حقیقت تلخ را چه کنیم؟

مدیران انجمن: parse, javad123javad

ارسال پست
نمایه کاربر
فروهر

عضویت : جمعه ۱۳۹۱/۶/۳۱ - ۲۲:۱۷


پست: 1061

سپاس: 283


تماس:

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط فروهر »

Vahed75 نوشته شده:خب تا این آش سرد نشده ما هم یه نخودی توش بندازیم smile055

اینکه جامعه در ورطه سقوط و اضمحلال کامل قرار گرفته رو نمیشه به طور مطلق دونست یک برآورد نسبی میشه تصور کرد که هر شخص به فراخور شرایط فردی خودش از جامعه متصور هست.

اگر خواسته باشیم شرایط کنونی جامعه ایرانی خودمون رو واکاوی کنیم و نگاهی هم به عقبه و تاریخ داشته باشیم به خوبی متوجه میشیم که شرایط خیلی حادتر و بغرنج تری هم در دوره هایی از تاریخ بر ایران و ایرانی حاکم بوده مثل قحطی ها و جنگ های ناخواسته و کشتارهای جمعی

مثل حمله مغول ها و یا اعراب به ایران و ...

اما جامعه ایرانی اثبات کرده همواره به دنبال اجرای عدالت بوده حتی در تاریک ترین قسمتهای تاریخ خودش از قیام سربداران و یا بابک خرمدین گرفته تا انقلاب مشروطه و عصر کنونی
حال اینکه این قیامها و عدالت خواهیها چه فرجامی داشته بحث جداگانه ای هست.

بعد از اتمام جنگ جهانی دوم نشستی در سانفرانسیسکوی آمریکا برگزار شد تا کشورهای مختلف راهکارهای خودشون رو جهت جلوگیری از وقوع جنگ جهانی سوم و کشتار مردم بیگناه ارائه دهند و در خلال این نشست باز هم یک ایرانی به نام دکتر سیاسی بهترین راهکار رو ارائه داد:

جنگ و بی عدالتی نه مربوط به ثروت و نه مرز و نه شکم است.
جنگ و بی عدالتی محصول جهل و عدم شناخت مردم نسبت به یکدیگر است.
مردم با فرهنگ هم آشنایی ندارند و چون بدرستی هم را نمی شناسند به هم احترام نمی گذارند و در نتیجه به هم توهین کرده و سبب بروز جنگ و بی عدالتی میشوند.
پس باید کاری کنیم که سطح دانش و شناخت مردم از هم بالا برود در این صورت شاید بتوانیم از بروز جنگ و بی عدالتی در جامعه اندکی بکاهیم.

از سوی دیگه هم نمیشه یک جامعه آرمانی و عاری از هر گونه ناهنجاری تصور کنیم چون چنین جامعه ای هم در حالت سکون قرار گرفته و محکوم به فناست.
قدرت طلبی و برتری جویی خودش باعث پیشرفت در سطوح مختلف میشه هر چند این پیشرفت در بعضی مواقع بهای سنگینی داره که باز هم به ضعیف ترین قشر جامعه تحمیل میشه.

در کل اگه بخواییم نتیجه گیری داشته باشیم میشه گفت این تقابل تا آخر عمر این کره خاکی وجود خواهد داشت و زمانی به اون جامعه آرمانی میرسیم که عمر کره زمین هم به پایان برسه و یا اینکه نسل بشر منقرض شده باشه

در این بین ما تنها میتونیم نقش خودمون رو بازی کنیم و تنها تاثیرگذاری ما هم در همین حد و حدوده و اینکه نقش خودمون رو به بهترین وجه ایفا کنیم.

آخ آخ انگشتم درد گرفت داود تو چطوری این همه تایپ میکنی smile033


1.برآورد نسبی! حتما باید اتفاقی بیفته که بفهمیم ما در چه مرحله ای قرار گرفتیم. افغانی داره از ریال ایران با ارزش تر میشه.اون روز دور نیست.ما در تحریم هستیم.عمده دلار ها از طریق نفت به دولت ایران میرسه. همه جانبه هم تحت تحریمه و معدود شرکت های ایرانی در خارج به شدت زیر زربین هستند. کشور هایی که معاف از تحریم نفت ایران شدند.تا چند ماهه دیگه با ایران تسویه می کنند.و وقتی دلاری نمونه ایران با چی مواد اولیه وارد میکنه! با ریال. ایران در تولید خیلی چیزا صفره هنوز.

من نه.تو انقلاب ایران بودم نه قبلش ولی با چیزایی که شنیدم
قبل از انقلاب اگر نفت و ارزان تر به کشور های غربی می دادند جاش اف 14 و تکنولوژی می گرفتند الان میلیون ها بشکه رو در نبود دلار باید بدن جاش گندم بگیرن که از گرسنگی نمیریم

اون موقع شاید فقط فقط کشور های غربی از ما باج می گرفتند اما الان هر کشور کوچک و بزرگی با توجه به شرایط ما می تونه از ما سو استفاده کنه و ما رو تاراج کنه.

البته ما نیازی به تاراج گر بیگانه نداریم روی همه رو سفید کردیم.

واقعا چه شرایط نسبی و ناپایداری.

من هم با شما موافقم مقصر مردم بودند.

کلا قدرت چیز کثیفی هست کسی واردش میشه امکان نداره ازش سو استفاده یا بهره جویی نکنه.اما هرکس به شیوه ی خودش و برای آرمان خودش.

ما تا الان اگر 50 سال عقب بودیم الان داره تبدیل میشه به 100 سال

ما نقش خودمونو به عنوان یک کشور قدرتمند فقیر داریم در دنیا خوب انجام میدیم.
عشق صیدیست که تیرت به خطا هم برود
لذتش کنج دلت تا به ابد خواهد ماند...

نمایه کاربر
4you

عضویت : دوشنبه ۱۳۹۶/۷/۲۴ - ۰۰:۱۱


پست: 11

سپاس: 18

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط 4you »

بعد از این ذکر مصیبت! به نتایجی رسیدم که بد ندیدم با شما هم در میون بزارم:

دو تا از مهم ترین چیزایی که تو زندگی بهش رسیدم «امید» و «آرزو» هستند
انقدر مهم اند برام که اگه یه روزی بچه داشته باشم اسماشونو اینا میزارم!

اول از همه باید یه آرزو داشت، آرزو چیزیه که میخوای بهش برسی و چقدر
جالبه که یه اسم دخترونه ست! و امید یعنی تسلیم نشدن و ممکن دونستنِ
رسیدن به آرزو و جالبه که یه اسم مردونه ست! امید اگه بمونه به آرزو هم
میرسه و بچه شون میشه خوشبختی. :)

وقتی آرزویی نباشه، امیدی هم نیست و وقتی امیدی نباشه خوشبختی هم
نیست و این یعنی پایان زندگی، یعنی مرگ. گاهی شرایط جلوی رسیدن تو
به آرزوهاتو میگیره و امیدت سرشو پایین میندازه! دلیلش اینه که
آرزوت بزرگتر از امیدت بوده. می تونی آرزوتو به اندازه امیدت کوچیک کنی یا
اینکه امیدتو به اندازه آرزوت بزرگ کنی ولی نذار حتی یک لحظه بدون آرزو
بمونی و یه لحظه بی امید. مردمی بودند که شرایط خیلی سخت تری از
شرایط ما رو داشتند و تجربه کردند؛ اون هایی که امید داشتند الان هستند
و اونایی که نداشتند به تاریخ پیوستند.

زندگی تلخه ولی همه چیزای تلخ هم بد نیستند، مثل شراب! توی زندگی
چیز هایی هم هست که وقتی تجربه شون میکنی دوست داری تا ابد زنده
بمونی. زندگی به این تجربه هایی که تا الان داشتی خلاصه نمیشه، زندگی هنوز
چیزای زیادی داره که بهت نشون نداده و فقط باید بگردی و کشفشون کنی.
اگه جایی که هستی اونجایی نیست که میخوای باشی، جاتو عوض کن
مسلماً این کاری نیست که خیلی ها بتونن انجام بدن ولی می تونی تصمیم
بگیری که جزو اون خیلی ها نباشی.

اگه هنوز منتظری که دولت یا خانواده یا... بیان زندگیتو درست کنن، سخت در
اشتباهی. نباید انتظار داشته باشی یکی دیگه تو رو به آرزوهات برسونه،مثل
پسری که برای رسیدن به یه دختر، مادرشو میفرسته جلو! امیدتو به خودت
ببند نه به بقیه، به خودت تکیه کن نه به بقیه. آویزون نباش،انقدر محکم وایسا
که بتونی به خودت تکیه کنی و حتی تکیه گاهی باشی برای بقیه.

شاید بگید اینا همش حرفه و خیلی ها دارند اینا رو مدام تکرار میکنن ولی
اینا حرفای همه کساییه که توی زندگیشون به جایی رسیدن که هیچ چیزی
برای از دست دادن نداشتن و فهمیدن هیچ چیز جز امید نتونسته دوباره اونا
رو به زندگی برگردونه و هیچ چیز جز یه آرزو نتونسته اونا رو به جلو هل بده.

آرزومند و امیدوار باشید smile072
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس
این سود و زیان ما را بس!

johnconner

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۳/۲/۳ - ۰۰:۴۷


پست: 115

سپاس: 22

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط johnconner »

سلام
نوشتن در چنین جستاری جسارت عجیبی میخواد. گاها با خودم فکر میکنم شاید بهتره به این مدل مسائل اصلا فکر نکرد. از ترس این مدل افکار من معمولا به سریال های تلویزیونی پناه میبرم. کمی سرگرمی دل مشغولی موقتی برای از یاد بردن حقایقی است که گاها مثل خوره روان آدمی رو میخوره.

من وقتی به این دنیا نگاه میکنم فشار روی اعصابم چندین برابر میشه. واقعیت، اون پیش فرض ناصواب عده ای نیست که ما کمترین ایده ای از این دنیا داریم. واقعیت اینه که ما دقیقا یتیمانی هستیم که به ناگاه در دنیایی غریب چشم باز کردن و از ترس شروع به افسانه سرایی کردند که این چنین بود که دنیا پدید آمد.

هزاره هایی که گذشت کم کم برخی گفتند دیگه داستان سرایی و باور بی تضمین بسه. فکر کردند و فکر کردند تا در نهایت رسیدیم اینجا. اینکه ما تنهاییم. اینکه چطور حیات شکل گرفت. این که فیزیک خودش مانع کنجکاوی ما در طبیعته (سرعت نور بیشترینه و به همونم ما اجازه نداریم برسیم. کل زورمون در یک زندگی خروج از منظومه شمسیه). اما این تنهایی ما وقتی به خودمون میرسه بیشترین حد غربت رو میگیره.

امروز رو کسی نمیدونه چه خبره و این درد بزرگیه. امروز اولین دوره از خروج انفجار اطلاعاته. روزها به این فکر میکنم که شمای نوعی امروز گوشی دستته و خوشحال از دیدن ویدیوی گربه و سگ بامزه یا لیز خوردن یه بنده خدایی اون سر دنیا و قهقهه زدن از سوتی های ملت و تحمل شنیدن درد انسان ها هر جایی این کره. ولی فردا چی؟ در قرن بیستم بیش از کل قرون قبلی حضور ما در اینجا، اطلاعات افزایش پیدا کرد. از فیزیک، از شیمی، از بیولوژی، از مهندسی، روانشناسی و هر رشته ای که به ذهن تون بیاد. خیلی از این رشته ها اصلا قبلش وجود نداشتند. حالا همه میراثداران قرن بیستم اند که از انفجار اطلاعات خارج شدند.
امروز تازه داریم به نتایج پیشرفت های قرن بیستم عادت میکنیم. تازه اینترنت بیست ساله که فراگیر شده و این تکنولوژِی ها بدون استثنا وامدار دانش قرن پیشین هستند. امروز فیزیکدان عزیزمون با اسباب بازیش تو سرن خوشحاله. بازی بازی با لیزر ها و ساعت های کوانتومی و ابررسانا ها و منتظر موندن برای نتایج ماهواره ها و تلسکوپ ها شده دلخوشی این روزای فیزیکدانای دنیا و انگار همه فراموش کردن یه روزی این دنیا محفل بحث های بزرگی بود.

امروز تازه اولین سالهای عادت ما انسان ها به این واقعیت جدیده و طبعا تا حداقل دهه های پیش رو درگیری های اجتماعی و مفاهیم جدید در حوزه جامعه شناسی ما رو با خود مشغول خواهند کرد. اما بعدش چی؟ من راضی نیستم از کار الان. مهم نیست که من راضیم یا نه ولی من نیستم.

امروز همه دارن فریاد تغییرات آب و هوایی رو سر میدن. من خنده ام میگیره. تو دلم بهشون میگم شما چه ساده اید. میدونید چرا انیشتین اینقدر بزرگ شد؟ مگه پلانک کم کار کرد؟ یا لورنتس یا پوانکاره یا دیراک یا دوبروی یا بور یا سایرین؟ فرق پلانک و انیشتین چی بود؟ انیشتین سوالی رو جواب داد که کسی نمیپرسید. اما مشکل جسم سیاه سال ها بود ورد زبانها بود و پلانک حلش کرد. این فرق یه اسطوره با یه فیزیکدان قدر و تمام عیاره. پلانک رو همه قبول دارن ولی انیشتین در لیگ خودش هست.
خنده من از همینه. تغییرات آب و هوایی بحران امروز هست و این درسته. اما مشکل دیروز بود. حالا میفهمید فرق این آدم های ساده با انیشتین چیه؟ ما عادت داریم مشکلات فردا رو به بحران امروز بفروشیم. ما عادت داریم کم کاری کنیم و صبر کنیم بحران شه تا بعد حلش کنیم و بهمون جایزه نوبل بابتش بدن. اما اگه انیشتین قبل بحران مشکل رو حل کنه جایزه نوبل نباید ببره چون هنوز به صورت تجربی و قطعی اثبات نشده. اگه استانیسلاو پتروف از بحران جلوگیری کنه صلح نوبل بهش نمیدن اما کیسینجر برای پایان دادن به جنگی که رفقاش شروع کرده بودن نوبل میبره. یا انور سادات و مناخیم بگین بابت حل مشکلی که خودشون بوجود آورده بودن میبرن.
بله حقیقت تلخ هست. و وقتی تبدیل به کمدی میشه که درک کنیم که حقیقت های تلخ باید وجود داشته باشن لذا برای حل تلخی امروز تلخی فردا رو تضمین کنیم. همون کاری که ریگان با مقررات زدایی هاش سر سال 2008 آورد. بله این ماییم با همه هوشمون. انسان هایی برای حل مشکل امروز به قیمت ایجاد مشکل فردا.
امروز خوشحال در خانه نشستیم و فکر میکنیم همه چی خوبه و داستان پیشرفت تمام شد. غافل از اینکه این داستان ها تازه شروع شدن. دوباره از اول در شروع عصری قرار داریم که درش کلی اطلاعات داریم که نمیدونیم باید باهاش چه کنیم.
البته هیچ کس باور نداره نمیدونیم. نه غرور ما آدمها پایانی نداره. ما همیشه میدونیم با داشته ها چه کنیم. اونقدر که هر بار در هر دوره تاریخ موفق شدیم صلح رو با داشته های جدید نگه داریم. آره ما گوش هامون خیلی مخملیه.

امروز به دنیا نگاه میکنم و میبینم ایرادی درش نیست چون ما آدم ها نجات پیدا کردن در ذات مونه. لذا هر قدرم از پتانسیل داشته های امروز استفاده نکنیم منقرض نمیشیم و در این دنیا آخرین سنگر مرگه. تا نمیریم مهم نیست چه میکنیم. اون چیزی غیرممکنه که ما رو بکشه.

روند طبیعی همیشه این بوده که باید باقی موند به هر قیمتی. این روزای آدما قابل درکه هنوز طبق غریضه عمل میکنند. اما جالبه که آرزو ها و آرمان هامون خلاف روند طبیعیه. کشتن و کنار زدن بده. کمک کردن خوبه. نمیدونم طبیعت به ما بابت شکستن این چرخه افتخار میکنه یا نه. ولی اینو میدونم که موجوداتی هستیم که دوست داریم خلاف غریضه مون عمل کنیم و چه اشک هایی که خود شخص من نریختم وقتی دیدم یه آدم تو این دنیا خیلی غیرمنتظره کسی رو خوشحال کرد. شاید همین تجربه ها و دیدن ها بود که باعث میشد بی خبر و برای سورپرایز کردن یار سوار هواپیما بشم، هزار کیلومتر رو یک ساعته بگذرونم و از پشت سر ناگهان وارد شم تا حتی چشم هاش رو نتونه باور کنه. راستش دلخوشی من حتی از این هم گاها کمتره. یه روز تو بلوار کشاورز تهران قدم میزدم و رفتم یه کیک و آبمیوه از دکه گرفتم. رفتم وسط بلوار دیدم یه بچه داره نگاه میکنه به کیک و آبمیوه من. دادم بهش و رفتم. روز دیگه ای به یاد آوردم و از خودم پرسیدم من کی از غریضه های طبیعیم فاصله گرفتم؟ عمل کردن به پتانسیل ها شاید باور کردنی نبود برام ولی مسلما خوشحال کننده بود. یه اثبات کوچیک برای من که میتونم تو نقطه ای باشم که حداقل تو فرگشت به صورت معمول براش جایی نیست. که برام این پارادوکس رو بوجود میاره که این خلاف جهت عمل کردن بالاخره طبیعیه و یا غیرطبیعی؟ غیرطبیعیه چون طبیعت اینو نمیخواد ولی از طرف دیگه من رو طبیعت بوجود آورده پس من چه میدونم طبیعت چه میخواد؟

برای من آرمانگرا دیدن این روزها، اما، سخته. من تحمل دیدن پتانسیل های هدر رفته رو ندارم. جایی که میشه با یه سرمایه گذاری حداکثر سی ساله در آفریقا اونجا رو هم به بقیه جاها رسوند. یا شروع کردن عصر روشنگری جدیدی که این بار دوباره مفاهیم و جامعه هامون رو باواقعیات تازه عصر جدیدمون هماهنگ کنیم. به جاش باید خودمون رو با سریال ها سرگرم کنیم.
تو این روزا میفهمم که چقدر نیاز به سقراط ها و شمس ها داریم.
چقدر خوب بود یکی کنار خیابون می ایستاد و طعنه میزد و مسخره میکرد تا بلکه سرمون به سنگ بخوره.

اما نه!

امروز اگر مسخره کنی میشه مزاحمت.
کاش سقراطی بود که بهمون یاد میداد درست فکر کنیم. کاش شمسی بود که با یه جلسه عالم شهر رو در به در میکرد. انگار دوره اونها تموم شده. من دوست ندارم بپذیرم اما اگر روزی بهم ثابت شه دیگه شمسی نیست من میرم تو یه کلبه تو جنگل زندگی کنم. لااقل برگشتن به اصل آدمی مون یه اصالتی برامون نگه میداره.

کاش لای این چرخ گردون کسی چوبی میذاشت. بلکه سر ما آدمها هم به سنگ میخورد و میفهمیدیم اینجا تنهاییم. شاید اون وقت یادمون میومد ارزش با هم بودن رو. چون اگه از دستش بدیم دیگه کسی نیست که بهمون برش گردونه.
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی

نمایه کاربر
فروهر

عضویت : جمعه ۱۳۹۱/۶/۳۱ - ۲۲:۱۷


پست: 1061

سپاس: 283


تماس:

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط فروهر »

درد دل هایتان به قول خودتون حقیقت وار بودند و شکسپیر وار ولی آخرش به نتیجه ای نرسید. درست مثل جامعه امروز ما. ما حقیقت را می بینیم تمام راه حل ها و حقایق مانند آیه قرآن آشکارا جلوی چشم ماست. ولی ازش طفره می ریم و بیراه را انتخاب می کنیم

ببینید ایرانیان در زمان هخامنشیان نیازی به ارسطو ها و سقراط ها و درست کردن هزاران مکاتب فکری بی نتیجه. برای تصرف جهان نداشتند آنها با یک جمله دنیا رو به تصرف خودشون در آوردن و اون یک جمله این بود:

راه در جهان یکی است و آن راه راستی است...
عشق صیدیست که تیرت به خطا هم برود
لذتش کنج دلت تا به ابد خواهد ماند...

johnconner

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۳/۲/۳ - ۰۰:۴۷


پست: 115

سپاس: 22

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط johnconner »

فروهر نوشته شده:درد دل هایتان به قول خودتون حقیقت وار بودند و شکسپیر وار ولی آخرش به نتیجه ای نرسید. درست مثل جامعه امروز ما. ما حقیقت را می بینیم تمام راه حل ها و حقایق مانند آیه قرآن آشکارا جلوی چشم ماست. ولی ازش طفره می ریم و بیراه را انتخاب می کنیم

ببینید ایرانیان در زمان هخامنشیان نیازی به ارسطو ها و سقراط ها و درست کردن هزاران مکاتب فکری بی نتیجه. برای تصرف جهان نداشتند آنها با یک جمله دنیا رو به تصرف خودشون در آوردن و اون یک جمله این بود:

راه در جهان یکی است و آن راه راستی است...


بله، اگر هدف تسخیر جهان باشه چرا که نه. چرا برای لذت قدرت درد به دیگران وارد نکنیم؟
دوست عزیز صحبت من نتیجه داشت. صحبت من تفکر خواننده رو مطالبه میکنه که اون هم سعی کنه خودش را به زمانه اش وفق بده.
هخامنشیان هر قدر بزرگ و با عظمت امروز دیگه وجود ندارند. امروز تصرف جهان ایده خنده داری هست. شاید در جهان باستان تسخیر دنیا کار بزرگی بود اما امروز اونقدری پیشرفت در فکر داشتیم که بفهمیم در یک نقطه ای باید دست از این مسخره بازی ها برداریم.

اتفاقا در متن تاکید کردم بر همین. اگر چشم باز نکنیم به امروز خودمون رو از دست میدیم.

حالا فکر کردن درباره تسخیر جهان آیا دردی از دنیای امروز حل میکنه؟
میفرمایید راه در جهان یکی است؟ والا من مهم ترین اصل تفکرم همون اصل نسبیت هست و اون به من اینو نمیگه. راه در جهان بی نهایت هست. راه راستی؟ همون اصل نسبیت به من میگه راه راستی اصلا وجود نداره.

دوست عزیز کنجکاوم بدونم این راستی رو اصلا چطور تعریف میکنید؟ والا 200 هزار سال هست که ما پا به این زمین گذاشتیم و به تعداد آدم های راه رفته رو زمین بلکه حتی آدم های پیش از ما تعریف از راستی وجود داشت. اون هایی با کتاب های مقدس شون راستی رو مطلق میدونستند جز همون جنگ و تصرف دنیا کاری نکردند. میبینیم از فتوحات صدر یک دین خاصی، یا قرون وسطی که حاکمیت کلیسای کاتولیک بر اروپا بود چطور یاد میشه.همون دوستانی که در این مملکت سنگ فرزندان هخامنش رو به سینه میزنند مینالند از حمله اعراب با راستی مطلق شان به ایران.
من کوروش و هخامنشیان رو به عنوان بخشی از تاریخ کشورم افتخارآمیز میدونم. روزی اگر آزادانه جشنی به افتخارشون برگزار بشه شرکت میکنم ولی این واقعیت رو عوض نمیکنه که همون راستی و منشور گرانقدر هم روی خون آدم هایی که از هوس قدرت بین کوروش و رقیبانش کشته شده است بنا شده.

نه تقبیح میکنم کار کوروش و رقباش و حتی آدم های معمولی اون زمان رو نه تشویق.
اتفاقا من نه سخن شما تقبیح میکنم نه تشویق. چون من در اخلاق به نسبیت باور دارم چه به نظر کسی احمقانه باشه چه نباشه.

ولی آنچه من رو به مخالفت با سخن شما برمی انگیزه این واقعیت هست که شما معتقدید راستی مطلقی هست. به منم نشون بدید که خوشحال میشم.

اما تا من دیدم راستی مطلق نبود.

حرف من در اون متن اینه که امروز از قرن بیستم خارج شده ایم. گرد و خاک انفجار اطلاعات داره میخوابه. آیا واقعا ما بعد این دوره داریم درست رفتار میکنیم؟ امروز تکنولوژی های جدید ما رو سرگرم کرده. فعلا اینترنت تا امروز تونسته هر سال چیزهایی جدیدی معرفی کنه که سابقا ممکن شاید نبود. مثلا به بازی نهنگ آبی توجه کنید. این مدل حرکت ها رو ما تا کنون فقط در فیلم ها دیده بودیم. اما امروز در دوره ای قرار داریم که این خیالات اذهان تاریک تبدیل به جنبش های واقعی در دنیای ما شده. دنیایی که واقعیتش نه روشنه و نه تاریک. بلکه صرفا دنیایی است که توش برای سود بیشتر میجنگیم.
آیا واقعا چیزهایی که ما باور داریم به خصوص در حوزه های جامعه شناسی، روانشناسی و فلسفه علم، آیا پاسخگوی نیاز امروز جوامع ما انسان ها هست؟ یا حتما باید باز جنگ جهانی رخ بده تا چشم ها باز شه؟ حتما باید هزار هزار ملت خودکشی کنن تا کم کم کسی متوجه شه این دوره رو باید متفاوت دید. ما در تاریخ مشابه این دوره آیا اصلا داشتیم؟با این حجم و گستردگی بی سابقه است. آیا نباید به فکر این دوره بود؟ نشست و محفل های فکری تشکیل داد که قبل این که برسیم به بحران بزرگ که حتی ایده ای نداریم اون بحران چی میتونه باشه و از کجا قراره ضربه بخوریم، جلوش رو بگیریم؟

به انواع جنبش های اجتماعی توجه کنید. مثلا جنبش آزادی جنسی که دهه هاست در غرب پر و بال گشوده. این جنبش اگر در تهران زندگی کنید و به خصوص با دانشگاه های سطح اول تهران در ارتباط باشید به سرعت در ایران در حال گسترش هست. این مستقیما با سیاست های فرهنگی حاکمیت در تضاد هست و همین طور با ارزش های سنتی جامعه. از طرفی جامعه ارزش مدرنی تعریف نکرده چون اصلا به مدرنیته درست فکر نکرده و همینطور اصلا تعریف ارزش رو به ندرت میدونه. تنها چارچوب موجود، یک مجموعه فکری سنتی مبتنی بر مذهب هست. هیچ کس در تلاش و تکاپو برای بررسی این مدل مسائل در جامعه امروز ایران نیست. موضوع وقتی پیچیده تر میشه که حتی ببینیم جامعه هم با خود حاکمیت در تضاد قرار داره. حالا معادله میشه دقیقا "شلم شوربا".
اکثریت اعضای جامعه ها عضو قشر خاکستری اند. لذا تفکر سیاسی و اجتماعی اونها متاثر از گروه مدنظرشون هست که معمولا این گروه تاثیر مستقیم در تصمیم گیری های معیشتی این قشر داره. غیر از این قشر روشنفکران و قشر فرهیخته جامعه هستند که اصول مخالفت یا هماهنگی با حاکمیت رو تعیین میکنن. حالا کار نداریم به اینکه باید بشینیم مو رو از ماست بکشیم بیرون تا روشنفکران ایران رو پیدا کنیم. لذا برای بحث ساده سازی میکنم و روشنفکرنماهایی که اتفاقا آسیب زننده هم هستند بعضی اوقات رو هم شامل روشنفکران میگیرم. بعدا میشه اینها رو از روشنفکران جامعه جدا کرد.
این تضاد بین حاکمیت و جامعه در تمام عرصه ها نیست. بلکه مجموعه ای از تضاد ها بنا بر ایدئولوژِی معرف تضاد هستند. که میشه فهمید این لیست تمومی نداره. البته در ایران اینطور هست چون نه علم نه فرهنگ و نه ایدئولوژی ها مبتنی بر موسسات ریشه دار در جامعه نیستند بلکه در واحد جامعه، فردی هستند و در واحد حاکمیت موسسه ای. که اونهم هزارتوی سیاهچاله واریه.
این هنوز تموم نشده هنوز باید توضیح داد که این تضاد ها بعضا وابسته اند به مسائل دیگه. یا این افراد آیا اصلا برای تضاد ها استدلال های مناسب دارند یا خیر؟ در این جامعه بسیاری اصلا برای حرف هاشون دلیل درستی ندارند. مثال عامیانه بزنم: طرف یارانه اش قطع شده، از سیاست های خارجی ج.ا انتقاد میکنه. این گونه افراد معمولا حتی اگر دست روی نقطه ضعف درستی هم بگذارند استدلال درستی ندارند.
و همچنان این صحبت ادامه داره و بی پایان.
در این کشوری که هنوز کسی درست فکر رو پایه گذاری نکرده. در کشوری که جنبش روشنفکریش ریشه در جنبش مشروطه ای داره که دو گروه درش فعال بودند: 1- مترجمان غرب رفته ی جوگیر 2- چیز به سر های عطش قدرت (چیز استعاره جنسی نداره بلکه صرفا نمیشه کلمه ها رو دقیق به کار برد. این انجمن جای جولان گرایش های سیاسی من نیست.)
خب گروه دوم که هیچ. اما گروه اول کسانی بودند که در بهترین حالت نقد یک کتاب غربی رو نوشتند. بسیاری شون درست و پایه ای نخوندن که غرب چی میگه. خلاصه اش رو میتونم اینطور بیان کنم: امروز یا در زمان مشروطه، اگر از کسی بپرسید "برای چی رای میدی؟ یا چرا فکر میکنی حق رای دادن داری؟ اصلا چرا رای دادن وجود داره؟ چرا باید وجود داشته باشه؟" چه جوابی میدن؟ اگر در جامعه ای به ندرت این سوال رو به صورت منطقی پاسخ بدن اون جامعه در اصول تفکر لنگه.
حالا نکته اساسی. منطقی هم صرفا کلمه ای رو هوا نیست. منظور مبتنی بر علم منطق هست. که علم دوری از خطای ذهنه. ما برای مغالطات لیست داریم. پاسخ نباید شامل مغالطات باشه.
مثلا این که از جواب دادن طفره بره مغالطه است. اینکه داد بزنه بگه این چه سوالیه؟ مغالطه است. اینکه بگه اینا نون و آب نمیشه مغالطه است.
ببینید. این درد منه. اینکه کسی به اینا فکر نمیکنه. (این متن توصیفی کاملی از شرایط جامعه نیست. این صرفا و صرفا چکیده کوتاهی از مشکل بود. یکی دیگر از ویژگی منطقی بودن متن این هست که همه موارد رو عادلانه بررسی کنه. من کل موارد رو بررسی نکردم. اما متن من منطقی هست چون صرفا غرض، بیان مثال هایی از ماجرا بود نه توصیفی از کل وضعیت جامعه، لذا متن من شامل مغالطه نمیشه.)

فکر میکنم آنچه من گفتم اتفاقا نتیجه داشت. و مقصود رو هم رسوند. تا کی قراره یک قدم عقب تر از امروز و واقعیت باشیم؟
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی

نمایه کاربر
فروهر

عضویت : جمعه ۱۳۹۱/۶/۳۱ - ۲۲:۱۷


پست: 1061

سپاس: 283


تماس:

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط فروهر »

johnconner نوشته شده:
فروهر نوشته شده:درد دل هایتان به قول خودتون حقیقت وار بودند و شکسپیر وار ولی آخرش به نتیجه ای نرسید. درست مثل جامعه امروز ما. ما حقیقت را می بینیم تمام راه حل ها و حقایق مانند آیه قرآن آشکارا جلوی چشم ماست. ولی ازش طفره می ریم و بیراه را انتخاب می کنیم

ببینید ایرانیان در زمان هخامنشیان نیازی به ارسطو ها و سقراط ها و درست کردن هزاران مکاتب فکری بی نتیجه. برای تصرف جهان نداشتند آنها با یک جمله دنیا رو به تصرف خودشون در آوردن و اون یک جمله این بود:

راه در جهان یکی است و آن راه راستی است...


بله، اگر هدف تسخیر جهان باشه چرا که نه. چرا برای لذت قدرت درد به دیگران وارد نکنیم؟
دوست عزیز صحبت من نتیجه داشت. صحبت من تفکر خواننده رو مطالبه میکنه که اون هم سعی کنه خودش را به زمانه اش وفق بده.
هخامنشیان هر قدر بزرگ و با عظمت امروز دیگه وجود ندارند. امروز تصرف جهان ایده خنده داری هست. شاید در جهان باستان تسخیر دنیا کار بزرگی بود اما امروز اونقدری پیشرفت در فکر داشتیم که بفهمیم در یک نقطه ای باید دست از این مسخره بازی ها برداریم.

اتفاقا در متن تاکید کردم بر همین. اگر چشم باز نکنیم به امروز خودمون رو از دست میدیم.

حالا فکر کردن درباره تسخیر جهان آیا دردی از دنیای امروز حل میکنه؟
میفرمایید راه در جهان یکی است؟ والا من مهم ترین اصل تفکرم همون اصل نسبیت هست و اون به من اینو نمیگه. راه در جهان بی نهایت هست. راه راستی؟ همون اصل نسبیت به من میگه راه راستی اصلا وجود نداره.

دوست عزیز کنجکاوم بدونم این راستی رو اصلا چطور تعریف میکنید؟ والا 200 هزار سال هست که ما پا به این زمین گذاشتیم و به تعداد آدم های راه رفته رو زمین بلکه حتی آدم های پیش از ما تعریف از راستی وجود داشت. اون هایی با کتاب های مقدس شون راستی رو مطلق میدونستند جز همون جنگ و تصرف دنیا کاری نکردند. میبینیم از فتوحات صدر یک دین خاصی، یا قرون وسطی که حاکمیت کلیسای کاتولیک بر اروپا بود چطور یاد میشه.همون دوستانی که در این مملکت سنگ فرزندان هخامنش رو به سینه میزنند مینالند از حمله اعراب با راستی مطلق شان به ایران.
من کوروش و هخامنشیان رو به عنوان بخشی از تاریخ کشورم افتخارآمیز میدونم. روزی اگر آزادانه جشنی به افتخارشون برگزار بشه شرکت میکنم ولی این واقعیت رو عوض نمیکنه که همون راستی و منشور گرانقدر هم روی خون آدم هایی که از هوس قدرت بین کوروش و رقیبانش کشته شده است بنا شده.

نه تقبیح میکنم کار کوروش و رقباش و حتی آدم های معمولی اون زمان رو نه تشویق.
اتفاقا من نه سخن شما تقبیح میکنم نه تشویق. چون من در اخلاق به نسبیت باور دارم چه به نظر کسی احمقانه باشه چه نباشه.

ولی آنچه من رو به مخالفت با سخن شما برمی انگیزه این واقعیت هست که شما معتقدید راستی مطلقی هست. به منم نشون بدید که خوشحال میشم.

اما تا من دیدم راستی مطلق نبود.

حرف من در اون متن اینه که امروز از قرن بیستم خارج شده ایم. گرد و خاک انفجار اطلاعات داره میخوابه. آیا واقعا ما بعد این دوره داریم درست رفتار میکنیم؟ امروز تکنولوژی های جدید ما رو سرگرم کرده. فعلا اینترنت تا امروز تونسته هر سال چیزهایی جدیدی معرفی کنه که سابقا ممکن شاید نبود. مثلا به بازی نهنگ آبی توجه کنید. این مدل حرکت ها رو ما تا کنون فقط در فیلم ها دیده بودیم. اما امروز در دوره ای قرار داریم که این خیالات اذهان تاریک تبدیل به جنبش های واقعی در دنیای ما شده. دنیایی که واقعیتش نه روشنه و نه تاریک. بلکه صرفا دنیایی است که توش برای سود بیشتر میجنگیم.
آیا واقعا چیزهایی که ما باور داریم به خصوص در حوزه های جامعه شناسی، روانشناسی و فلسفه علم، آیا پاسخگوی نیاز امروز جوامع ما انسان ها هست؟ یا حتما باید باز جنگ جهانی رخ بده تا چشم ها باز شه؟ حتما باید هزار هزار ملت خودکشی کنن تا کم کم کسی متوجه شه این دوره رو باید متفاوت دید. ما در تاریخ مشابه این دوره آیا اصلا داشتیم؟با این حجم و گستردگی بی سابقه است. آیا نباید به فکر این دوره بود؟ نشست و محفل های فکری تشکیل داد که قبل این که برسیم به بحران بزرگ که حتی ایده ای نداریم اون بحران چی میتونه باشه و از کجا قراره ضربه بخوریم، جلوش رو بگیریم؟

به انواع جنبش های اجتماعی توجه کنید. مثلا جنبش آزادی جنسی که دهه هاست در غرب پر و بال گشوده. این جنبش اگر در تهران زندگی کنید و به خصوص با دانشگاه های سطح اول تهران در ارتباط باشید به سرعت در ایران در حال گسترش هست. این مستقیما با سیاست های فرهنگی حاکمیت در تضاد هست و همین طور با ارزش های سنتی جامعه. از طرفی جامعه ارزش مدرنی تعریف نکرده چون اصلا به مدرنیته درست فکر نکرده و همینطور اصلا تعریف ارزش رو به ندرت میدونه. تنها چارچوب موجود، یک مجموعه فکری سنتی مبتنی بر مذهب هست. هیچ کس در تلاش و تکاپو برای بررسی این مدل مسائل در جامعه امروز ایران نیست. موضوع وقتی پیچیده تر میشه که حتی ببینیم جامعه هم با خود حاکمیت در تضاد قرار داره. حالا معادله میشه دقیقا "شلم شوربا".
اکثریت اعضای جامعه ها عضو قشر خاکستری اند. لذا تفکر سیاسی و اجتماعی اونها متاثر از گروه مدنظرشون هست که معمولا این گروه تاثیر مستقیم در تصمیم گیری های معیشتی این قشر داره. غیر از این قشر روشنفکران و قشر فرهیخته جامعه هستند که اصول مخالفت یا هماهنگی با حاکمیت رو تعیین میکنن. حالا کار نداریم به اینکه باید بشینیم مو رو از ماست بکشیم بیرون تا روشنفکران ایران رو پیدا کنیم. لذا برای بحث ساده سازی میکنم و روشنفکرنماهایی که اتفاقا آسیب زننده هم هستند بعضی اوقات رو هم شامل روشنفکران میگیرم. بعدا میشه اینها رو از روشنفکران جامعه جدا کرد.
این تضاد بین حاکمیت و جامعه در تمام عرصه ها نیست. بلکه مجموعه ای از تضاد ها بنا بر ایدئولوژِی معرف تضاد هستند. که میشه فهمید این لیست تمومی نداره. البته در ایران اینطور هست چون نه علم نه فرهنگ و نه ایدئولوژی ها مبتنی بر موسسات ریشه دار در جامعه نیستند بلکه در واحد جامعه، فردی هستند و در واحد حاکمیت موسسه ای. که اونهم هزارتوی سیاهچاله واریه.
این هنوز تموم نشده هنوز باید توضیح داد که این تضاد ها بعضا وابسته اند به مسائل دیگه. یا این افراد آیا اصلا برای تضاد ها استدلال های مناسب دارند یا خیر؟ در این جامعه بسیاری اصلا برای حرف هاشون دلیل درستی ندارند. مثال عامیانه بزنم: طرف یارانه اش قطع شده، از سیاست های خارجی ج.ا انتقاد میکنه. این گونه افراد معمولا حتی اگر دست روی نقطه ضعف درستی هم بگذارند استدلال درستی ندارند.
و همچنان این صحبت ادامه داره و بی پایان.
در این کشوری که هنوز کسی درست فکر رو پایه گذاری نکرده. در کشوری که جنبش روشنفکریش ریشه در جنبش مشروطه ای داره که دو گروه درش فعال بودند: 1- مترجمان غرب رفته ی جوگیر 2- چیز به سر های عطش قدرت (چیز استعاره جنسی نداره بلکه صرفا نمیشه کلمه ها رو دقیق به کار برد. این انجمن جای جولان گرایش های سیاسی من نیست.)
خب گروه دوم که هیچ. اما گروه اول کسانی بودند که در بهترین حالت نقد یک کتاب غربی رو نوشتند. بسیاری شون درست و پایه ای نخوندن که غرب چی میگه. خلاصه اش رو میتونم اینطور بیان کنم: امروز یا در زمان مشروطه، اگر از کسی بپرسید "برای چی رای میدی؟ یا چرا فکر میکنی حق رای دادن داری؟ اصلا چرا رای دادن وجود داره؟ چرا باید وجود داشته باشه؟" چه جوابی میدن؟ اگر در جامعه ای به ندرت این سوال رو به صورت منطقی پاسخ بدن اون جامعه در اصول تفکر لنگه.
حالا نکته اساسی. منطقی هم صرفا کلمه ای رو هوا نیست. منظور مبتنی بر علم منطق هست. که علم دوری از خطای ذهنه. ما برای مغالطات لیست داریم. پاسخ نباید شامل مغالطات باشه.
مثلا این که از جواب دادن طفره بره مغالطه است. اینکه داد بزنه بگه این چه سوالیه؟ مغالطه است. اینکه بگه اینا نون و آب نمیشه مغالطه است.
ببینید. این درد منه. اینکه کسی به اینا فکر نمیکنه. (این متن توصیفی کاملی از شرایط جامعه نیست. این صرفا و صرفا چکیده کوتاهی از مشکل بود. یکی دیگر از ویژگی منطقی بودن متن این هست که همه موارد رو عادلانه بررسی کنه. من کل موارد رو بررسی نکردم. اما متن من منطقی هست چون صرفا غرض، بیان مثال هایی از ماجرا بود نه توصیفی از کل وضعیت جامعه، لذا متن من شامل مغالطه نمیشه.)

فکر میکنم آنچه من گفتم اتفاقا نتیجه داشت. و مقصود رو هم رسوند. تا کی قراره یک قدم عقب تر از امروز و واقعیت باشیم؟



تصرف جهان ایده خنده داری نیست دوست عزیز... در دنیای امروز ما کشور هایی هستند که جهان رو به تسخیر خودشون در آوردند...

مثلا ایالات متحده با ضرب شصت دلارش دنیارو تسخیر کرده

چین با نیروی کار عظیمش دنیارو تسخیر کرده

و اتحادیه اروپا با سلاح قلم و آزادی بیانش

و حتی ژاپن با تولیداتش دنیارو وابسته خودش کرده


تاریخ رو هرگز نمیشه محو کرد دوست گرامی:

حتی اگر تاریخ قبل از اسلام ایران از یاد مردم بره کشور هایی که توشون آزادی بیان وسیعی هست این تاریخ و آنچنان زنده می کنن که خود ما ایرانیا تعجب می کنیم

زمانی هم ایران توانست با سلاح حقوق بشر.لغو برده داری. آزادی بیان.
و همین طور جای گرفتن در قلب مردمان مقلوب دنیارو تسخیر کنند

و کشور هایی که نام برده شد. امروز با همین سلاح این کارو انجام دادند

امروزه تصرف مرزها با نیروی نظامی خنده دار ترین جک دنیای

چرا تاکییدم روی هخامنشیانه چون راه و منششون تو دنیا هنوز اجرا میشه و فکر نمیکنم هخامنشیان مال یه دوره خاص باشه و حالا دیگه نیست. چون از اونا یک کتیبه به جا مونده کتیبه ای که پایه و اساس حقوق انسان ها در دنیاس و همین طور پایه و اساس قانون اساسی کشورهای بزرگ و قدرتمندی مانند آلمان، فرانسه، و ایالات متحده..

اگر قانون اساسی آلمان رو مطالعه کرده باشید در ابتدا از حقوق پایه انسان ها و آزادی بیان صحبت میکنه...

ببینید دنیا اینگونه مارا می نگرد و ما چگونه خود را می نگریم. گاهی اوقات قدرت کلمات از بمب هسته ای هم خطرناک تره اینو تاریخ ثابت کرده.

در ضمن به نظرم عصر اطلاعات تموم ناشدنی هست و تازه داره وارد بعد جدیدش میشه

نمی دونم خط مشی و ایدئولوژی شما دقیقا چیه اما دوست دارم راه حل شما رو بدونم.
عشق صیدیست که تیرت به خطا هم برود
لذتش کنج دلت تا به ابد خواهد ماند...

johnconner

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۳/۲/۳ - ۰۰:۴۷


پست: 115

سپاس: 22

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط johnconner »

فروهر نوشته شده:تصرف جهان ایده خنده داری نیست دوست عزیز... در دنیای امروز ما کشور هایی هستند که جهان رو به تسخیر خودشون در آوردند...

مثلا ایالات متحده با ضرب شصت دلارش دنیارو تسخیر کرده

چین با نیروی کار عظیمش دنیارو تسخیر کرده

و اتحادیه اروپا با سلاح قلم و آزادی بیانش

و حتی ژاپن با تولیداتش دنیارو وابسته خودش کرده


تاریخ رو هرگز نمیشه محو کرد دوست گرامی:

حتی اگر تاریخ قبل از اسلام ایران از یاد مردم بره کشور هایی که توشون آزادی بیان وسیعی هست این تاریخ و آنچنان زنده می کنن که خود ما ایرانیا تعجب می کنیم

زمانی هم ایران توانست با سلاح حقوق بشر.لغو برده داری. آزادی بیان.
و همین طور جای گرفتن در قلب مردمان مقلوب دنیارو تسخیر کنند

و کشور هایی که نام برده شد. امروز با همین سلاح این کارو انجام دادند

امروزه تصرف مرزها با نیروی نظامی خنده دار ترین جک دنیای

چرا تاکییدم روی هخامنشیانه چون راه و منششون تو دنیا هنوز اجرا میشه و فکر نمیکنم هخامنشیان مال یه دوره خاص باشه و حالا دیگه نیست. چون از اونا یک کتیبه به جا مونده کتیبه ای که پایه و اساس حقوق انسان ها در دنیاس و همین طور پایه و اساس قانون اساسی کشورهای بزرگ و قدرتمندی مانند آلمان، فرانسه، و ایالات متحده..

اگر قانون اساسی آلمان رو مطالعه کرده باشید در ابتدا از حقوق پایه انسان ها و آزادی بیان صحبت میکنه...

ببینید دنیا اینگونه مارا می نگرد و ما چگونه خود را می نگریم. گاهی اوقات قدرت کلمات از بمب هسته ای هم خطرناک تره اینو تاریخ ثابت کرده.

در ضمن به نظرم عصر اطلاعات تموم ناشدنی هست و تازه داره وارد بعد جدیدش میشه

نمی دونم خط مشی و ایدئولوژی شما دقیقا چیه اما دوست دارم راه حل شما رو بدونم.


حس میکنم موظفم درباره چارچوب فکریم توضیح مختصری بدم تا بهتر حرفم قضاوت بشه.

من معتقدم آنچه دارای اهمیت هست که قابل تجربه باشه. و معتقدم هدف در زندگی خوشحالی است. از اونجایی که من معتقدم حقیقتی در دنیا موجود نیست و هر دیدگاهی با دیدگاه دیگر ارزش ذاتی یکسانی داره لذا درست و غلط مطلقی هم وجود نداره. انسان بنا به ذات مبتنی بر غریضه ی بقاش هر کاری که میکنه رو در نهایت میشه خودخواهانه دونست (مثلا حتی اگر فرض کنیم فرد باورمند به خدا فقط برای رضایت خدا کار نیک انجام بده، این عمل در واقع برای این صورت میگیره که فرد خواهان رضایت خداست و از همون رضایت لذت میبره). لذا در دیدگاه نسبیتی من، تعریف مفهوم درست، چیزی هست که در نهایت باعث خوشحالی فرد میشه. البته این مساله امروز بسیار پیچیده شده و در بسیاری از موارد از حالت فردی خارج شده و خوشحالی جامعه منتهی به ایجاد ارزش های اون جامعه میشه که نتیجتا افراد اون ها رو ممکنه بپذیرند و این در جهت استواری غریضه بقاست اما معتقدم مثال نقضی براش نمیشه پیدا کرد (استقبال میکنم اگر موردی معرفی بشه).

اما درباره آنچه فرمودید دلیلی نمیبینم لجاجت کنم. حتی با وجود موارد اندکی که ممکنه نظر متفاوتی داشته باشم با کلیت صحبت شما موافقم. با جمله شما درباره اهمیت سخن که گاها قدرتی بیش از جنگ افزار هسته ای داره صد در صد موافقم ولی جمله پیشینش رو کاملا خیر. معتقدم خوش بینی هست که تصور کنیم دنیا ما رو اینقدر خوب ببینه. علی الخصوص که درباره هخامنشیان هم آنقدر نگرش چندان مثبتی وجود نداره به این دلیل که اونقدر دنیا با تاریخ ما آشنایی نداره. البته اینطور نیست که بی اطلاع باشند ولی جوامع غربی به خصوص، درصد آشنایی شون با جامعه ما و تاریخ ما اونقدر زیاد نیست. (من قبلا زیاد گشتم دنبال تحقیق و پژوهش هایی که اطلاعات سایرین رو درباره ایران بسنجه پیدا نکردم. این رو دعوت عمومی بدونید که اگه کسی میشناسه بهم معرفی کنه ممنون میشم)

اما درباره اینکه راه حل من چیه؟ راستش همین الان. همین مدل گفت و گو ها. آبادی ایران به صورت قطعی و دائم در گرو یک گفتمان صحیح فکری هست. که افراد بشینن و ببینن با خودشون و زندگی چند چندن. من بابت تک تک کلماتی که جایی مینویسم پاسخگوام. اگر اشتباهی کنم اعتراف میکنم. هر چه گفتم نشان نگرش من نسبت به دنیای اطرافم بود و بابتش هر قسمتیش حاضرم جواب پس بدم چون برای تک تک این عبارات فکر کردم، مطالعه کردم و بحث کردم تا به این قسمت رسیدم. مثلا شخص من برهان صحیحی برای وجود خدا نمیشناسم و خوشحال میشم اگر کسی پیدا کرد منم مطلع کنه. بارها خوندم براهین مختلف و راضی نکرده من رو. برای هر یک ایرادات منطقی متفاوتی پیدا کردم.
وقتی آدم یک مجموعه فکری رو با تلاش و مطالعه بدست آورده باشه از سنجیدن دائمش خسته نمیشه و هر بار میتونه پاسخگو باشه.

خب اگر چنین رویه ای در جامعه کم کم رواج پیدا کنه آروم آروم تحول روشن خواهد بود. این دقیقا آنچه هست که من راه حل میدونم. اتفاقا من دوست دارم ایران رو مقصد بعدی یک عصر روشنگری بدونم. تو دوره ای که غرب حداقل ظاهرا و فعلا افت کرده به خصوص در زمینه علوم انسانی و تولید علم چندانی نداره، مباحث فروکش کردن و به ندرت آکادمی پاسخگوی عطش مباحث مختلف در زمینه های علوم انسانی هست چرا با شروع یک دوره در ایران ما از اینجا بدست نگیریم افسار رو؟

مثلا خود آکادمی. معادلش رو در ایران فرهنگستان گرفتند و تعدادی فرهنگستان تاسیس کردند که عملا کار خاصی درشون صورت نمیگیره. به ندرت تولید علم میکنند و تاکنون تاثیر مشخصی در جامعه نگذاشتند. اوج حرکت اونها مگه فرهنگستان زبان و ادب فارسی بوده باشه که اونم چهار تا کلمه رو معادل سازی کرده و جا انداخته که در موفقیت اون هم بسیاری شبهه هست. سایر فرهنگستان رو به سختی میشه به موفقیت های علمی در ایران نسبت داد. بیشتر برنامه ریزی هاشون هم مثل سایر برنامه ریزی ها در ایران اصلا سر و ته نداره یا از اساس غلطه یا ابلاغ نمیشه یا درست ابلاغ نمیشه یا درست اجرا نمیشه یا هم کلا بی هیچ دلیلی اجرا نمیشه.
خب در این زمان برای ایران آیا بهتر نیست در یک نقطه ای یک فرهنگستان واقعی به یاد دوران باستان در یونان احداث بشه؟ حالا نمیخواد معماری یونانی داشته باشه ولی مثلا بار دیگه این فرصت رو در اختیار آکادمی واقعی بگذاریم.
محل تحصیل و تدریس تا بخوایم در ایران هست که شامل آکادمی های کلاسیک هست. اما یک فرهنگستان که مخصوص علوم انسانی و مبتنی بر تعامل های شخصی باشه. ما تا امروز اینقدر پیش بردیم روش معمول رو. انواع و اقسام آکادمی ها در کورترین نقاط کشور هم میشه پیدا کرد. چرا یک فرصت به تعامل شخصی انسان ها ندیم؟ آکادمی برای سخنرانی، مباحثه و مناظره.

مثلا محلی برای سخنرانی ها، محلی برای جمع شدن افراد و بحث های گروهی، محلی برای مناظره عده اندک و نظارت جمعیت در اطراف و قص علی هذا. مثلا همین الان در ذهنم همین محل مناظره اندک و نظارت اکثریت رو میتونم تصور کنم که تعدادی قاضی و داور هم حضور داشته باشند. قضاوت داور ها مبتنی بر منطق هست. افراد در یک مناظره یا مباحثه ای منطقی به رشد فکر، دانش و آگاهی کمک میکنند. اینطوری هر کسی وارد نمیشه. کسانی که بتونند با رعایت اصول منطق صحبت کنند وارد میشن. دیگه جایی برای فریادکش ها، تهمت زن ها، هوچی ها و امثالهم نخواهد بود. قضات دائم مراقب تک تک اصول منطق هستند. به این شکل کسی صحبت میکنه که منطق رو رعایت کنه و اصول منطق هم بر کسی پوشیده نیست تنها وِیژگی هم صحبت منطقی هست. نه مدرکی، نه اعتبار مشخصی، نه ثروت، نه هیچ چیز دیگری.
من خیلی مفید میدونم که اصالت آکادمی به این شکل حفظ بشه. به خصوص که آکادمی در ابتدا غیر از محل تحصیل و تدریس، محل مباحثه بوده و اتفاقا این ویژگیش عمومیت بیشتری داشته. و اتفاقا مدرسه رسمی هم محسوب نمیشده. خب الان که آکادمی جا افتاده است به این سبک و سیاق چرا اون سبک رو برای پیشرفت های نظری در نظر نگیریم؟
شما به من بگید چنین محلی در کنار آکادمی کلاسیک نمیتونه موفقیت در زمینه های علوم انسانی به ارمغان بیاره؟ جامعه شناسی، فلسفه، روانشناسی، فلسفه علم، زبان، ادبیات، هنر و غیره.
این راه حل من هست.
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی

johnconner

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۳/۲/۳ - ۰۰:۴۷


پست: 115

سپاس: 22

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط johnconner »

یک مساله ای رو فراموش کردم بگم. علم زمان نمیشناسه. دیدیم که کسی کتابی نوشته در علم و صدها سال بعد کسی اون رو نقد کرده. یکی از بزرگترین مغالطه ها درخواست جواب در لحظه است. در چنین آکادمی قطعا باید منطق رعایت شه. لذا برخلاف جریان معمول جامعه در لحظه پاسخگویی هنر نیست. پاسخ ندادن هم عیب نیست. فرد اگر جوابی نداشت میره و بعد با جواب میاد. چقدر خوب میشد چنین جایی وجود داشت. واقعا بهشت منطقیون میشد.

یه اصلاحیه دیگه هم اضافه کنم:
دلیل اینکه چنین فضایی رو پیشنهاد میدم اینه که شروع یک جنبش همواره دارای نماد هست. نه مجازی به خوبی میشه دو یا چند انسان، ارتباط انسانی درستی داشته باشند و نه در فضاهای کنونی آکادمیک این موقعیت فراهم هست. لذا چنین فضایی میتونه نوید بخش یک چیز جدید باشه.
آخرین ويرايش توسط 1 on johnconner, ويرايش شده در 0.
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی

نمایه کاربر
فروهر

عضویت : جمعه ۱۳۹۱/۶/۳۱ - ۲۲:۱۷


پست: 1061

سپاس: 283


تماس:

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط فروهر »

بحث چه فایده ای داره که زمانی هم اگر درست بود عملی نشه؟ و فعالیت مدنی نداشته باشه به نظر شما چه تاثیری بر جامعه میتونه داشته باشه.. به جز اینکه دوباره تکرار بشه.

با نظر شما کاملا موافقم.. جامعه تک بعدی فقط یک خط صاف و بدون نوسان رو دنبال میکنه و هیچ رشدی نداره.. در کل دنیا این ثابت شده چه در بحث اقتصادی و سیاسی و امنیت جامعه ای موفق بوده که رادیکال هاش بیشتر از جوامع دیگر بوده. یعنی با چندین بعد فکری می چرخیده.. و همیشه افکار نو توسط رادیکال های همین جوامع به مانند یک نیترو جوامع رو به اوج رساندن. گاها جوامع تک بعدی نوسان منفی هم داشته و حتی از تاریخ محو شدن. مثل شوروی.. در جامعه تک بعدی عموما فقط یک نوع نگرش در جامعه حکمفرما است. و تمام امورات آن جامعه باید بر اساس آن نگرش تنظیم شده. و حتی نظرات و افکار دیگر نیز باید با این نگرش خود را وقف دهند
و تمام نظرات و سخنان پیروان آن نگرش از نظر خودشان وحی قطعی است و بدون اشتباه است. و اگر مساوی شد با اشتباه دلیلش تقصیر جوامعی است که که تفکر و فرهنگشان با ما یکی نیست. اینگونه است که جامعه رشد منفی میکند.

سخن شما درست است که افراد زیادی در جهان از تاریخ ما آگاهی ندارند اما ارزش ها همان ارزش هاست که نیاکان این سرزمین هزاران سال قبل به آن رسیدند.
و جهان هم امروز در همان مسیر حرکت می کند.
عشق صیدیست که تیرت به خطا هم برود
لذتش کنج دلت تا به ابد خواهد ماند...

نمایه کاربر
فروهر

عضویت : جمعه ۱۳۹۱/۶/۳۱ - ۲۲:۱۷


پست: 1061

سپاس: 283


تماس:

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط فروهر »

johnconner نوشته شده:یک مساله ای رو فراموش کردم بگم. علم زمان نمیشناسه. دیدیم که کسی کتابی نوشته در علم و صدها سال بعد کسی اون رو نقد کرده. یکی از بزرگترین مغالطه ها درخواست جواب در لحظه است. در چنین آکادمی قطعا باید منطق رعایت شه. لذا برخلاف جریان معمول جامعه در لحظه پاسخگویی هنر نیست. پاسخ ندادن هم عیب نیست. فرد اگر جوابی نداشت میره و بعد با جواب میاد. چقدر خوب میشد چنین جایی وجود داشت. واقعا بهشت منطقیون میشد.


smile072
عشق صیدیست که تیرت به خطا هم برود
لذتش کنج دلت تا به ابد خواهد ماند...

johnconner

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۳/۲/۳ - ۰۰:۴۷


پست: 115

سپاس: 22

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط johnconner »

چرایی عدم جنبش پذیری متمرکز فضای مجازی

با ظهور عصر اطلاعات، گستردگی دسترسی افراد به اطلاعات ریز و درشت هم بیشتر شده است. طبعا در چنین شرایطی انتظار میرود که فضای مجازی بستر بسیاری از جنبش ها و حرکت ها باشد که اکثرا و طبعا باید متمرکز و دارای رهبری خاص باشند. اما به وضوح شاهد این هستیم که با وجود دسترسی افراد به اطلاعات، جنبش های زیادی بوجود نمی آیند و آنهایی نیز که بوجود می آیند متمرکز نیستند.
این چرایی پاسخی در ریشه های دیالکتیک یک اجتماع دارد. معمولا در عصر حاضر جنبش ها از طریق موسسات مختلف هستند که معرفی و سپس رهبری میشوند. دلیل این امر این است که با توجه به تخصصی شدن بسیاری از مسائل به خصوص در حوزه آکادمیک، تنها یک فرد، کافی برای توضیح پدیده ای اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی نیست. لذا موسسات که جامعه ای متشکل از افراد مختلف با هدف مشترک هستند فرصت پیدا میکنند تا مساله مدنظر خویش را که معمولا در جهت خواست ها یا اعتراضات جامعه (یا جامعه هدف) است، در قالب یک جنبش معرفی کنند.
به صورت معمول وقتی موسسات در هر سطحی مساله ای را مطرح میکنند، افراد جامعه به دو شکل که معلول دسته ای است که عضو آن هستند، به مساله واکنش نشان میدهند. دسته اول افرادی هستند که دارای فکر مستقل بوده و داده دریافتی را با بنیان ها و معیار های فکری خویش مقایسه کرده و سپس به آن واکنش نشان میدهند. واقعیت این است که این پدیده خود نوعی سنتز است. هرچند در قالب تز و آنتی تز خود را نمایان نمیکند، اما داده دریافتی در مقایسه با داده های پیشین موجود ظهور پیدا میکنند که منجر به ایجاد داده هایی جدیدتر مبتنی بر نظر فرد درباره داده های جدید است.
دسته دوم افرادی هستند که به صورت معمول عضو قشر خاکستری جامعه اند و معمولا پیروانی بدون چارچوب فکری مستقل هستند که با جو موجود حرکت کرده و در اکثر مواقع تکرارکننده آنچه توسط جنبش یا موسسات بیان شده، هستند. به عنوان مثال مساله کاهش یا افزایش جمعیت در جامعه را درنظر بگیرید. حکومت به عنوان یک موسسه یا موسسه ای مجزای از حکومت بنا بر استدلالاتی خواهان کاهش یا افزایش جمعیت میشوند. دسته اول با بررسی استدلال ها و فکر شخصی درباره موضوع موضع مشخص و معمولا انفرادی در قبال چنین جنبشی میگیرند. اما دسته دوم براحتی و با پذیرش استدلال های مطرح شده توسط حکومت یا موسسه، به تکرار این مواضع میپردازند و به آنها نیز جامه عمل میپوشانند. از مهم ترین نشانه های این افراد تکرار کردن عبارات و واژه های کلیدی است که خود جنبش آنها را بوجود آورده. در این مثال که سابقه نیز دارد عبارت "دو تا بچه کافی است" آشنایی مثال زدنی دارد.
اما واقعیت این است که این واکنش ها مربوط به پیش از عصر اطلاعات میشوند. با ظهور عصر اطلاعات واکنش دسته اول به ندرت دستخوش تغییر میشود اما در واکنش های دسته دوم تغییرات محسوس هستند. بگذارید با مثال دیگری پیش برویم: فردی متعلق به دسته دوم بنابر دعوت دوستان نزدیک وارد شبکه اجتماعی اینستاگرام میشود. با ورود به این شبکه، فرد وارد بحث گروهی میشود که مربوط به انتخاب به اصطلاح "شاخ اینستایی" است. دوستان این فرد در بحثی قرار دارند که چه کسی شاخ اینستا است؟ و به بیان نقاط قوت و ضعف گزینه های مدنظرشان میپردازند. فارغ از اینکه فرد مدنظر ما وارد بحث بشود یا خیر، تحولات فکری این فرد بسیار شایان توجه است. شاید فرد در اولین نظر هیچ گزینه ای را نپذیرد و با خود بگوید "اینها با این اوضاع شان هیچ کدام شاخ اینستا نیستند" اما به طور ناخودآگاه فرد این واقعیت را میپذیرد که اصلا شاخ اینستایی وجود دارد. با چنین مبنای فکری وقتی فرد به صفحه ای دست می یابد که بیشترین همپوشانی را با علاقه مندی هایش دارد، صاحب صفحه را ناخودآگاه در قامت شاخ اینستا میبیند و به این ترتیب چرخه پذیرش عنوان شاخ اینستا همچنان ادامه می یابد.
اما در مرحله بعد این همان به اصطلاح "شاخ های اینستا" هستند که موثر واقع میشوند. رقابت تنها بین طرفداران نیست بلکه بین خود مشاهیر نیز رقابتی است که چه کسی برتر و به اصطلاح "شاخ تر" است. در چنین فضایی شاهد این هستیم که این دسته افراد برای برتر جلوه دادن خویش از اشعار شاعران برجسته استفاده کرده یا از یک روشنفکر شناخته شده نقل قولی میکنند و دست به تفاسیر ناقص خویش از نقل قولی میزنند. حال در این چرخه که بخشی از فرآیند کسب اطلاعات در عصر اطلاعات توسط مخاطبان است، تفسیر ناقصی از نقل قولی ناقص از یک متفکر برجسته در اختیار مخاطب قرار میگیرد و او نیز با اطلاعات پراکنده و ناقص دیگری از جاهای مختلف بدست آورده دست به قیاس و تفسیر همین عبارات میزند. در واقع ذهن این افراد ترکیبی از تکه های مختلفی از پازل هایی متفاوت است که حتی به یکدیگر تعلق ندارند و در نتیجه چنین فرآیندی توهم خودمستقل بینی در بین این افراد شایع میشود.
به همین دلیل است که وقتی جنبشی یا مساله ای در اختیار مخاطبان در فضای مجازی قرار میگیرد شالوده از نظرات فردی و هیجان جمعی واکنش حاکم بر هر مدل جنبشی خواهد بود. در نتیجه دائما شاهد فردگرایی شدیدی از طرف مخاطبینی هستیم که در ظاهر مساله را میشناسند اما به محض اینکه از آنها جزییات بخواهی به سرعت آفلاین میشوند که این گزینه ناشناس ماندن و گریز از معرکه از مهم ترین ویژگی های چنین فردگرایی هایی در بستر فضای مجازی است. این مساله وقتی تبدیل به بحران میشود که افرادی که دارای فکر مستقل هستند به مخالفت با چنین پدیده هایی رو می آورند و در بستر این مخالفت دوباره تصور روشنفکرنمایانه ای برمیخیزد که باز عده ای را تشویق به پیروی از این جریان میکند. اینجا با شرایطی رو‌به‌رو هستیم که گروهی از افراد بدون اینکه واقعا بدانند با چه مخالفت میکنند یا از چه حمایت میکنند تنها به دلیل ظواهر و هیجانات جمعی جریاناتی در بستر فضای مجازی ایجاد میکنند که عموما به دلیل یکسان بودن معیارها و ارزش‌های جمعی، در جهات درستی ممکن است حرکت کنند اما به دلیل نداشتن بنیان صحیح براحتی میتوانند به انحراف کشیده شده، از محتوی یا هدف دور گشته و یا به سرعت فراموش شوند.
در واقع آنچه اکثریت ناآگاه را به پیروی از جنبش میکشاند آگاهی این اکثریت از ناآگاهی خود و اعتماد به اقلیت آگاه بود. اما در دورانی که چنین بستر هایی به شکل نادرست مورد استفاده قرار گرفته اند، افراد با تفاسیر انفرادی خویش که غالبا متاثر از داده ها و یا تفاسیر ناقص است، دست به مخالفت یا حمایت شخصی از مساله ای زده و سرنوشت جریانی را بدست میگیرند که حتی از محتوی آن آگاهی چندانی ندارند.
در چنین فضایی پیدا کردن تمرکز میان افرادی که هر کدام خود را شایسته نظر دادن درباره مساله میدانند بسیار سخت خواهد بود.
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی

نمایه کاربر
فروهر

عضویت : جمعه ۱۳۹۱/۶/۳۱ - ۲۲:۱۷


پست: 1061

سپاس: 283


تماس:

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط فروهر »

نمی دانم چرا مسئله و دغدغه ی فکری که کاملا راه کار آن ساده و مشخص است. و در تمام جهان پیاده شده و نتیجه داده است را در یک بوروکراسی فکری می پیچیم و تحویل مخاطب می دهیم.این راه کار نه تنها باعث عدم صداقت با خود بلکه باعث عدم صداقت گفتار با مخاطب می شود.

و مخاطبی که هیچ سر رشته ای ندارد وی را علامه دهر می خواند و به او رای می دهد.

بوروکراسی فکری که بعضا به قانون مدنی و یا حتی قانون اساسی ریشه می دواند. و به همین منوال ادامه می دهد تا تبدیل شود به بوروکراسی قانونمند. و دارای بنیان. سپس قانون ها و تبصره ها آنقدر زیاد می شود و ناپیدا. که مانند آیات ناسخ و منسوخ تأثیر قانون و مدنیت را بر جامعه منحل می کند.

و از آن علف هرز رشد می کند که عبارت اند از:

1. مافیای اقتصادی
2. مافیای انتخاباتی
3. مافیای سیاسی
4. مافیای فرهنگی
5. اجتماعی

و...

که عمدتا با همین قوانین بی ارزش و تو در تو اهداف خاص خود را دنبال می کنند

مثال:

مجلس بریتانیا قانون جامعی را برای راهنمایی و رانندگی به تصویب می رساند. یک بودجه صرف آن می کند. و در عرض یک سال عمده مشکلات کشور در این بخش حل می شود.

2. مجلس ایران چندین طرح را بدون توجیه و هر کدام با بودجه مجزا برای راهنمایی و رانندگی به تصویب می رساند. بعضا پژوژه ها مانعی برای به ثمر رسیدن یکدیگر هستند. پروژه می خوابد. طرح ها شکست می خورند. پول ها ناپدید می شوند. و فقط کاغذ های نوشته شده و امضا شده زیادی می ماند... که به مجلس بر می گردد. و دولت کسری پیدا می کند. و مشکلات راهنمایی و رانندگی نیز زیاد می شود.
عشق صیدیست که تیرت به خطا هم برود
لذتش کنج دلت تا به ابد خواهد ماند...

johnconner

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۳/۲/۳ - ۰۰:۴۷


پست: 115

سپاس: 22

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط johnconner »

فروهر نوشته شده:نمی دانم چرا مسئله و دغدغه ی فکری که کاملا راه کار آن ساده و مشخص است. و در تمام جهان پیاده شده و نتیجه داده است را در یک بوروکراسی فکری می پیچیم و تحویل مخاطب می دهیم.این راه کار نه تنها باعث عدم صداقت با خود بلکه باعث عدم صداقت گفتار با مخاطب می شود.

و مخاطبی که هیچ سر رشته ای ندارد وی را علامه دهر می خواند و به او رای می دهد.

بوروکراسی فکری که بعضا به قانون مدنی و یا حتی قانون اساسی ریشه می دواند. و به همین منوال ادامه می دهد تا تبدیل شود به بوروکراسی قانونمند. و دارای بنیان. سپس قانون ها و تبصره ها آنقدر زیاد می شود و ناپیدا. که مانند آیات ناسخ و منسوخ تأثیر قانون و مدنیت را بر جامعه منحل می کند.

و از آن علف هرز رشد می کند که عبارت اند از:

1. مافیای اقتصادی
2. مافیای انتخاباتی
3. مافیای سیاسی
4. مافیای فرهنگی
5. اجتماعی

و...

که عمدتا با همین قوانین بی ارزش و تو در تو اهداف خاص خود را دنبال می کنند

مثال:

مجلس بریتانیا قانون جامعی را برای راهنمایی و رانندگی به تصویب می رساند. یک بودجه صرف آن می کند. و در عرض یک سال عمده مشکلات کشور در این بخش حل می شود.

2. مجلس ایران چندین طرح را بدون توجیه و هر کدام با بودجه مجزا برای راهنمایی و رانندگی به تصویب می رساند. بعضا پژوژه ها مانعی برای به ثمر رسیدن یکدیگر هستند. پروژه می خوابد. طرح ها شکست می خورند. پول ها ناپدید می شوند. و فقط کاغذ های نوشته شده و امضا شده زیادی می ماند... که به مجلس بر می گردد. و دولت کسری پیدا می کند. و مشکلات راهنمایی و رانندگی نیز زیاد می شود.

.
آخرین ويرايش توسط 1 on johnconner, ويرايش شده در 0.
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی

نمایه کاربر
فروهر

عضویت : جمعه ۱۳۹۱/۶/۳۱ - ۲۲:۱۷


پست: 1061

سپاس: 283


تماس:

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط فروهر »

johnconner نوشته شده:
فروهر نوشته شده:نمی دانم چرا مسئله و دغدغه ی فکری که کاملا راه کار آن ساده و مشخص است. و در تمام جهان پیاده شده و نتیجه داده است را در یک بوروکراسی فکری می پیچیم و تحویل مخاطب می دهیم.این راه کار نه تنها باعث عدم صداقت با خود بلکه باعث عدم صداقت گفتار با مخاطب می شود.

و مخاطبی که هیچ سر رشته ای ندارد وی را علامه دهر می خواند و به او رای می دهد.

بوروکراسی فکری که بعضا به قانون مدنی و یا حتی قانون اساسی ریشه می دواند. و به همین منوال ادامه می دهد تا تبدیل شود به بوروکراسی قانونمند. و دارای بنیان. سپس قانون ها و تبصره ها آنقدر زیاد می شود و ناپیدا. که مانند آیات ناسخ و منسوخ تأثیر قانون و مدنیت را بر جامعه منحل می کند.

و از آن علف هرز رشد می کند که عبارت اند از:

1. مافیای اقتصادی
2. مافیای انتخاباتی
3. مافیای سیاسی
4. مافیای فرهنگی
5. اجتماعی

و...

که عمدتا با همین قوانین بی ارزش و تو در تو اهداف خاص خود را دنبال می کنند

مثال:

مجلس بریتانیا قانون جامعی را برای راهنمایی و رانندگی به تصویب می رساند. یک بودجه صرف آن می کند. و در عرض یک سال عمده مشکلات کشور در این بخش حل می شود.

2. مجلس ایران چندین طرح را بدون توجیه و هر کدام با بودجه مجزا برای راهنمایی و رانندگی به تصویب می رساند. بعضا پژوژه ها مانعی برای به ثمر رسیدن یکدیگر هستند. پروژه می خوابد. طرح ها شکست می خورند. پول ها ناپدید می شوند. و فقط کاغذ های نوشته شده و امضا شده زیادی می ماند... که به مجلس بر می گردد. و دولت کسری پیدا می کند. و مشکلات راهنمایی و رانندگی نیز زیاد می شود.


اگر مخاطب متن شما من بودم،

دوست دارم بدونم این راهکار ساده که در جهان پیاده شده و جواب داده رو به من هم بگید تا روشن بشم.
آنچه من نوشتم نه تنها راهکاری نداره بلکه تصور اینکه دارای راهکار هست نشان از کج فهمی از علم جامعه شناسی هست. چنین پدیده هایی که ریشه در جامعه و افراد و اشخاص اون جامعه دارند اصلا راهکارپذیر نیستند دوست عزیز.
به عنوان مثال خیلی مستقیم و سرراست بفرمایید راهکار جهانی چنین مساله چی هست تا ما هم اجرا کنیم و فیض ببریم؟
صرفا بیان اینکه کلمه های من دارای تکلف هستند نقد به محتوی متن من نیست. بفرمایید این محتوی دقیقا چه راه ناصوابی رفته که شما به مخالفت ایستاده اید؟ کدام اصل رو نادیده گرفته یا کدام راه حل رو جا انداخته؟
شیوه سخنوری هرکس شیوه سخنوری اون فرد هست. حالا چه ساده و شیوا چه مثل من پرتکلف و عجق وجق! اونچه اهمیت داره محتوی متن هست که هرجا ناصواب هست یا نکته ای فراموش شده یا راهکاری رو من ننوشتم شما بنده رو نقره داغ کنید.


پوزش می خوام اگر نظر بنده شمارو ناراحت کرد..به هر حال اگه پست من برای نقد گفته های شما بود. حتما ازتون نقل قول می کردم

بحث من یک مسئله کلی است که همیشه بوده و هست و برای نقد سخن های شما نیست.
عشق صیدیست که تیرت به خطا هم برود
لذتش کنج دلت تا به ابد خواهد ماند...

johnconner

عضویت : چهارشنبه ۱۳۹۳/۲/۳ - ۰۰:۴۷


پست: 115

سپاس: 22

Re: حقیقت تلخ را چه کنیم؟

پست توسط johnconner »

فروهر نوشته شده:پوزش می خوام اگر نظر بنده شمارو ناراحت کرد..به هر حال اگه پست من برای نقد گفته های شما بود. حتما ازتون نقل قول می کردم

بحث من یک مسئله کلی است که همیشه بوده و هست و برای نقد سخن های شما نیست.


من خیلی خیلی معذرت میخوام بابت سوتفاهم. کوتاهی از من بود که دقت نکردم. سعی میکنم تکرار نشه. امیدوارم من رو ببخشید. smile072
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی

ارسال پست