گذری به درون


گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در سه شنبه 5 تير 1397 - 15:13

اونوقتی که بحث هیجان رو شروع کردیم و دوستان گفتن دوست دارن دربارش حرف بزنن تصمیم گرفتم یک مقدار درباره mania و hypomania یا به فارسی شیدایی(جنون (madness, insanity)) جرف بزنم. حتما بخونید چون باحاله smile022 smile030
دوست دارم بیشتر درباره شیدایی بنویسم اما مجبورم اول یه مقدار درباره افسردگی بنویسم. چیزایی که مینویسم الان به نقل از DSM-5 هستند.

دو تجربه بنیادی افسردگی و شیدایی هریک به طور مجزا و با هم در تمام اختلالات خلقی سهم دارند. رایج ترین تشخیص در گروه اختلالات خلقی دوره افسردگی شدید هست. دوره افسردگی شدید خلق به شدت افسرده ای است که حداقل 2 هفته و یک رشته نشانه های شناختی(مثل احساس بی ارزش بودن یا بلاتصمیمی) و اخلال در برخی کارکرد های بدنی (مثل الگوی خواب، تغییر جدی وزن و اشتها، یا از دست دادن جدی انرژی) را در پی دارد تا حدی که شخص حتی برای کمترین فعالیت یا تحرک هم به سعی و تلاش زیاد نیاز دارد. دوره افسردگی شدید معمولا با بی علاقه شدن به چیز ها، لذت نبردن از زندگی از جمله لذت نبردن از تعامل با خانواده یا دوستان و یا پیشرفت در کار و تحصیل همراه است. اگر چه همه این نشانه ها مهم هستند ولی شواهد نشان می دهد اصلی ترین نشانگرهای دوره افسردگی شدید تمام و کمال، تغییرات بدنی است (که گاهی به آنها نشانه های بدنی یا نباتی میگویند)
لذت نبردن یا نداشتن انرژی و درگیر فعالیت های لذت بخش نشدن و خوش نگذراندن (Anhedonia) مشخصه این دوره های افسردگی شدید است. گرایش به گریه کردن که در افراد افسرده و غیر افسرده (عمدتا در زنان افسرده و غیر افسرده) دیده می شود، منعکس کننده شدت-یا حتی دوره افسردگی-نیست. این لذت نبردن از این حکایت دارد که دوره های افسردگی شدید، نمایانگر عاطفه مثبت کم و نه صرفا عاطفه منفی زیاد است. مدت دوره افسردگی شدید در صورت عدم درمان تقریبا 4 تا 9 ماه است.
-------------
ملاک های دوره افسردگی شدید:
الف. وجود پنج مورد از نشانه های زیر (یا بیشتر) به مدت دو هفته و تغییر کارکردهای قبلی حداقل یکی از نشانه ها باید خلق افسرده یا بی علاقه شدن یا لذت نبردن باشد.
1. داشتن خلق افسرده در اکثر ساعات روز و تقریبا هر روز بر مبنای گزارش ذهنی شخص (برای احساس غم یا پوچی) و یا مشاهدات دیگران (برای مثال چشمان اشک بار) توجه: در کودکان و نوجوانان می توان خلقِ تحریک پذیر را در نظر گرفت.
2. کاهش بارز علاقه یا لذت بردن از همه فعالیت ها یا تقریبا همه فعالیت ها در اکثر ساعات روز و تقریبا هر روز (بر مبنای توضیحات ذهنی شخص یا مشاهدات دیگران)
3. کاهش وزرن یا اضافه وزن جدی بدون رژیم گرفتن (برای مثال تغییر بیش از 50 درصدی وزن بدن ظرف یک ماه) یا کاهش و یا افزایش اشتها تقریبا در همه روز ها. توجه: در کودکان می تواند اضافه نشدن وزن به مقدار مورد انتظار باشد.
4. بی خوابی یا پر خوابی تقریبا همه روزه.
5. تحریک پذیری یا کندی روانی حرکتی تقریبا همه روزه (قابل مشاهده برای دیگران و نه صرفا احساس ذهنی بیقراری یا احساس کند بودن)
6. خستگی یا بی انرژی بودن تقریبا همه روزه
7. احساس بی ارزشی یا احساس گناه افراطی و نا متناسب (که می تواند هذیانی باشد) تقریبا در همه روز ها (نه صرفا ملامت خود یا احساس گناه در مورد مریض بودن)
8. افت توان تفکر یا تمرکز و یا بلاتصمیمی تقریبا در همه روزها (یا بر مبنای گزارش ذهنی شخص و یا مشاهدات دیگران)
9. افکار تکرار شونده در مورد مرگ (نه فقط ترس از مردن) خودکشی اندیشی مکرر، بدون داشتن برنامه ای مشخص یا اقدام به خودکشی و یا داشتن برنامه ای مشخص برای خودکشی

ب. نشانه ها باعث ناراحتی یا اخلال بالینی معنادار در کارکرد اجتماعی شغلی یا دیگر کارکرد ها می شوند.

ج. نشانه ها معلول اثرات فیزیولوژیایی مستقیم یک ماده خاص (مثل سوء مصرف دارو ها و یا مصرف داروهای تجویزی) و یا یک بیماری پزشکی (مثل پر کاری تیرویید) نیست.
-----------------------------------------------------------------------
دومین حالت بنیادی در اختلالات خلقی، سرخوشی، شادی، شنگولی اغراق آمیز و غیر عادی است. افراد در حالت شیدایی از هر فعالیتی به شدت لذت میبرند؛ برخی از بیماران، شیدایی روزمره را با ارگاسم جنسی مقایسه می کنند. آنها در جریان شیدایی، به شدت فعال می شوند، کم می خوابند، نقشه ها و برنامه های جاه طلبانه ای را پی ریزی می کنند و معتقدند به هر چیزی که اراده کنند خواهند رسید. تکلم و گفتار معمولا سریع و نا منسجم می شود چون فرد سعی می کند همزمان یک عالمه نظر و عقیده مهیج را بیان کند؛ به این حالت پرش افکار می گویند.
مدت برای دوره شیدایی فقط یک هفته است و اگر شدت به قدری باشد که نیاز به بستری شدن حس شود کمتر از یک هفته. برای مثال وقتی بستری صورت می گیرد که فرد درگیر ولخرجی خود مخرب و سرمایه گذاری هزاران دلار به امید تصاحب میلیون ها دلار باشد. تحریک پذیری هم بخشی از دوره شیدایی است و معمولا در اواخر دوره پیش می آید. جالب است که مضطرب یا افسرده بودن هم از اجزای معمول شیدایی هستند. دوره شیدایی در صورت درمان نشدن معمولا 3 تا 4 ماه طول می کشد.
DSM-5 دوره hypomania را هم تعریف می کند که صورت کمتر شدید دوره شیدایی است و اختلال بارزی در کارکرد اجتماعی یا شغلی ایجاد نمی کند و برای تشخیص آن نه یک هفته کامل بلکه چهار روز کافی است. (Hypo در Hypomania یا هیپومانی به معنای کمتر است بنابراین هیپومانی به معنای کمتر از manic episode یا کمتر از دوره شیدایی است. دوره هیپومانی فی نفسه مشکل ساز نیست اما وجود آن در تعریف چند مورد از اختلالات مطرح می شود.
-------------
ملاک های دوره شیدایی:
الف. دوره مشخص سر خوشی، سرحالی و انبساط خاطر یا تحریک پذیری نابهنجار و مستمر، و افزایش نابهنجار و مستمر فعالیت هدفمند یا انرژی، برای حداقل در اکثر ساعات تقریبا تمام روز ها (یا هر مدت زمانی به شرط آن که بستری شدن ضروری باشد.

ب. در دوره ناراحتی خلقی و افزایش انرژی و فعالیت، سه مورد از نشانه های زیر یا بیشتر (چهار مورد به شرط آن که خلق فقط تحریک پذیر باشد) در حد معنا داری وجود دارد و از تغییر قابل توجهی در رفتار معمول خبر می دهد:
1. عزت نفس متورم یا خودبزرگ بینی
2. کم شدن نیاز به خواب (برای مثال احساس راحتی بعد از فقط 3 ساعت خواب)
3. پر حرف شدن و با فشار و یکسره حرف زدن
4. پرش فکر یا تجربه ذهنی سبقت افکار
5. حواس پرتی (توجه کردن خیلی راحت به محرک های بی اهمیت و بی ربط) طبق گزارش یا مشاهده خود شخص
6. افزایش فعالیت هدفمند (اعم از فعالیت اجتماعی، تحصیلی، شغلی یا جنسی) یا تحریک پذیری روانی حرکتی (مثل فعالیت غیر هدف مند)
7. درگیری مفرط با فعالیت هایی که توان بالقوه بالایی برای پیامدهای عذاب آور و دردناک دارند (مثل ولخرجی بی مهابا، بی احتیاطی های جنسی یا سرمایه گذاری های مالی ابلهانه)

ج. ناراحتی خلقی آن قدر شدید است که اخلال بارزی در کارکرد اجتماعی یا شغلی ایجاد می کند یا برای پیشگیری از آسیب رساندن شخص به خودش یا دیگران و یا به خاطر برخی ویژگی های روانپریشانه، بستری شدن را ضروری میسازد.

د. دوره شیدایی، قابل استناد به تاثیرات فیزیولوژیایی یک ماده (مثل سوء مصرف مواد، مصرف داروهای تجویزی یا دیگر درمان ها) و یا قابل استناد به یک بیماری پزشکی دیگر نیست.
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در سه شنبه 5 تير 1397 - 15:37

کسانی که افسردگی یا شیدایی را تجربه می کنند در واقع دچار اختلال خلقی یک قطبی هستند. چون خلقشان در یکی از دو قطب پیوستار افسردگی- شیدایی باقی می ماند. شیدایی به تنهایی هم رخ می دهد(شیدایی یک قطبی) ولی این نوع آن ظاهرا کمیاب است چون اکثر مبتلایان به اختلال خلقی یک قطبی سر انجام دچار افسردگی می شوند. از طرف دیگر، دوره شیدایی تنها، در بین نوجوانان تا حدودی رایج تر است.
کسی که بین افسردگی و شیدایی در نوسان است و از یک قطب پیوستار افسردگی-شیدایی به قطب دیگر می رود و بر میگردد، دچار اختلال خلقی دو قطبی است. اما این برچسب قدری گمراه کننده است چون افسردگی و سرخوشی ممکن است دقیقا دو صورت متضاد یک حالت خلقی نباشند؛ این دو اگرچه به هم مربوطند ولی معمولا نسبتا مستقل هستند. یک نفر میتواند نشانه های شیدایی را تجربه کند ولی همزمان قدری افسرده یا مضطرب باشد یا به رغم داشتن چند نشانه شیدایی، افسرده محسوب شود. مشخصه این دوره داشتن ویژگی های مختلط است.
تحقیقات نشان می دهد در دوره های شیدایی بیش از آنچه تصور می کردیم، ملال(یعنی اضطراب و افسردگی) دیده می شود و ملال میتواند شدید باشد
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در چهارشنبه 6 تير 1397 - 11:30

اختلال عاطفی فصلی

مشخص کننده الگوی فصلی زمانی در مورد اختلال افسردگی شدید و همچنین اختلالات دو قطبی به کار می رود. این مشخص کننده همراه دوره هایی (مثل افسردگی زمستانه) است که در فصول خاصی رخ می دهند. معمول ترین الگوی این نوع افسردگی، دوره افسردگی است که در اواخر پاییز شروع و در شروع بهار تمام می شود. در اختلال دو قطبی افراد در زمستان افسرده می شوند و در تابستان شیدا.
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در پنجشنبه 7 تير 1397 - 23:41

romance یا love یا احساس گرم یا عشق

آیا عشق میتونه حالات مختلفی داشته باشه؟
آیا معنای عشق در زبان پارسی و ایران و فرهنگ شرقی با love در زبان انگلیسی و فرهنگ غرب یکسان هست؟
فکر میکنید ما میتونیم معنای حقیقی عشق رو درک کنیم؟

اینها سوالاتی هست که در درک مفهوم عشق به وجود میاد و ما به عنوان کسانی که در ایران و فرهنگ شرقی بزرگ شدیم و زبانمون فارسی هست و همچنین با فرهنگ غربی هم آشنایی داریم و زبان انگلیسی رو تا حدودی بلد هستیم باید کمی درباره جداسازی این مفاهیم فکر کنیم.
ببینید اون چیزی که من درباره اش فکر کردم این بوده ما عشق رو با romance ترکیب کردیم و یک مفهوم التقاطی ازش به وجود آوردیم که خودمون هم گیج شدیم.

1. romance میتونه حالات مختلفی داشته باشه. رومنس خوب یا بد یا کثیف یا حتی بیمار گونه. مثلا شما فرض کنید یک شخصی که سادیسم داره و با ایجاد درد در دیگری به اوج لذت و شه*وت میرسه با یک مازوخیست که از درد کشیدن لذت میبره و به این صورت یک رومنس بیمار گونه پدید میاد. این نوع رومنس از نظر من در سطح توهمی و هذیانی جریان داره. مثلا BD*SM یک نوع شیوه اروت*یک هست که در اون بردگی/نظم و سلطه/اطاعت و سادیسم/مازوخیسم ارکان اصلی این رابطه هستند. عکس نمیتونم بزارم براتون چون خیلی زننده و زجر آور هست و ممکنه شب خوابتون نبره (خودتون علاقه مند هستید تو بخش عکس گوگل بزنید bd*sm) ولی درش اینطوری هست که با باندهای ضخیم شخص مازوخیست رو میبندن و یک زنجیر هم مثل قلاده به گردنش میندازن و بعضی وقت ها هم دست ها و پاها رو به تخت میبندن و رابطه رو شروع میکنن.
BDSM_acronym.svg.png

کاملا اینی که گفتم یک حالت بیمارگون داره. حالا حالت های دیگه هم داره مثلا همین بالاتر درباره افراد دو قطبی حرف زدم این افراد در مود manic افرادی هستند که ارتباطاتشون با دیگران یک حالت بیمارگون داره و کاملا با بی احتیاطی و جنون آمیز با دیگران رابطه برقرار میکنن و اصلا هم به نتایج کارشو فکر نمیکنن. نوع های دیگه هم میتونه داشته باشه. در کل اینکه درسته لذتی در کار هست اما ایا واقعا هر دو طرف رو به شکوفایی و پختگی هم میرسونه؟ آیا میشه گفت اینا غاشق و معشوق هستند یا اصلا برای اینا تعریف نشده هست؟ اون کششی که بین اون دو نفر هست میشه گفت یک حالت اعتیاد به مواد مخدر هست؟ (چون اعتیاد به مواد لذت داره اما زندگی رو در بلند مدت نابود میکنه)
پ.ن: اینو گفتم یادم افتاد به آهنگ Bad Romance از لیدی گاگا. داخلش اون جنون آمیز بودن و بیمار گونگی رو میشه دید. این لینکش اگه ندیدید ببینید.
https://www.youtube.com/watch?v=qrO4YZeyl0I

2. یک احساس گرم هست که معمولا در سطح واقعی و برای افراد معمولی و به هنجار (نه ناهنجار) رخ میده. یه پسر معمولی از یک دختر معمولی خوشش میاد یک مدت با هم هستند و ازدواج میکنن و بعد از اون احساس گرم سرد میشه و رابطه تموم میشه. اون حالت بیمار گونگی داخلش نیست اما اون حالت پختگی رو هم اونقدرا نداره. اکثر مردم یک چنین حالتی رو دارن.

3. عشق حقیقی که در سطح بالاتر از واقعیت هست رو میشه در داستان های لیلی و مجنون دید. عشقی که اگر به وصال میرسید دیگه عشق نبود. عشق یک احساسی هست که سازنده هست و دو نفر در اون به شکوفایی و پختگی بسیار بالایی میرسند و لذت زیادی هم در اون وجود داره. در واقع افراد معمولی اغلب به یک چنین درجاتی نمیرسن اما اینکه چطور باید رسید رو منم درست نمیدونم. امیدوارم دوستان کمک کنند.

پ.ن2: دوست دارم بگم هر کار میکنید سعی کنید حداقل بدترین تجربه یک شخص دیگه نباشید و به کابوس اون فرد یا افراد تبدیل نشید.


نظرتون رو بگید لطفا smile020 smile020 smile020
شما سطح دسترسی مورد نیاز برای مشاهده و دریافت فایل های پیوست این پست را ندارید.
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Harley Quinn

نوشتهاز سوی matrix2013 در جمعه 8 تير 1397 - 00:55

یک مثالی که میتونم درباره رومنس بیمارگونه بزنم شخصیت Harley Quinn هست و ارتباط اون با Joker.
البته من چندان کامیک بوک نخوندم ولی تا اونجایی که فیلم Suicide Squad رو دیدم جوکر شخصیتی سادیستیک بوده و در Arkham Asylum در بازداشت به سر میبرده و دکتر Harleen Frances Quinzel که روانپزشک جوکر بوده. بعد جوکر موفق میشه از Arkham فرار کنه اما قبلش میاد به مغز Harleen برق وصل میکنه و مغزش رو میترکونه و اینطوری تبدیل میشه به شخصیت Harley Quinn
margot_robbie_s_harley_quinn_wallpaper.jpg

jokerandharleyinsta_by_ehnony-dac5tft.jpg

حتی یه جایی تو فیلم جوکر بهش میگه "من یک معشوق نیستم. من یک ایده هستم یک حالت ذهنی ولی خب بعدش ظاهرا به هم علاقه پیدا میکنن و جوکر میاد نجاتش میده یه جا.
Harley Quinn در واقع یک شخصیت ضد اجتماعی، جنون آمیز، هیجانی و دمدمی هست که واقعا دست کمی از جوکر نداره ولی نمیشه به اینا گفت عاشق و معشوق و اینا با هم دیگه هر کار پر هیجان و جنون آمیزی رو فقط برای لذت انجام میدن. در واقع حالت Mania رو میشه در حد خیلی بالا در این دو نفر دید.
شما سطح دسترسی مورد نیاز برای مشاهده و دریافت فایل های پیوست این پست را ندارید.
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در شنبه 9 تير 1397 - 13:35

اختلالات دو قطبی
مشحصه کلیدی اختلالات دو قطبی، تبدیل دوره شیدایی به دوره افسردگی شدید به شکل دورانی است که در آن شخص از اوج سرخوشی به عمق نا امیدی فرو می رود. علاوه بر این، اختلالات دو قطبی از بسیاری جهات با اختلالات افسردگی موازی هستند. برای مثال، دوره شیدایی ممکن است فقط یک بار رخ دهد یا تکرار شود. مورد جِین را در نظر بگیرید.

----------------------------------------------------------------------
داستان جِین با مزه، باهوش و مستاصل
جِین همسر یک جراح معروف و مادر مهربان سه فرزند بود. این خانواده در یک خانه اربابی قدیمی در حاشیه شهر، با چند اتاق برای اعضای خانواده و حیوانات خانگی، زندگی می کردند. جِین تقریبا 50 سال داشت؛ بچه های بزرگتر مستقل شده بودند و مایک پسر آخر 16 ساله ی خانواده، مشکلات تحصیلی زیادی داشت و مضطرب به نظر می رسید. جین او را به درمانگاه آورده بود تا بفهمد چرا چنین مشکلاتی دارد.
وقتی وارد دفترم شد، دیدم که جین خوش لباس، تمیز و مرتب، شاد، سرزنده و خوش قیافه است؛ او سرحال راه می رفت. قبل از آن که جین و مایک به صندلی برسند، جین شروع کرد به حرف زدن درباره ی خانواده ی موفق و محشرش. اما مایک ساکت و تودار بود. مایک راضی به نظر می رسید و حتی این طور به نظر می رسید که دوست دارد در طول جلسه، زیاد حرف نزند. وقتی جین نشست، از فضایل شخصیتی و دستاوردهای مادی شوهرش گفت، هوشمندی و زیبایی یکی از بچه های بزرگترش را پیش کشید و فرزند دومش را توصیف کرد. اما قبل از آن که حرفش را تمام کند، متوجه کتابی درباره ی اختلالات اضطرابی شد، و او که جریصانه در این باره خوانده بود، فهرست بلند بالایی از مشکلات اضطرابی احتمالی مایک را پیش کشید.
مایک در این مدت با لبخندی کوچک روی لبانش که ظاهرا ناراحتی و عدم اطمینان او در مورد عمل بعدی مادرش را می پوشاند، گوشه ای نشسته بود. همینطور که مصاحبه پیش رفت معلوم شد مایک دچار اختلال وسواس فکری-اجبار عملی است و به همین خاطر در مدرسه و بیرون از مدرسه، مشکل تمرکز حواس دارد. او در همه ی درس ها در حال مردود شدن بود.
همچنین معلوم شد خود جین در بحبوحه ی یک دوره ی هیپومانی است. گواه آن هم شور و شوق وصف ناپذیر، برداشت های خودبزرگ بینانه، بی وقفه حرف زدن و بیان این موضوع بود که این روزها نیاز زیادی به خواب حس نمی کند. حواس جین به راحتی پرت می شد و یک دفعه از توصیف بچه ها سراغ کتاب روی میز رفت. وقتی در مورد حالت روانی خودش پرسیدم، به راحتی اعتراف کرد که افسرده شیدا هست (نام قدیمی اختلال دو قطبی) و احساس در راس دنیا بودن، احساس افسردگی به سرعت جایگزین یکدیگر می شوند؛ جین به خاطر همین موضوع، دارو مصرف می کرد. من بلافاصله به فکر ارتباط وسواس های مایک با اختلال مادرش افتادم.
مایک تحت درمان فشرده ی وسواس های فکری و اجبارهای عملی قرار گرفت ولی پیشرفت چندانی نکرد. مایک گفت وقتی مادرش افسرده می شود، زندگی در خانه سخت می شود. مادرش گاهی اوقات 3 هفته از رختخواب بیرون نمی آمد. در این مدت گاهی اوقات به نظر میرسید در بهت افسردگی فرو رفته است و روزها تکان نمی خورد. بچه ها در این مواقع باید به خودشان و به مادرشان رسیدگی می کردند و به مادرشان با دست غذا می دادند. حال که دو بچه ی بزرگتر رفته بودند، همه ی فشار ها روی مایک بود. دوره های افسردگی عمیق جین بعد از حدودا سه هفته بهبود می یافت و بلافاصله وارد دوره هیپومانی می شد که گاهی اوقات چند ماه یا بیشتر طول می کشید. جین در دوره هیپومانی عمدتا بامزه، سرگرم کننده و خوش مشرب می شد-البته اگر اجازه میداد یک کلمه حرف بزنید. مشورت با درمانگر جین که متخصص این حوزه بود، نشان میداد چندیدن دارو تجویز کرده ولی تا حالا نتوانسته نوسانات خلقی جین را کنترل کند.
----------------------------------------------------------------------

جین دچار اختلال دو قطبی نوع دو بود که در آن دوره های افسردگی شدید به جای دوره های شیدایی کامل، جای خود را به دوره های هیپومانی می دهند. همانطور که پیشتر گفتیم، شدت دوره های هیپومانی کمتر است. اگرچه جین زیادی سر حال بود، ولی در این حالت خلقی، عملکرد خیلی خوبی داشت. ملاک های اختلال دو قطبی نوع یک نیز همان است، جز آن که فرد، یک دوره ی کامل شیدایی را تجربه می کند. مثل ملاک های اختلال افسردگی شدید، برای مجزا دانستن دوره های شیدایی، باید بین این دوره ها، یک دوره ی بی نشانه ی حداقل 2 ماهه وجود داشته باشد. در غیر این صورت، دوره ادامه ی دوره ی فبل در نظر گرفته می شود.
مورد بیلی نشانگر دوره ی شیدایی کامل است. اولین بار وقتی بیلی را دیدم که در بیمارستان بستری بود.

----------------------------------------------------------------------
داستان بیلی بهترین دنیا در همه چیز
قبل از آن که بیلی در بخش بستری شود، می توانستید صدای خنده و گریه عمیق او را بشنوید؛ گویی دوران حیرت انگیزی را پشت سر می گذاشت. همین طور که پرستار، بیلی را در سالن همراهی می کرد تا او را به کارکنان بخش معرفی کند، نگاه بیلی به میز پینگ پنگ افتاد. با صدای بلند فریاد زد «پینگ پنگ!!! من عاشق پینگ پنگ هستم! فقط دو بار پینگ پنگ بازی کرده ام ولی اینجا آمده ام تا پینگ پنگ بازی کنم. می خواهم بزرگترین پینگ پنگ باز دنیا بشوم! این میز محشر است! می خواهم کار روی این میز را فورا شروع کنم و از آن، بهترین میز پینگ پنگ را بسازم. می خواهم سمباده اش بزنم و صافش کنم، آن را از هم جدا کنم و دوباره سر هم کنم تا خیلی براق شود و چهارگوشه اش کامل و بی نقص شود.!» اما چند لجظه بعد چیز دیگری توجه بیلی را جلب کرد و به آن پرداخت.
بیلی هفته ی قبل تمام پول حساب بانکی و کارت اعتباری خودش و پدر و مادرش را صرف خرید قطعات یک استودیوی صدای رویایی کرده بود. بیلی می خواست یک استودیوی صدا تاسیس کند و با اجاره دادن آن به کسانی که از اقصی نقاط کشور می آیند، میلیون ها دلار پول درآورد. همین دوره شیدایی بود که موجب پذیرش او در بیمارستان شد.
----------------------------------------------------------------------

بیماران در فازهای شیدایی یا هیپومانی غالبا منکر مشکل داشتن خود می شوند؛ موضوعی که در بیلی هم مشهود بود. این افراد حتی بعد از خرج کردن مقادیر زیادی پول یا اتخاذ برخی تصمیمات مالی احمقانه، به خصوص اگر در بحبوحه دوره شیدایی کامل بوده باشند، چنان شور و شوق و انبساط خاطری دارند که رفتارشان را معقول میدانند. شنگولی در دوره ی شیدایی چنان لذت بخش است که این افراد، گاهی اوقات مصرف دارو در دوره های ناراحتی و دلسردی را قطع می کنند تا بلکه دوباره وارد جالت شیدایی شوند؛ که این یکی از چالش های جدی متخصصان است.

درباره جین باید گفت که چند سال بعد شنیدیم که جین در جریان یکی از بهت های افسردگی خودکشی کرده که یکی از پیامد های غم انگیز اختلال دو قطبی است.
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در شنبه 9 تير 1397 - 21:29

مشخص کننده ی تند چرخی
مشخص کننده ای وجود دارد که مختص اختلالات دو قطبی یک و دو است: مشخص کننده ی تند چرخی. برخی به سرعت وارد دوره های افسردگی و شیدایی می شوند و به سرعت از آنها خارج می شوند. شخص مبتلا به اختلال دو قطبی که حداقل چهار دوره شیدایی یا افسردگی را ظرف یک سال تجربه می کند، دچار اختلال تند چرخی تشخیص داده می شود که به نظر می رسد نوع شدید اختلال دوقطبی است که به درمان های استاندارد به خوبی جواب نمی دهد. کوریل و همکاران(2003) نشان دادند که احتمال اقدام به خودکشی در 89 بیمار دچار الگوی تند چرخی، بیش از بیمارانی بود که الگوی تندچرخی نداشتند و شدت دوره های آنها نیز بیشتر بود.
برخی شواهد هم نشان می دهد که درمان دارویی دیگری مثل درمان با داروهای ضد تشنج و تثبیت کننده های خلق، به جای درمان با داروهای ضد افسردگی، می تواند برای این گروه از بیماران موثرتر باشد.
تند چرخی در اکثر موارد به مرور فراوان تر می شود و می تواند به جایی برسد که بیمار بی وقفه بین بین شیدایی و افسردگی در نوسان باشد. وقتی این انتقال مستقیم از یک حالت خلقی به حالت خلقی دیگر وجود دارد، از اصطلاح انتقال سریع یا انتقال خلق سریع استفاده می شود که شکل مقاوم در برابر درمان این اختلال است. جالب اینکه یکی از تسریع کننده های تند چرخی میتواند مصرف داروی ضد افسردگی باشد که برای مبتلایان به اختلال دو قطبی تجویز می شود. خوشبختانه تند چرخی، همیشگی به نظر نمی رسد چون فقط 3 تا 5 درصد بیماران در یک دوره ی پنج ساله همچنان درگیر الگوی تند چرخی هستند
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در شنبه 9 تير 1397 - 21:39

خودکشی
خودکشی از پیامد های رایج اختلال دو قطبی است که مثل مورد جِین، تقریبا همیشه در دوره های افسردگی رخ می دهد. تخمین ها در مورد میزان اقدام به خودکشی در اختلال دو قطبی در طول عمر، 12 تا 48 درصد است و این میزان تقریبا 20 برابر میزان خودکشی موفق در مبتلایان به اختلالات خلقی است. میزان خودکشی موفق در مبتلایان به اختلال دو قطبی هم چهار برابر میزان خودکشی موفق در مبتلایان به افسردگی شدید عود کننده است. بیماران مبتلا به اختلال دو قطبی حتی با وجود درمان، عملکرد ضعیفی دارند و در مطالعه ای، 60 درصد گروهی بزرگ در پنج ماه اول پس از درمان همچنان سازگاری خوبی نداشتند.
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در يكشنبه 10 تير 1397 - 15:09

حالا چرا دارم درباره اختلال دو قطبی حرف میزنم و چرا این موضوع مهمه؟؟؟
دقت کردید بچه ها یه حالتی رو دارن که وقتی یه اسباب بازی جدید پیدا میکنن یه کم باهاش بازی میکنن بعد وقتی هیجان و تازگیش رو از دست داد، میزننش رو زمین میشکننش و میرن سراغ یک اسباب بازیه دیگه؟؟؟
برای بچه ها این موضوع چندان عجیب و غیر طبیعی نیست مگر اون بچه دچار اختلال بیش فعالی(ADHD) یا اختلال به هم ریختگی خلقی مخل باشه ولی برای افراد بزرگسال که اختلال دو قطبی دارند و یک چنین حالاتی دارند و در حالت شیدایی از اونجایی که هیجان و انرژی و نوسانات خلقی و پرش افکارشون بالاست، افراد دیگه رو بیشتر اسباب بازی یا عروسک میبینن و وقتی ازشون تغذیه کردن و هیجانش تموم شد به سراغ یک شخص دیگه میرن. بالاتر درباره داستان بیلی گفتم و اون برای یک مدت کوتاه از اون میز پینگ پونگ خوشش اومد و خیلی هیجان زده شد اما خیلی راحت اون رو رها کرد و رفت سمت یه چیز دیگه.
....
ولی دقت کنید این افراد به خاطر مشکلات دو قطبیشون این طور هستند پس با اونا بد رفتار نکنید چون شاید گذشته بدی داشتن یا موضوع وراثت در کار هست و به اندازه کافی out of order هستند و باهاشون مهربون باشید اما روابطتون رو باهاشون مدیریت کنید تا ضربه ای بهتون وارد نشه smile072 smile072 smile072
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در سه شنبه 12 تير 1397 - 16:10

میان خلاق ها
در تاریخ ایالات متحده آمریکا، بنیامین راش، یکی از امضا کنندگان بیانه استقلال و بنیان گذار روانپزشکی آمریکا، مشاهده ی شگفت انگیزی داشت. راش میگفت: "ذهن گاهی اوقات بر اثر ارتقای حیرت آور و نه بیماری یک بخش مغز، نه تنها به نقاط قوت و تیزی نا معمولی می رسد بلکه صاحب قریحه ای می شود که قبل از آن نداشته است. قریحه ای مثل زبان آوری، شعر، موسیقی و نقاشی و ابتکارات نا متعارف در هنر های مکانیکی غالبا در همین حالت جنون رخ می دهد"
این مشاهده ی بالینی در طول سال ها بارها و بارها تکرار شده و نه تنها در مورد خلاقیت، بلکه در مورد رهبری نیز کاربرد دارد. ارسطو می گوید در فلاسفه ی پیشگام، شعرا، سیاست مداران و هنرمندان، گرایش به ملانکولی(افسردگی شدید و برخی نشانه های بدنی شدیدتر مثل صبح زود بیدار شدن، کاهش وزن، فقدان لیبیدو(سائق سک+س)، احساس گناه شدید یا نامتناسب و لذت نبردن) دیده می شود.
آیا این باور قدیمی که نبوغ و جنون به هم مرتبطند، درست است؟ چند تحقیق، از حمله تحقیق کِی ردفیلد و نانسی اندرسن، سعی کرده اند جواب این سوال را بیابند. نتایج تعجب آور بوده است. جدول زیر گروهی از شعرای مشهور آمریکایی را معرفی می کند که بسیاری از آنها جایزه ی پولیتزر گرفته اند.
Ashampoo_Snap_Tuesday,-July-3,-2018_16h58m40s_003_.jpg

همان طور که میبینید، تقریبا همه ی آنها بی شک اختلال دو قطبی بوده اند. بسیاری از آنها هم خودکشی کرده اند. این 8 شاعر جزء 36 زاده قرن بیستم هستند که نام شان در کتاب جدید آکسفورد در مورد شعر آمریکایی مختص برجسته ترین شعرای این کشور، آمده است. بی شک تعجب آور است که 20 درصد این 36 شاعر دچار اختلال دو قطبی بودند، آن هم در حالی که شیوع این اختلال در کل جمعیت، کمتر از یک درصد است. گوودوین و جمیسون(2007) فکر می کنند 20 درصد احتمالا یک تخمین محافظه کارانه است چون 28 شاعر باقیمانده به قدر کافی بررسی نشده اند تا ابتلا یا عدم ابتلای آنها به اختلال دوقطبی محرز شود. کافمن(2002و2001) هم مشاهده کرد که این قضیه در شاعران زن شایع تر است، حتی وقتی با دیگر هنرمندان یا رهبران مقایسه می شدند. اما چرا شاعران زن؟ استقلال و گاهی اوقات طغیانگری که از خصوصیات مرتبط با خلاقیت است در جامعه ای که به زنان فشار می آورد حمایتگر و پیوند جو باشند، استرس بیشتری به زنان وارد می کند.
بسیاری از هنرمندان و نویسندگان، صرف نظر از این که در معرض اختلالات خلقی هستند یا نه، بحث دوره های الهام گرفتن را پیش می کشند که در آنها، فرآیند های فکری سریع می شود، خلق بالا می رود و تداعی های جدید شکل می گیرد. شاید چیزی ذاتی در شیدایی هست که خلاقیت ایجاد می کند. مطالعات جدید نشان می دهند که خلاقیت اختصاصا با دوره های شیدایی رابطه دارد نه با افسردگی. از طرف دیگر ممکن است آسیب پذیری ژنتیکی در برابر اختلالات خلقی مستقلا با گرایش به خلاقیت رابطه داشته باشد. به عبارت دیگر، الگوهای ژنتیکی مرتبط با اختلال دو قطبی ممکن است حامل شراره های خلاقیت هم باشند. مطالعات بعدی، خلاقیت بالا در بیماران دو قطبی (نه یک قطبی) در آزمون های خلاقیت را ثابت کردند، حتی وقتی شخص در حالت شیدایی یا افسردگی نبود و کارکرد بهنجاری داشت. این نظرات باید بیشتر تایید شوند، ولی مطالعه ی خلاقیت و رهبری چنان در همه ی فرهنگ ها ارزشمند است که با فهم دقیقتر «جنون»، این حوزه می تواند هم پیشرفت خوبی کند.
شما سطح دسترسی مورد نیاز برای مشاهده و دریافت فایل های پیوست این پست را ندارید.
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در سه شنبه 12 تير 1397 - 17:04

افراد مشهور مبتلا به اختلال دو قطبی

● دمی لواتو
این بازیگر و خواننده‌ بعد از یک دوره‌ی توان‌بخشی به مبتلا بودن‌اش به اختلال دوقطبی پی برد. دمی لواتو در ۲۰۱۰ پس از تحمل افسردگی، اختلال غذایی، و خودزنی تصمیم به درمان گرفت.

وی در ۲۰۱۱ طی مصاحبه‌ای با مجله‌ی پیپل در مورد تشخیص خود صحبت کرد. “‌تا قبل از این‌که بخواهم اقدام به درمان کنم، نمی‌دانستم به اختلال دوقطبی مبتلا هستم.‌”‌ لواتو در طول مصاحبه اذعان کرد از کودکی با افسردگی دست‌وپنجه نرم کرده بود.

این بانوی آوازه‌خوان محبوب به تازگی در مورد زندگی با اختلال دوقطبی با هافینگتون‌پست مصاحبه کرده است. وی می‌گوید: “‌من به افسردگی دوقطبی مبتلا بودم و نمی‌دانستم از درون دچار چه مشکلی هستم. فقط تا این حد می‌دانستم که در مغزم دچار عدم تعادل مواد شیمیایی شده‌ام. از آن‌جا که هیچ‌یک از نیازهای‌ام را به آدم‌ها بروز نمی‌دادم، به خوددرمانی و انجام رفتارهای ناسالم رو آوردم.‌”

لواتو معتقد است بعد از گذراندن دوره‌های درمان، وضعیت خوبی دارد. وی می‌گوید: “‌درحال‌حاضر علی‌رغم ابتلا به اختلال دوقطبی، زندگی خوبی را می‌گذرانم. شادی گزینه‌ای است که خودتان باید انتخاب‌اش کنید. زندگی مثل ترن هوایی می‌ماند. هنگام بالا رفتن می‌توانید تا حد امکان از همه چیز لذت ببرید، و وقتی به سمت پایین می‌روید باید همه چیز را تحت کنترل خود در بیاورید.‌”


● کاترین زتا جونز
شاید باورتان نشود که کاترین زتاجونز هم در فهرست ۱۲ آدم مشهور مبتلا به اختلال دو قطبی باشد. کاترین زتا جونز، بازیگر برنده‌ی جایزه‌ی اسکار، نخستین بار در ۱۹۹۸ با فیلم نقاب زورو به مخاطبان معرفی شد.

وی در ۲۰۰۰ با بازیگر معروف، مایکل داگلاس ازدواج کرد. در آوریل ۲۰۱۱ اعلام شد، وی که دارای دو فرزند است به دنبال راهی برای درمان اختلال دوقطبی نوع دوم است که با دوره‌های شیدایی خفیف (با شدت اوج و تحریک‌پذیری کم‌تر) و متناوبا با افسردگی همراه است.

پزشک وی در بیانیه‌ای اعلام کرد: “کاترین بعد از مواجهه با استرس در سال گذشته، تصمیم گرفت برای گذراندن دوره‌ی تشخیص و برای مدتی کوتاه‌ به مرکز روان‌درمانی برود.‌”


● اسکات استپ
اسکات استپ، مرد اول گروه راک کرید، به تازگی مشخص شده است به اختلال دوقطبی مبتلا است. استپ در ماه‌های اخیر به دلیل اعتیاد به الکل و مواد مخدر و رفتارهای متغیرش در صدر خبرها بود. وی به مجله‌ی پیپل گفت: “‌در افکار توهم‌آمیزم فکر می‌کردم خانواده‌ام به داعش پیوسته‌اند، و میلیون‌ها دلار را از اموال‌ام برای حمایت از تروریسم خرج کرده‌اند. همه‌ی این‌‌ها مزخرف بود. ذهن و روان‌ام به هم ریخته بود.‌”

هنگامی که استپ در مراکز تشخیص دوگانه تحت برنامه‌های شدید درمانی قرار داشت، متوجه شد به اختلال دوقطبی مبتلا است. وی می‌گوید: “‌درک این قضیه برای‌ام سخت بود. این قضیه می‌توانست لکه‌ی ننگ و شرمساری نیز همراه داشته باشد. ولی ژاکلین (همسر استپ) دائما به من می‌گفت، ‘این مسئله را بپذیر. ما دوست‌ات داریم.’ همین باعث ایجاد شادی و انگیزه‌ای مضاعف شد، زیرا در نهایت پاسخ مهمی را دریافت کرده بودم.‌”

استپ دوره‌ی درمانی شدیدی را پشت سر گذاشته است، و برای اختلال دوقطبی‌اش دارو مصرف می‌کند و هم‌چنین در یک برنامه‌ی ۱۲ مرحله‌ای نیز شرکت کرده است. وی به مجله‌ی پیپل می‌گوید: “‌هیچ چیز مهم‌تر از هوشیاری و اعتدال نیست.‌”


● ژان کلود ون دام
کیک‌بوکسور بلژیکی، ژان کلود ون دام در فیلم‌های اکشن زیادی ایفای نقش کرده است؛ فیلم‌هایی نظیر رینگ خونین، مرگ ناگهانی، و سرباز جهانی. با این‌که زندگی حرفه‌ای‌اش رو به پیشرفت بود، ولی زندگی شخصی ون دام به‌تدریج از هم می‌پاشید. وی چهار بار طلاق گرفت، به جرم سوءرفتار به همسرش محکوم، و به کوکائین معتاد شد.

با این حال، بعد از آن‌که متوجه شد به اختلال دوقطبی مبتلا است، همه چیز به‌تدریج درست شد. وی به E! Online گفت: “‌فقط باید کمی نمک بخوری (داروی والپروات سدیم)، و از وقتی این کار را می‌کنم، همه چیز دگرگون شده است! در یک هفته، احساس کردم پیروز شدم. همه‌ی امواج پرتلاطم اطراف‌ام، همه‌‌ی آب‌های اطراف‌ام که دائما دور و برم در حرکت بودند، ناگهانی تبدیل به یک دریاچه‌ی آرام شدند.‌”


● ونسان ونگوگ
هنرمند افسانه‌ای، ونسان ون گوگ، برخی از مشهورترین و هنرمندانه‌ترین آثار نقاشی دنیا نظیر نقاشی شب پر ستاره را خلق کرده است. با این حال، در زندگی‌اش دارای شخصیتی سخت، غیرعادی، و دمدمی‌مزاج بود.

کارشناسان در مورد وضعیت دقیق پزشکی که باعث چنین رفتارهایی از جانب ون گوگ می‌شد، اتفاق نظر ندارند؛ با این حال، طبق برخی فرضیه‌ها مشکلاتی نظیر صرع، افسردگی، حملات عصبی و اختلال دوقطبی می‌توانستند باعث این قبیل رفتارها شوند.

طبق مقاله‌ای که در مجله‌ی امریکایی روان‌پزشکی منتشر شد، “‌ون گوگ از ابتدای زندگی‌اش دچار دو رویداد مجزایی از افسردگی واکنشی شد، و به وضوح جنبه‌هایی از اختلال دوقطبی در تاریخچه‌ی زندگی‌اش وجود دارد. پس از هر دوی این رویدادهایی که به افسردگی منجر شدند، دوره‌های پایداری از انرژی فزاینده، و شور و هیجان پدید آمدند، نخستین دوره به عنوان یک مبلغ مسیحی و دومین دوره به عنوان یک هنرمند.‌”


● بتهوون
لودویگ ون بتهوون یكی از معروف‌ترین آهنگسازان مبتلا به افسردگی شیدایی است كه عده‌ای نبوغ وی در كارهایش را به بیماری وی نسبت می دهند. بتهوون موسیقیدان آلمانی است كه ۱۷ دسامبر ۱۷۷۰ در آلمان به دنیا آمد ولی بیشتر عمر خود را در وین اتریش سپری كرد.

معروفیت بتهوون، خلق آثار بسیار زیبایی در موسیقی كلاسیك است و اعجاب كار وی ساختن بسیاری از این آهنگ‌ها پس از كر شدن وی است.

لودویگ جوان در سال ۱۷۸۷ برای اولین بار به وین رفت و در آنجا با موتسارت آشنا شد و مدت كوتاهی شاگرد او بود. بتهوون دوباره در سال ۱۷۹۲ به وین رفت ولی به جای شاگردی موتسارت اولین درس‌هایش را از هایدن گرفت چراكه یك سال پیش موتسارت فوت كرده بود. بتهوون در حدود ۲۸ سالگی كم كم شنوایی خود را از دست داد. كری باعث شد تا او تصمیم به خودكشی بگیرد ولی اقدامی نكرد. بتهوون در بین سال‌های ۱۸۱۲ تا ۱۸۱۶ پس از چندین بار شكست عشقی دچار افسردگی شد. در این ایام تعداد آثار وی بسیار كم شد. البته او هیچوقت ازدواج نكرد.

در سال ۱۸۲۶ حال عمومی بتهوون به شدت وخیم شد و در نهایت در ۲۶ مارس ۱۸۲۷ در گذشت. كالبد شكافی او پس از مرگ نشان داد كه مسمومیت با سرب می‌تواند یكی از محتمل ترین علل مرگ او باشد.


● ناپلئون
ناپلئون بناپارت مشهورترین امپراتور تاریخ است كه به بیماری دوقطبی مبتلا بوده. او در ۱۵ آگوست ۱۷۶۹ در آژاكسیو به دنیا آمد. ناپلئون یكی از ژنرال‌های انقلاب فرانسه بود كه بعد از انقلاب از ۱۱ نوامبر ۱۷۹۹ تا ۱۸ مه ۱۸۰۴ بر فرانسه حكمرانی كرد. سپس او از ۱۸ مه ۱۸۰۴ تا ۶ آوریل ۱۸۱۴ با عنوان ناپلئون اول ، امپراتور فرانسه و پادشاه ایتالیا بود. او همپنین مدت كوتاهی از ۲۰ مارس تا ۲۲ ژوئن ۱۸۱۵ امپراتور فرانسه شد. ناپلئون دو بار ازدواج كرد. بار اول در ۹ مارس ۱۷۹۶ با ژوسفین و بار دوم در ۱۱ مار ۱۸۱۰ با شاهزاده اتریش، ماری لوئیس.

درباره نحوه مرگ ناپلئون داستان‌های زیادی روایت می‌شود. فرانچسكو آنتومارچی، پزشك ناپلئون، علت مرگ او را سرطان معده اعلام كرد. اما در بررسی های بعدی در سال‌های ۱۹۵۵ این احتمال مطرح شد كه ناپلئون به دست دو نفر از ژنرال‌هایش در اثر مسمومیت با آرسنیك به قتل رسیده است. این نظریه با پیدا كردن مقادیر زیاد آرسنیك در موهای او در سال ۲۰۰۱ قوت گرفت اما بعدها نظریه دیگری مطرح شد كه بسیار عجیب اما باور كردنی است. میزان آرسنیك موجود در موهای ناپلئون در سال‌های قبلی از مرگش بسیار بیشتر از زمان فوتش بوده است. این نكته به این نظریه اشاره دارد كه با توجه به استفاده از آرسنیك به عنوان آنتی بیوتیك ضد سیفلیس در ایام قدیم، احتمالا ناپلئون مبتلا به سیفلیس بوده و به همین دلیل مرده است. اما علت مرگ او هر چه كه بود او در ۵ مه ۱۸۲۱ مرد.


● ارنست همینگوی
یكی دیگر از نوابغ مبتلا به اختلال دو قطبی، نویسنده و روزنامه نگار مشهور، ارنست همینگوی است. او در ۲۱ جولای ۱۸۹۹ در اوك پارك ایلینویز آمریكا به دنیا آمد. او فرزند دوم یك خانواده ۸ نفره بود.

همینگوی چهار بار ازدواج كرد: در سال ۱۹۲۱با هادلی ریچایدسون، در ۱۹۲۷ با پاولین فیفر، در ۱۹۴۰ با مارتا گلهورن و در ۱۹۴۴ با ماری ولش. او كار نویسندگی را در روزنامه های مدرسه‌شان شروع كرد. اما هیچ وقت به دانشگاه نرفت. اولین كتاب او درسال ۱۹۲۳ در پاریس با عنوان<سه داستان و ده شعر> چاپ شد. ارنست همینگوی درسال ۱۹۵۳ جایزه پولیتزر و در سال ۱۹۵۴ جایزه نوبل را دریافت كرد.

علائم افسردگی از ابتدای جوانی در او مشهود بود به طوری كه هادلی او را فردی منزوی و افسرده و ناامید می‌دانست. در سال ۱۹۲۸ نیز پس از خودكشی پدرش او شدیدا از لحاظ روحی ضربه خورد. علائم افسردگی او تا جایی پیش رفت كه پزشكان در سال ۱۹۶۰ برای او شوك درمانی تجویز كردند.

همینگوی در سال بهار ۱۹۶۱ یك بار تصمیم به خودكشی گرفت و به همین دلیل دوباره تحت شوك درمانی قرار گرفت. ولی او چند ماه بعد، در صبح روز دوم جولای ۱۹۶۱ با شلیك یك گلوله به سر خود، به زندگی خود خاتمه داد.


● چرچیل
وینستون چرچیل، معروف‌ترین سیاستمدار انگلیسی است كه به بیماری دوقطبی مبتلا بوده است. چرچیل به دلیل نخست وزیری انگلستان در دوران جنگ جهانی دوم، فرماندهی نیروی دریایی انگلستان در زمان جنگ جهانی اول، روزنامه نگاری، نویسندگی و نقاشی هایش معروف است.

او در ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴ در قصر بلمهین واقع در آكسفورد به دنیا آمد.

چرچیل پس از دبیرستان به دانشكده افسری رفت و در سال ۱۸۹۴ با درجه ستوانی به خدمت ارتش سلطنتی انگلستان درآمد. او در سال ۱۹۰۰ برای بار دوم كاندید نمایندگی اولدهام شد و این بار به پارلمان راه یافت.چرچیل در سال ۱۹۰۵، معاون مستعمرات وزارت امور خارجه انگلستان شد و در سال ۱۹۰۸ رئیس شورای تجارت انگلستان شد. او در سال ۱۹۱۰ وزیر مسكن شد و در سال ۱۹۱۱ به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شد. پس از جنگ جهانی اول او ابتدا در سال های ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ وزیر مهمات سازی و سپس در بین سال‌های ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۱ تواما وزیر جنگ و هوانوردی انگلستان بود. او در آغاز جنگ جهانی دوم هم فرمانده نیروی دریایی بود. اما در سال ۱۹۴۰ او نخست وزیر شد.

او در سال ۱۹۰۸ ازدواج كرد و ۵ فرزند داشت. چرچیل هر از چند گاهی دچار افسردگی شدیدی می شد و خودش این بیماری را سگ سیاه می نامید.وینستون چرچیل در ۱۵ژانویه ۱۹۶۵ برای بار دوم دچار سكته مغزی شد و ۹ روز بعد در ۲۴ ژانویه جان سپرد.


● نیوتن
ایساك نیوتن، یكی از دانشمندان مبتلا به اختلال دو قطبی بوده است. نیوتن در ۴ ژانویه ۱۶۴۳ در دهكده ای از توابع لینكون شایر انگلستان به دنیا آمد. او نوزاد نارسی بود كه كسی انتظار نداشت زنده بماند. پدر نیوتن سه ماه قبل از تولد او مرده بود و مادرش وقتی او دو ساله شد، برای زندگی با شوهر جدیدش او را به مادربزرگش سپرد. نیوتن تحصیلاتش را در همان دهكده محل تولدش شروع كرد و در سن ۱۹ سالگی به دانشگاه كمبریج رفت. او پس از شكست عشقی كه در دوران دانشجویی خورد، هیچگاه عاشق نشد و ازدواج نكرد.

نیوتن علاوه بر افتخارات علمی زیادی كه به نام خود ثبت كرده است، مقام‌ها و مناسب متعددی نیز داشته است. او در سال‌های ۱۶۸۹ تا۱۶۹۱ و ۱۷۰۱ عضو پارلمان انگلستان بود. ولی تنها حرفی كه در پارلمان گفت، این بود:<هوا سرد است، لطفا پنجره را ببندید>!

همچنین نیوتن در سال ۱۶۹۶ رئیس ضرابخانه سلطنتی شد. او در سال ۱۷۰۳ رئیس انجمن سلطنتی علوم انگلستان و مشاور آكادمی علوم فرانسه شد. نیوتن در سال ۱۷۰۵ از طرف ملكه آن لقب شوالیه گرفت.

نیوتن در ۳۱ مارس ۱۷۲۷ در لندن فوت كرد. سال‌ها بعد از مرگ او این نظریه مطرح شد كه نیوتن به نشانگان آسپرژر مبتلا بوده است. آسپرژر نوعی نشانگان همراه با خیال بافی است.
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی آیتن در چهارشنبه 13 تير 1397 - 15:39

اگر فرصت داشتم حتما یک بحث اساسی میکردم راجع این موضوعات منتهی چه کنم امتحان دارم.
 
سپـاس : 21

ارسـال : 45


نام نویسی: 94/10/14

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در چهارشنبه 13 تير 1397 - 15:51

آیتن نوشته است:اگر فرصت داشتم حتما یک بحث اساسی میکردم راجع این موضوعات منتهی چه کنم امتحان دارم.
بعد که امتحانت تموم شد بحث میکنیم. مشکلی نیست smile020 smile020 smile020
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در جمعه 15 تير 1397 - 23:20

تعامل ژن با محیط
اریک کاندل (Eric Kandel) دانشمند عصب نگر برجسته، و برنده جایزه نوبل، در سال 1983 حدس زد که فرایند یادگیری بر چیزی بیش از رفتار تاثیر می گذارد. او پیشنهاد داد که ساختار ژنتیکی سلول ها در نتیجه ی یادگیری می تواند تغییر کند، به شرط آنکه ژن های نا فعال، یا خفته، طوری با محیط تعامل کنند که فعال شوند. به عبارت دیگر، محیط گاهی اوقات می تواند برخی ژن ها را روشن کند. این مکانیسم می تواند به بروز پاره ای تغییرات در تعداد گیرنده های انتهای سلول عصبی منتهی شود و این تغییر متقابلا بر کارکرد بیوشیمیایی در مغز تاثیر بگذارد.
اگرچه کاندل اولید کسی نبود که این نظر را مطرح می کرد ولی نظرش خیلی تاثیر گذار شد. اکثر ما فرض می کنیم مغز مثل سایر اندام های بدن، در جریان رشد و تحول، تحت تاثیر تغییرات محیطی قرار می گیرد. اما همچنین این فرض را هم داریم که وقتی پختگی و و رسش رخ داد، ساختار و کارکرد اندام های درونی و بخش اعظم فیزیولوژی ما ثابت، و در مورد مغز، سخت افزار می شود. طرز فکر دیگر این است که مغز و کارکرد هایش انعطاف پذیرند و یکسره در پاسخ به محیط، حتی در سطح ساختار ژنتیکی، تغییر می کنند. امروزه شواهد محکمی داریم که این نگاه را تایید می کنند. حال با در نظر داشتن این یافته های جدید می توانیم رابطه ی تعاملات ژن-محیط با آسیب شناسی روانی را بررسی کنیم. دو مدل، بیشترین توجه را به خود جلب کرده اند: مدل بیماری پذیری-استرس و مدل همبستگی ژن-محیط



مدل بیماری پذیری-استرس
دانشمندان تا سال ها در مورد تعامل ژن ها و محیط پیرو روش خاصی بودند. بر اساس این روش، یا مدل بیماری پذیری-استرس آدم ها گرایش به بروز برخی صفات یا رفتار ها را که ممکن است تحت استرس فعال شوند، به ارث می برند. هر گرایش ارثی، یک بیماری پذیری است؛ یعنی شرایطی که شخص را مستعد ابتلا به اختلال می کند. وقتی رویداد مورد نظر، مثل یک نوع عامل مولد استرس، رخ می دهد، اختلال شروع به شکل گیری می کند. برای مثال کسی را در نظر بگیرید که آسیب پذیری در برابر اعتیاد به الکل را به ارث می برد و همین آسیب پذیری باعث می شود با دوست نزدیکش که این گرایش را ندارد، خیلی فرق داشته باشد. آنها در دوران تحصیل دانشگاه، دوره های مشروبخوری افراطی داشته اند ولی فقط کسی که دارای به اصطلاح ژن های اعتیاد است، در مارپیچ نزولی اعتیاد به الکل می افتد. دوست او در دام اعتیاد به الکل نمی افتد. داشتن آسیب پذیری به معنای آن نیست که شما حتما دچار آن اختلال خواهید شد. هرچه آسیب پذیری کمتر باشد، استرس بیشتری برای ایجاد اختلال لازم است و برعکس، هرجه آسیب پذیری بیشتر باشد، استرس کمتری برای ایجاد اختلال لازم است.
Ashampoo_Snap1.jpg



مدل همبستگی ژن-محیط
روانشناسان با مطالعه ی بیشتر، به شبکه ای از روابط متقابل ژن ها و محیط پی برده اند که از این هم پیچیده تر است. اکنون پاره ای شواهد نشان می دهد که استعداد ژنتیکی می تواند این احتمال را که شخص، رویدادهای پراسترس زندگی را تجربه کند افزایش دهد. برای مثال، کسانی که در برابر برخی اختلالات، مثل هراس از خون-تزریق-جراحت، آسیب پذیری ژنتیکی دارند، یک صفت شخصیتی-برای مثال، صفت تکانشگری-هم دارند که باعث می شود درگیر حوادث و سوانح کوچکی شوند که به رویت خون منجر می شوند. به عبارت دیگر، آنها مستعد سانحه اند چون در انجام کارها عجله به خرج می دهند یا هر جایی می روند بدون آن که مراقب امنیت فیزیکی خود باشند. پس این آدم ها احتمالا به خلق مخاطرات محیطی گرایشی ژنتیکی دارند تا ماشه ی آسیب پذیری ژنتیکی در برابر هراس از خون-تزریق-جراحت را بچکانند.
این همان مدل همبستگی ژن-محیط یا مدل ژن-محیط متقابل است.
Ashampoo_Snap2.jpg


این یک مثال افراطی است ولی مکگو و لایکن(1992) نشان دادند اگر دو قلوی همسان باشید و قُل ناهمسان شما طلاق گرفته باشد، احتمال طلاق شما دو برابر احتمال طلاق در کل جمعیت خواهد بود، و اگر دو قلوی همسانی باشید، اگر قُل همسان شما طلاق گرفته باشد، احتمال طلاق شما شش برابر احتمال طلاق در کل جمعیت است. اما چرا چنین اتفاقی می افتد؟ بدیهی است که ژن طلاق وجود ندارد. تا آنجا که به ژنتیک مربوط می شود، گرایش به طلاق تقریبا بی شک به صفات موروثی، مثل عصبی بودن، تکانشی بودن(یعنی بی فکر عمل کردن) و تند خویی ربط دارد که کنار آمدن با چنین شخصی را دشوار می کند. یک امکان دیگر آن است که صفت موروثی، احتمال انتخاب همسری نا همگن و ناجور با شما را بیشتر کند. به عنوان مثال، اگر آدم منفعل و ترسویی باشید، همسری قوی و سلطه گر انتخاب می کنید که زندگی با او غیر ممکن است. او را طلاق می دهید یا از او طلاق می گیرید و مجذوب فرد دیگری می شوید که او نیز همان صفات شخصیتی را دارد و زندگی با او تقریبا غیر ممکن است. این تکرار را به قضاوت ضعیف شما نسبت می دهند. اگرچه شکی نیست که عوامل اجتماعی، میان فردی، روانشناختی و محیطی، نقش اصلی و مهم را در تداوم یا عدم تداوم زندگی زناشویی بازی می کنند، اما این هم کاملا امکان دارد که ژن ها در نحوه ی خلق محیط توسط ما نقش بازی کنند.

یک نمونه دیگر کسانی هستند که به خاطر خصوصیات شخصیتی ژنتیکی خود که سپس به افسردگی منتهی می شوند، دنبال روابط دشوار می گردند. کندلر و همکاران(1999) گزارش می دهند که حدود یک سوم رابطه ی موجود بین رویدادهای پراسترس زندگی و افسردگی، به حالت معمول چکانده شدن ماشه افسردگی توسط استرس بر نمی گردد بلکه این افراد آسیب پذیر در برابر افسردگی هستند که خود را در محیط های پراسترس و پر خطر قرار می دهند؛ برای مثال، این خودشان هستند که خود را در روابط دشوار یا دیگر وضعیت های خطرناک که پیامد های بدی دارند، قرار می دهند. آنچه در مورد این مدل متقابل اهمیت دارد، این است که می تواند برای هر کس از هر دو طرف اتفاق افتد؛ استرس، ماشه افسردگی را می چکاند و افسرده ها، رویدادهای پراسترس خلق می کنند و دنبال رویداد های پر استرس می گردند. جالب است که اگر از مادران بپرسید، خواهند گفت نوجوان افسرده ی آنها مشکل درست می کند، در حالی که نوجوانان، خود رویداد پر استرس را سرزنش می کنند و مقصر می دانند.
شما سطح دسترسی مورد نیاز برای مشاهده و دریافت فایل های پیوست این پست را ندارید.
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

Re: گذری به درون

نوشتهاز سوی matrix2013 در سه شنبه 16 مرداد 1397 - 19:10

اختلالات شخصیت
خوشه A - اختلالات عجیب و نامتعارف

اختلال شخصیت پارانویید: بی اعتمادی و شک و ظن فراگیر به دیگران طوری که دارای انگیزه های سوء و بدخواهانه تصور می شوند.

اختلال شخصیت اسکیزویید: دل گسستگی فراگیر از روابط اجتماعی و ابراز بسیار محدود هیجانات در موقعیت های میان فردی

اختلال شخصیت اسکیزوتایپال: کاستی ها و نقایص فراگیر اجتماعی و میان فردی که مشخصه اش ظرفیت اندک برقراری روابط صمیمی و نزدیک و تحریف های شناختی یا ادراکی و نا متعارف و عجیب بودن رفتارها است.

-----------------------------------------------------------------------
خوشه B - اختلالات نمایشی، هیجانی، دمدمی

اختلال شخصیت ضد اجتماعی: بی احترامی فراگیر به حقوق دیگران و نقض فراگیر حقوق دیگران

اختلال شخصیت مرزی: بی ثباتی فراگیر روابط میان فردی، خودانگاره، عواطف و کنترل تکانه ها

اختلال شخصیت نمایشی: ابراز هیجان افراطی و توجه طلبی فراگیر

اختلال شخصیت خودشیفته: خودبزرگ بینی فراگیر (در عالم خیال یا در رفتار) نیاز به تعریف و تمجید و همدلی نکردن با دیگران

-----------------------------------------------------------------------
خوشه C - اختلالات مضطربانه و ترس آلود

اختلال شخصیت اجتنابی: بازداری و قید و بند اجتماعی فراگیر، احساس بی عرضگی و حساسیت افراطی به ارزیابی منفی

اختلال شخصیت وابسته: نیاز فراگیر و مفرط به تحت مراقبت بودن و توجه که به رفتار سلطه پذیری و آویزان بودن و ترس از جدایی منجر می شود

اختلال شخصیت وسواسی-اجباری: اشتغال ذهنی فراگیر با نظم و کامل بودن و کنترل ذهنی و میان فردی به بهای از دست دادن انعطاف، سعه صدر و کارایی
نماد کاربر
 
سپـاس : 21

ارسـال : 47


نام: علیرضا معتمدی نیا
سن: 27 سال
نام نویسی: 94/2/2

ذکر نشده

بعدی

بازگشت به گفتگوی آزاد

چه کسی هم اکنون اینجاست ؟

کاربرانی که در این تالار هستند: بدون کاربران عضو شده و 7 مهمان