کافه سینما


Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی MENERVA در جمعه 13 بهمن 1396 - 14:50

MENERVA نوشته است:همین الان موجودات دریایی هستن که نامیرائن, پس نامیزائی از نگاه طبیعت ممکن و شدنیه. اما یکی از مشکلات نامیرائی انتخاب طبیعیه, ژنی که نتونه از طریق تولید مثل فرصت جهش و سازگاری با طبیعت رو پیدا کنه ممکنه بر اثر تغییرات زیستی حامل ژن نابود شه, نابودی حامل ژن به معنی نابودی خود ژنه. اما در سیستم تولید مثل جهش ژنتیکی فرصت سازگاری با تغییرات طبیعی رو ایجاد می کنه.

جاودانگی عمر بشر هم یه امر ممکنه, قبلن میانگین عمر انسان 30 سال بود و امروزه به خاطرات پیشرفت پزشکی توی کشورهای پیشرفته به 70 سال هم رسیده. در صد سال دیگه عمر طبیعی تبدیل به عمر مصنوعی می شه (مهندسی ژنتیک) و می شه تا دویست سال عمر کرد.

اما ما هرچقدرم که توی مهندسی ژنتیک پیشرفت کنیم و بتونیم نامیرا بشیم و احتمال اینکه بیولوژی درونی بدنمون به مرگ نزدیک شه رو صفر کنیم, احتمال اینکه بر اثر عوامل بیرونی بمیریم همچنان هست. سیل, زلزله و... ما رو می کشه, ما فقط می تونیم تایمر درونی ژنتیکی رو از کار بندازیم و ساعت بیولوژیک خودمون ما رو نکشه, تهدید عوامل بیرونی پابرجاست. (اگه از خطرناک بودن جاودانگی از نگاه داروینی فاکتور بگیریم چون تولید مثل و نابودی حامل ژن یه تاکتیک فرگشتیک بوده). پس فقط یه راه هست که ما رو به معنای واقعی کلمه جاودانه کنه؛ و اون بیولوژی در کنار تکنولوژیه, یعنی ما بتونیم ذهن انسان رو روی یه سرور دیگه آپلود کنیم. در این صورت نیازی به بدن هم نداریم چون ذهن ما به طور آنلاین کار می کنه و تبدیل به یه کامپیوتر هوشمند می شیم.

همین الان هم این ذهن ماست که ایگوی مارو تشکیل می ده و این ذهن به صورت بیولوژیک کار می کنه, ما اگه بتونیم ذهن انسان رو به طور تکنولوژیک آپلود کنیم اون موقع ایگوی ما به صورت الکترونیک راه‌اندازی می شه. یعنی به جای گوشت و استخون و مولکولهای آلی تبدیل به سیلیکون و دیسک سخت و... می شیم.


البته ایده های بیولوژیک و نورولوژیک و بیوتکنولوژیک دیگه ای هم تو این حوزه در جریانه؛ ولی یکی از محتمل ترین ایده ها در حال حاضر دانلود کردن اطلاعات ذهن انسان و ایده های انقلابی پردازش آنلاینه.

این پستم من رو یاد سریال the 100 یا صد انداخت؛ توی پست قبلی این تاپیک من گفتم که سریال 100 از شبکه سی‌دابلیو پخش می شه اما محتوای HBO Series رو داره. این سریال این ایده جاودانگی رو خیلی خوب نمایش داده؛ یه هوش مصنوعی توی سریال یه بک‌آپ از ذهن انسانها می گیره و اطلاعات اونها رو به طور صفر و یک درون یه سیستم خوانش (مثه دی‌وی‌دی‌رام و...) قرار می ده؛ اگه این AI از ذهن انسانها یه فایل بک آپ بگیره, اون انسان اگر بمیره در واقع روی سیستم دیجیتال هنوز زندس و از همه مهم تر "خودآگاهی" داره. یعنی شما می تونی با اون انسانی که مُرده پشت سرور چت کنی!

تصویر

اون پست من رو یاد این سریال انداخت, استوری‌لاین سریال 100 مثه بقیه سریالهای سی‌دابلیو می مونه, یه سری تین‌ایجر و رابطه های ضربدری, رُمانس سوپ اوپرایی, نوجوونایی که می خوان از سلطه بزرگسالها رها بشن و... ولی فقط ظاهرش تین‌ایجریه؛ محتوای سریال خیلی قوی و علمیه و هر فصل به موضوعات فلسفی روز می پردازه. این ژانر تین‌ایجری سریال اصلن اعصاب‌خوردکن نیس و شخصیت پردازی به قدری خوبه که اتفاقن عشق و اتحاد و فداکاریهای این بچه ها واسه همدیگه رو می بینین محاله عاشقشون نشین. چون تین‌ایجرهای سینمایی همیشه یا خیلی احمقن یا خیلی اعصاب‌خوردکن, هاندرد یه استثنا توی این ژانره. شما رو عاشق اتحاد و رابطه عمیق این بچه ها می کنه. البته این سریال درون‌مایه فمنیستی هم داره و نشون می ده زنها می تونن ذاتن رهبر باشن, مثه بقیه سریالها دخترای اینجا تحت سیطره جامعه مردسالاری قرار ندارن. البته فمنیسم سریال جوری نیس که مردها رو اذیت کنه, خیلی هوشمندانه و زیرپوستی پرداخته شده. در کل 100 جزو محصولات کم‌یاب سی دابلیوئه و اگه می خوان یه فیلم فلسفی پسا-آخرالزمانی ببینین هاندرد گزینه مناسبیه. سریال رو معرفی می کنم تا علاقه مندها به ژانر آخرالزمانی و سریالهای مفهومی اگه خوششون اومد این فیلم رو ببینن.
.............


The 100

ژانر: درام - پسا آخرالزمانی - رمزآلود - علمی‌تخیلی

مدت زمان: 42 دقیقه

فصل‌ها: 4 فصل

در بانک اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها: 7.8/10
از 143,88 رای

خلاصه‌ی داستان:
کره‌ی زمین بر اثر جنگ هسته‌ای نابود می‌شه. به خاطر تشعشات هسته‌ای زمین خالی از سکنه و غیرقابل زندگیه, گروهی از بازمانده‌ها بعد از انفجار هسته‌ای در سفینه‌ی فضایی آرک سکونت می کنن و اونجا به بقای خودشون ادامه می‌دن. داستان سریال از صدسال بعد از انفجار هسته‌ای شروع می شه, از نقطه‌ی پسا-آخرالزمان؛ جایی که اکسیژن سفینه‌ی آرک رو به اتمامه و فقط چندماه فرصت زندگی برای ساکنین فضایی سفینه وجود داره. به خاطر کمبود اکسیژن, رئیس سفینه در یه پروژه آزمایشی صد نفر از نوجوون‌های بزهکار سفینه رو به کره زمین می فرسته امید به اینکه شاید سیاره زمین بعد از گذشت صدسال از انفجار هسته‌ای قابل سکونت شده باشه. بعد از فرود صد نوجوون به زمین متوجه می شن به طرز مرموزی زمین قابل سکونته. بنابراین نوجوونها روی کره زمین بدون هیچ تجهیزاتی زندگی بدوی خودشون رو شروع می کنن, یه رهبر انتخاب می کنن و برای بقای خودشون تلاش می کنن و خیلی زود می فهمن که تنها نیستن و افراد مرموزی روی سیاه زمین زندگی می کنن و...


تصویر
نماد کاربر
 
سپـاس : 1206

ارسـال : 789


شهر: تهران
نام نویسی: 90/12/26

زن

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی MENERVA در پنجشنبه 17 اسفند 1396 - 16:25

امشب سینمایک داره, سینمایک برنامه‌ی خوبیه. هر هفته یه فیلم پخش می کنن و یه منتقد سینما میارن که فیلم رو نقد کنه. بعضی اوقات فیلمهای خوبی پخش می کنه ولی بعضی اوقاتم فیلماش چرتن, خدا کنه امشب فیلمش خوب باشه. اتفاقن چند هفته پیش گادفادر رو پخش کرد؛ نقدشم خوب بود. ولی من اصلن از سری گادفادر خوشم نمیاد, کلن با آثار فورد کاپولو حال نمی کنم, هرچقدر سعی می کنم نمی تونم با آثار فورد کاپولو ارتباط برقرار کنم. شاید برای اینه که سری گادفادر به درجات و سلسله‌مراتب قدرت و قدرت‌طلبی در خانواده و جامعه می پردازه و این محتوا خیلی مردونس, شایدم خشونت زیرپوستی فیلم با روحیه من سازگار نیست, نمی دونم... اما همچنان واسم سوال بود که چه چیزی گادفادر رو اینقدر معروف و محبوب کرده؟ منتقده توی برنامه‌ی سینمایک اون شب کامل توضیح داد, اینکه چرا گادفادر انقدر محبوب شده و چی اون رو موندگار و تبدیل به یه شاهکار کرده. اما متاسفانه من اون شب خوابم برد و نتونستم نقد منتقده رو ببینم smile039 من فقط نقد قبل از فیلم‌ رو دیدم. بنابراین هنوزم واسم سواله چه چیزی گادفادر رو در این حد موندگار کرده؟! گادفادر شاید توصیف یه فیلم خوب باشه, ولی از گادفادر به عنوان شاهکاری یاد می کنن که ساختار سینما رو دگرگون کرد! من از گادفادر خوشم نمیاد, ولی منکر نمی شم فیلم خوبیه. اما فقط "خوب", اونم با اغماض. به نظر من اصلن چیز خاصی نداره که اون رو اینقدر محبوب کرده. (چون خیلی طرفدار داره, توی imdb بین مردم رتبه‌ی دوم رو داره و آمریکاییها عاشقشن. من هیچ وقت نفهمیدم چرا اینقدر طرفدار داره؟ من که به شخصه اصلن نمی تونم با آثار فورد کاپولو ارتباط برقرار کنم)
نماد کاربر
 
سپـاس : 1206

ارسـال : 789


شهر: تهران
نام نویسی: 90/12/26

زن

Re: کافه سینما

نوشتهاز سوی MENERVA در جمعه 18 اسفند 1396 - 22:38

صفحه‌ی قبل یه نگاه اجمالی به "تویین‌پیکس" و استایل فیلمسازی لینچ انداختم؛ اما درباره دو اثر مکمل "بزرگراه گمشده" و "بلوار مالهالند" توی این تاپیک چیزی ننوشتم و دربارشون توی تاپیک گفتگوی آزاد پست دادم. چون اون تاپیک ممکنه هر لحظه ریست بشه اون پُست رو منتقل می کنم اینجا که مطالب موندگار بشه و به درک اثر کمک کنه. البته اسمش رو نمی شه "نقد" گذاشت, آثار دیوید لینچ به لحاظ روانشناسی و اسطوره‌شناسی و فلسفی اینقدر غنی و سنگینه که نمی شه توی چند تا پُست جمعش کرد. رد پای آرکی‌تایپها به کرات توی آثار لینچ دیده می شه (به کتاب "انسان و سمبولهایش" به قلم یونگ مراجعه بشه), پرداختن به تمام این آرکی‌تایپها (کهن‌الگوها) یه تاپیک جدا می طلبه و من توی این پُست فقط به کهن‌الگوهایی که بهشون علاقه دارم, مثه Femme fatale و دختر اغواگر یا به زبان تخصصی "آنیما" اشاره کردم, چون تعبیر آنیما خیلی عاشقانه و زیبا و شاعرانس. کلا آثار سورئال چون سیاحتی به درون ذهن آدمهاست شباهت زیادی به هم دارن و آرکی‌تایپها تقریبا توی تمام آثار سورئال وجود داره. مثلن رد پای "آنیما" خیلی زیاد توی سورئالها دیده شده. "آنیما" یعنی اون معشوق آرمانی و ایده‌آل ذهنی که پسرها آرزوش رو دارن, ولی "آنیموس" یعنی اون معشوق رویایی که توی ذهن دخترهاست. یه مثالش اثر بوف کوره, آنیما اونجا به شکل "دختر اثیری" بود و اینجا توی لاست هایوی به نام "آلیس". توی بوف کور همسر راوی لکاته و فاحشه ست و توی بزرگراه همسر راوی خائن و مشکوک. هردو داستان توی ذهنشون معشوقشون رو به رویایی‌ترین شکل ممکن تصور می کنن (رنه می شه مدل کلاسیک Femme fatale و لکاته می شه دختر اثیری و آسمانی) . بحثش طولانیه, توی این پُست من فقط یه نگاه کلی به محتوای این دوتا اثر انداختم چون به قول ژیژک این دو مکمل همن. این پُستی که توی اون تاپیک دادم:

"
از نظر روانشناسی "بزرگراه گمشده" سیر و سیاحتی به دنیای درونی و ناخوداگاه انسان و تحلیل آرکی‌تایپهای یونگی و مخصوصا تقابل آنیما و لیبیدوی انسانهاست (آنیما یعنی "معشوقِ رویایی", اون معشوق ایده‌آل و آرمانی که همه آدما توی ذهنشون‌ دارن. البته این ورژن مونثشه). همسر "فِردی" به نام "رنه" که معشوقه‌ی "فِرِدی" هست, یه دختر زمخت با میکاپ سیاه و چهره‌ی سرد و بی‌روحه. چهره و اکت رنه به سردیِ رابطه‌ی عاشقانه‌ی فِرِدی با رنه می مونه؛ در کل توی اپیزود اول همه‌چیز سرده, طراحی صحنه, پس‌زمینه, اکتینگ و... فقط یه چیز رو به ما می گه: "سردی و بی‌روحی". این بی‌روحی هم ذات آثار لینچه؛ اما توی اپیزود رویا فیلمساز سوئیچ می کنه به یه چیز زیباتر و قشنگ‌تر, به یه چیز رویایی‌تر. حال و هوا و رنگ‌پردازیهای این اپیزود پرحرارت‌تر و روشن‌تر از قبله و این شور و حرارت به کاراکترها هم رسیده, مثلن قبل از همه‌چیز "رنه" می شه "آلیس" و از شکل و شمایل دختر مومشکی با لاک سیاه و ظاهر تاریک - که لینچ از این طریق می خواد بُرشی از فضای بی‌رحم واقعیت و رابطه‌ی سرد این دوتا رو برامون مقدمه‌چینی کنه - تبدیل به "آنیما" (آرکی‌تایپهای یونگ) و مدل کلاسیک دختر اغواگر یا Femme fatale می شه؛ یعنی یه دختر سـکـسی و هاتی که دقیقا همون تصویر آرمانی شخصیت اول داستان از همسرشه. اپیزود دوم بازنمایی اپیزود اول اما به شکل متضاد و مخالفه - چون اینجای دنیای ذهنی فِرِدیه و همه‌چیز طبق آرمانهای اون طراحی می شه - اینجاست که برخلاف واقعیت, آلیس تبدیل به سوژه‌ی تمنای فِرِدی یا "پیت" میشه و خود آلیس برای این رابطه پاپیش می ذاره. طراحی رویا بر اساس واقعیت مدل‌بندی شده با این تفاوت که رویای فِرِدی از Superego و آرزوها و آرمانهای فردی نشات می گیره.

تصویر


این وقایع چیزی نیست جز بازسازی رویا بر اساس واقعیت و طراحی مدل ذهنی (فرار از واقعیت) و میدون دادن به آنیما و آنیموس درونه. برای فِرِدی واقعیت اینقدر تلخ و بی‌رحمه که برای فرار از این واقعیت به رویا پناه می بره. در واقعیت همسر فِرِدی اون رو نمی خواد (یا حداقل فِرِدی فکر می کنه که همسرش بهش خیانت می کنه), اما در رویا می شه آنیمای اغواگری که برای رسیدن به "پیت" هرکاری می کنه, توی رویا "فردی" تبدیل به "پیت" و یه پسر جذابِ دخترباز می شه که دیگران (مثلن پلیسها) حسرتش رو می خورن, چیزی که در واقعیت نبود (البته خاک‌توسرش چون دخترباز بودن هنر نیس). تمام این بازسازی بر اساس واقعیت و تحریف بنا شده.

تجربه‌ای که بزرگراه گمشده رو "ملموس" می کنه رویاپردازیهای شخصیت اول داستانه که تجلیِ ناخودآگاه بقیه آدمها بر اساس تئوری آرکی‌تایپهای یونگه. یعنی معشوقه تبدیل به آنیما می شه, حتی آنیما به یه مرد باقدرت و پرنفوذ خیانت می کنه تا به آنیموس برسه (وحدت و یگانگی که توی آثار لینچ اتفاق نمیفته) و چیزهاییه که همه‌ی آدمها بارها توی رویاهاشون سناریوش رو چیدن. ( بر اساس فلسفه‌ی کارل یونگ و ساختارهای شخصیتی مدل فروید ego و superego و id).

تصویر


پیت از طریق مرد کریه المنظر دوربین‌به‌دست (ریمایندر) که واقعی نبودن رویا رو به پیت گوشزد می کنه به واقعیت بی‌رحم پرتاب می شه. مرد دوربین‌به‌دست برای این زشت و کربه المنظره که نمادی از واقعیت در ذهن فردیه, و واقعیت به همین اندازه کریه و حال‌به‌هم‌زنه.

زیبایی آثار لینچ واقعی بودن و بی‌رحم بودنشه, از هپی‌اندینگ خبری نیست. فقط و فقط دنیای بی‌رحم واقعی پیش روی ماست. طراوت و زیبایی دنیای لینچ در مقابل حجم تاریکی و سیاهی مثه چراغ کم‌نور ماشین "کوپر" می مونه که توی دل شب سوسو می زنه و زورش به سیاهیِ بی‌نهایت نمی رسه (تویین‌پیکس, اپیزود فاینال. تویین‌پیکس اوج این سیاهی و تاریکی رو به تصویر می کشه)


بحث لاست هایوی از دیدگاه اساطیری و روانشناسی یونگ و فروید خیلی مفصله, اما از لحاظ فرم و ساختار بزرگراه گمشده یه مقدار ضعفهای داشت, ولی کدوم اثره که کاملن بی‌نقص باشه؟ بزرگراه گمشده تو اکتینگ و یه مقداری تدوین و نماهای بسته و... بعضی جاها نقص داشت. ولی نقاط قوت فیلم انقدر زیاد بود که راحت می شه از این ایرادات گذشت.

تصویر


اما همه‌ی اینا رو گفتم که به شاهکار تمام دورانها یعنی "جاده‌ی مالهالند" برسم, در اینکه بلوار مالهالند شاهکار بی‌بدیل سورئاله هیچ تردیدی نیست. من شاید صد بار این فیلم رو دیدم. به عنوان کسی که تمام جوانب اثر رو مدتها بررسی کرده و اشراف کامل بهش داره اینو می نویسم. مالهالند درایو نمونه‌ی تمام‌عیار و مظهر بارز هنر ناب و والائه. یعنی هرچیزی که اندره برتون کاشته بود رو دیوید لینچ درو کرد و برای ادای دین به ایشون حجت رو به سینمای سورئال تموم کرد. مالهالند درایو شاهکار محضه. هم فرم هم محتوا, از نظر فنی خیلی قویه و چندتا موردش رو بررسی می کنم.

صداگذاری: فیلمای لینچ رو بیشتر مواقع روی پس‌زمینه زوم می کنه و به اعتبار سورعالیستیش می شه اثر رو "اتمسفریک" خطاب کرد (مثلن تویین‌پیکس نهایت اتمسفرمحوری رو به تصویر کشید. توی اپیزود هشتم داستان از طریق دیالوگ و حادثه و... جلو نمی ره, بلکه کاملن از طریق تصاویر و صداها و رنگها روایت می شه) توی سینمای اتمسفریک "صداگذاری" خیلی مهمه, هر صدایی یه معنا و یه نشونه‌ای داره؛ مثلن به لانگ‌شاتهای "هالیوود" و لانگ‌شاتهای خیابونهای شهر توی مالهالند توجه کنید, اینها پلانهای ریز و زیرجلیه اما نهایت تاثیرش رو می ذاره. چون از طریق صداگذاری مرموز و اتمسفریک علاوه بر اینکه اون فساد دستگاه های هالیوود رو هرچه بهتر به نمایش می ذاره, بلکه حال و هوای رعب‌آور اختتامیه رو از قبل واسمون مقدمه‌چینی می کنه و مخاطب رو آماده‌ی یه ضربه‌ی روانی می کنه.

تصویر


اکتینگ: نگم بی‌نظیر اما قطعا کم‌نظیر بود؛ نائومی واتس در خلق دوتا شخصیت ضدِ هم. یه دختر شاد و در جستجوی رویای هالیوودی, و یه دختر ازهم‌پاشیده‌ و داغون. فکر می کنم موافق باشید که نائومی واتس توی خلق دو شخصیت متضاد استثنایی و فوق العاده ظاهر شد. (این هنر لینچه که شخصیتهای داستاناش رو یه قوس ۱۸۰درجه ای می ده. تویین‌پیکس که دیگه حد تعالیشه). نائومی واتس اینقدر توی القای احساساتش موفق بوده که من با اون حس افسردگیش رو عینا حس می کردم و ترسها و اضطرابهاش رو کاملا درک می کردم و حتی با تماشای صحنه‌ی آخر فیلم بارها و بارها گریه کردم.

تصویر


بقیه مسائل فنی: چون مسئله‌ی تکنیک توی سینمای لینچ خیلی مفصله دیگه توضیحش نمی دم, صفحه‌ی قبل یه نگاه کُلی به استایل فیلمسازی اسطوره‌ی سینما لینچ انداختم. اینجا فقط در همین حد بگم که کلوزآپها و لانگ‌شاتهای به‌جا, پلان‌های دقیق و دکوپاژ خوب و طراحی صحنه‌های تمام‌عیار سورعالیستی و... همه یا حاوی دکوراسیون و میزانسن اتمسفریک و مقدمه‌چین یا رعب‌آور و سردی بودن که آماج گلوله‌هاشون به سمت احساس و روان مخاطب نشونه رفته بود. شاید بعدا دربارش بیشتر نوشتم.

مالهالند درایو روایتی از سرخوردگی و تباهی انسان نوعی در تقابل با"خود" و "جامعه" (دنیای درون و بیرون) و کشمکش بین این دو و نهایتا پوچی و نابودی رو به تصویر می کشه. داستان عاشقانه‌ای که نهایتا به تباهی و شکستِ روانی ختم می شه, روایتگر پوچی و جبری که انسان مُدرن رو به چنگال خودش اسیر کرده. من نمی خوام وارد مسائل فیلمنامه و محتوایی بشم, چون صحبت کردن از مالهالند درایو انقدر مفصله که برای جمع کردنش باید یه تاپیک ده‌صفحه‌ای باید واسش بزنم. خود مقوله نمادشناسی اینقدر مفلصله که باید فرهنگ سمبو‌ل‌ها رو باز کرد تا به تفسیر و درک بهتری از اثر رسید.

اما از نظر محتوایی مالهالند درایو جزء بالغ‌ترین آثار سورعالیستی صد سال گذشته‌ی این مکتب به شمار میاد (البته عمر سورئالیسم صد سال نیست. بیشتر دارم کُلی‌گویی می کنم)؛ این بحث که چرا مالهالند درایو شاید بالغ‌ترین اثر سورئالیستی متاخره خیلی مفصله, خود مالهالند درایو هم این موضوع رو توی لفافه بیان می کنه. مالهالند درایو چکیده ای از سورئالیسم قرن اخیر (رُمان و سینما) رو داخل خودش داره. یکی از ویژگیهای پُست مدرنیسم و سورئالیسم "ارجاع‌به‌آثاره". یعنی فیلمساز سرنخ‌هایی رو داخل اثر تعبیه می کنه که ارجاع به آثار فاخر قبل از خودش داره و آثاری که فیلمساز ازشون الهام گرفته. لینچ ارجاعات زیادی به برتون و سورئالیستهای سده‌ی گذشته می ده, انگار که به طور تلویحی لینچ می خواد بهمون بگه این اثر تکمیل‌کننده‌ی تمام چیزیه که از آثار سورعال توی قرن اخیر دیدید.

تصویر

"
نماد کاربر
 
سپـاس : 1206

ارسـال : 789


شهر: تهران
نام نویسی: 90/12/26

زن

قبلی

بازگشت به گفتگوی آزاد

چه کسی هم اکنون اینجاست ؟

کاربرانی که در این تالار هستند: matrix2013 و 6 مهمان