه های عمرمو از دو تا رفیقای صمیمیم خوردم دیگه باید برای هر چی تو زندگی آماده بود...
 
سپـاس : 0

ارسـال : 0


نام نویسی: 98/2/31

ذکر نشده

Re: تجربه های زندگی

نوشتهاز سوی M_J1364@yahoo.com در جمعه 17 خرداد 1398 - 11:38

saeedparach نوشته است:دل نبستن به کسی و عدم اعتمام مهم ترین تجربه هایی که با اینکه سن زیادی ندارم اما بدست آوردم با اینکه ۱۸ سالم بیشتر نیست اما بزرگترین ضربه های عمرمو از دو تا رفیقای صمیمیم خوردم دیگه باید برای هر چی تو زندگی آماده بود...

زیاد سخت نگیر عمو سعید، تازه اولِ راهی! smile015
ای که مجنون گشته ای در عشقِ ما............کِی بُوَد.. لیلی.. تو را.. نامی.. سزا؟!
سویِ.. من... پروانه.. شو... پروا مکن............در..... میانِ.... آتشم.... رقصان.... بیا
نماد کاربر
 
سپـاس : 443

ارسـال : 1220


نام: محمّد جوانشیری
سن: 33 سال
شهر: تهران
نام نویسی: 90/9/24

ذکر نشده

Re: تجربه های زندگی

نوشتهاز سوی Vahed75 در جمعه 17 خرداد 1398 - 12:04

M_J1364@yahoo.com نوشته است:
saeedparach نوشته است:دل نبستن به کسی و عدم اعتمام مهم ترین تجربه هایی که با اینکه سن زیادی ندارم اما بدست آوردم با اینکه ۱۸ سالم بیشتر نیست اما بزرگترین ضربه های عمرمو از دو تا رفیقای صمیمیم خوردم دیگه باید برای هر چی تو زندگی آماده بود...

زیاد سخت نگیر عمو سعید، تازه اولِ راهی! smile015
آره هنوز کجاشو دیدی!
بذار وقتش برسه یه چیزایی خواهی دید که دو تا شاخ که هیچ چهار تا شاخ روی کله ت در میاری smile055
در آن غروب دلگیر وقتی غروب میشد
گویا به جای خورشید من زخم خورده بودم

یک عمر غریب و تنها ،تنها به جرم آنکه
او سرسپرده میخواست،من دل سپرده بودم
 
سپـاس : 10

ارسـال : 30


نام نویسی: 96/9/16

ذکر نشده

Re: تجربه های زندگی

نوشتهاز سوی paradoxy در جمعه 17 خرداد 1398 - 21:10

saeedparach نوشته است:دل نبستن به کسی و عدم اعتمام مهم ترین تجربه هایی که با اینکه سن زیادی ندارم اما بدست آوردم با اینکه ۱۸ سالم بیشتر نیست اما بزرگترین ضربه های عمرمو از دو تا رفیقای صمیمیم خوردم دیگه باید برای هر چی تو زندگی آماده بود...

"دل نبستن به هیچی".
نماد کاربر
 
سپـاس : 947

ارسـال : 1835


نام: داود حاجي تقي تهراني
سن: 15 سال
نام نویسی: 93/10/22

ذکر نشده

Re: تجربه های زندگی

نوشتهاز سوی saeedparach در جمعه 17 خرداد 1398 - 23:31

Vahed75 نوشته است:
M_J1364@yahoo.com نوشته است:
saeedparach نوشته است:دل نبستن به کسی و عدم اعتمام مهم ترین تجربه هایی که با اینکه سن زیادی ندارم اما بدست آوردم با اینکه ۱۸ سالم بیشتر نیست اما بزرگترین ضربه های عمرمو از دو تا رفیقای صمیمیم خوردم دیگه باید برای هر چی تو زندگی آماده بود...

زیاد سخت نگیر عمو سعید، تازه اولِ راهی! smile015
آره هنوز کجاشو دیدی!
بذار وقتش برسه یه چیزایی خواهی دید که دو تا شاخ که هیچ چهار تا شاخ روی کله ت در میاری smile055



خدا بخیر گردونه smile052
 
سپـاس : 0

ارسـال : 0


نام نویسی: 98/2/31

ذکر نشده

قبلی

بازگشت به گفتگوی آزاد

چه کسی هم اکنون اینجاست ؟

کاربرانی که در این تالار هستند: بدون کاربران عضو شده و 5 مهمان