هجونامه


هجونامه

نوشتهاز سوی johnconner در پنجشنبه 28 آذر 1398 - 23:52

امشب تصمیم مهمی گرفتم. گفتم برم بشوم یه درمانگر شعور کیهانی و کوانتومی. غرض این هست که از کرمچاله های نسبیتی تونل بزنیم به دل شعور و اشعار کوانتومی.
با خودم گفتم چه کنم که موثرترتر واقع بشود از آنچه همه بزرگان اهل شعور، مطرح کردند و کوانتوم ها دریدند به این روش ها.
تا اینکه در خلوت عرفان کوانتومی خودم به نتایج شگفت آوری رسیدم. در حال مکاشفه بودم در دامین کوانتوم که ناگاه مساله ناجور گربه شِعروبنگر به ذهنم زد. گفتم بس پرتمتراغ است. تصمیم گرفتم با همین مساله پیشرفت نوینی در عرصه علم شعور کوانتومی بوجود بیاورم.
شما عزیزان که اهل فزیک هستید قاضی باشید.
داریم که شعروبنگر برادری از بلاد کفر بود که تصمیم گرفت عقده های بچگی اش را بر سر گربه زبان نفهم خانه شان که دائم پنگول میکشید باز کند. لذا گشت و گشت و روزها کتب را به پشت سر ریخت و در نهایت به یادش آمد همه میگویند کوانتوم تنها در قلمرو اش کوانتوم است و اینجا بهش میگویند برو جلو خانه تان بازی کن. شعروبنگر نیز ناراحت شد چون تا بچگی کرده بود همه همین را به او میگفتند. پس نقشه انتقام ریخت.

شعروبنگر استدلال کرد: اگر سیستمی داشته باشیم که در آن گربه پَدَسّگ را بیاندازیم و سپس حیات منحوسش را وابسته به پرتوزایی ذراتی کنیم که احتمال پرتوزایی یکی از آنها در بازه زمانی مشخص وجود داشته باشد و به همان میزان احتمال است که پرتو نزاید. حال در انتهای بازه داریم گربه 50 درصد مرده است و 50 درصد زنده. همین را با اسپین ذره ای نیز میشود گفت که اگر فعالسازی سیستم مرگ گربه به فروپاشی تابع موج ذره وابسته باشد آنگاه در لحظه مشخص گربه در برهم نهی مرگ و زندگی قرار دارد. یعنی هم مرده است و هم زنده.

من با خود گفتم سوپرپوزیشن یا برهم نهی عبارت زیبنده ای نیست. بگذارید بگوییم برزخ. چنین بود که عمری از تلاش و مجاهدت در راه شبه علم و گول زدن ملت نتیجه داد. شد آنچه (باید/نباید) میشد. و این دو در برهم نهی من بودند. لذا من نیز برای بهتر بیان کردن گفتم برزخ.
اکنون زمان تعیین مقالات است. باید شروع کرد و نوشت از برزخ کوانتومی، برزخ ماکروسکوپیک، برزخ ماکروسکوپیک متاثر از برزخ اسپین های ذره بنیادی، برزخ ماکروسکوپیک متاثر از برزخ تابش ذرات پرتوزا و الی آخر.
و بدین سان دوستان فزیکدان گریبان به دام تبر نهاده و یَک یَک بدور از برزخ کوانتومی به لقا پیوستند.
ما نیز دوستان را از چنین هجو هایی بی نصیب نگذاردیم تا باشد که این برزخ ها را در یک عمل خارق الطبیعی و برق آسا جمع زده و به احتمال یک رسانیم تا باشد که بنیان فزیک و ریاضیات ز نصف النهار بشکنند.
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی
 
سپـاس : 22

ارسـال : 115


نام نویسی: 93/2/2

ذکر نشده

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی mycolony در جمعه 29 آذر 1398 - 10:39

johnconner نوشته است:امشب تصمیم مهمی گرفتم. گفتم برم بشوم یه درمانگر شعور کیهانی و کوانتومی. غرض این هست که از کرمچاله های نسبیتی تونل بزنیم به دل شعور و اشعار کوانتومی.
با خودم گفتم چه کنم که موثرترتر واقع بشود از آنچه همه بزرگان اهل شعور، مطرح کردند و کوانتوم ها دریدند به این روش ها.
تا اینکه در خلوت عرفان کوانتومی خودم به نتایج شگفت آوری رسیدم. در حال مکاشفه بودم در دامین کوانتوم که ناگاه مساله ناجور گربه شِعروبنگر به ذهنم زد. گفتم بس پرتمتراغ است. تصمیم گرفتم با همین مساله پیشرفت نوینی در عرصه علم شعور کوانتومی بوجود بیاورم.
شما عزیزان که اهل فزیک هستید قاضی باشید.
داریم که شعروبنگر برادری از بلاد کفر بود که تصمیم گرفت عقده های بچگی اش را بر سر گربه زبان نفهم خانه شان که دائم پنگول میکشید باز کند. لذا گشت و گشت و روزها کتب را به پشت سر ریخت و در نهایت به یادش آمد همه میگویند کوانتوم تنها در قلمرو اش کوانتوم است و اینجا بهش میگویند برو جلو خانه تان بازی کن. شعروبنگر نیز ناراحت شد چون تا بچگی کرده بود همه همین را به او میگفتند. پس نقشه انتقام ریخت.

شعروبنگر استدلال کرد: اگر سیستمی داشته باشیم که در آن گربه پَدَسّگ را بیاندازیم و سپس حیات منحوسش را وابسته به پرتوزایی ذراتی کنیم که احتمال پرتوزایی یکی از آنها در بازه زمانی مشخص وجود داشته باشد و به همان میزان احتمال است که پرتو نزاید. حال در انتهای بازه داریم گربه 50 درصد مرده است و 50 درصد زنده. همین را با اسپین ذره ای نیز میشود گفت که اگر فعالسازی سیستم مرگ گربه به فروپاشی تابع موج ذره وابسته باشد آنگاه در لحظه مشخص گربه در برهم نهی مرگ و زندگی قرار دارد. یعنی هم مرده است و هم زنده.

من با خود گفتم سوپرپوزیشن یا برهم نهی عبارت زیبنده ای نیست. بگذارید بگوییم برزخ. چنین بود که عمری از تلاش و مجاهدت در راه شبه علم و گول زدن ملت نتیجه داد. شد آنچه (باید/نباید) میشد. و این دو در برهم نهی من بودند. لذا من نیز برای بهتر بیان کردن گفتم برزخ.
اکنون زمان تعیین مقالات است. باید شروع کرد و نوشت از برزخ کوانتومی، برزخ ماکروسکوپیک، برزخ ماکروسکوپیک متاثر از برزخ اسپین های ذره بنیادی، برزخ ماکروسکوپیک متاثر از برزخ تابش ذرات پرتوزا و الی آخر.
و بدین سان دوستان فزیکدان گریبان به دام تبر نهاده و یَک یَک بدور از برزخ کوانتومی به لقا پیوستند.
ما نیز دوستان را از چنین هجو هایی بی نصیب نگذاردیم تا باشد که این برزخ ها را در یک عمل خارق الطبیعی و برق آسا جمع زده و به احتمال یک رسانیم تا باشد که بنیان فزیک و ریاضیات ز نصف النهار بشکنند.


حیف لایک نداریم smile058 smile058 smile015
درون سینه هر آدمی یک خاورمیانه پنهان است.
پر از شر، شور، شراب، خدا، گناه، صلح، گُل، گلوله
نماد کاربر
 
سپـاس : 241

ارسـال : 784


سن: 31 سال
نام نویسی: 92/1/2

ذکر نشده

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی M_J1364@yahoo.com در جمعه 29 آذر 1398 - 23:23

باحال بود. smile021
یادش بخیر! از این هجویات منم وقتی شونزده هیفده سالم بود می نوشتم. تصویر
واپسین ویرایش بدست M_J1364@yahoo.com در شنبه 30 آذر 1398 - 16:33, رویهم 1 بار.
ز عشقِ ((فرنیا)) کُشتم خودم را...........که آخر خون.. به پا.. کرد او.. خدایا
شدم نابود و.. جز.. یادی نماندش...........از آن چشمانِ گریان، وان فغان ها
نماد کاربر
 
سپـاس : 457

ارسـال : 1252


نام: محمّد جوانشیری
سن: 34 سال
شهر: تهران
نام نویسی: 90/9/24

ذکر نشده

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی johnconner در شنبه 30 آذر 1398 - 01:05

نسبیت


هشدار: اگر نسبیت سوهان روح تان است، این متن ناخَن {1} کشیده روی دیوار است.
متن زیر برگرفته از کتاب "القواعد الحاضر، تعتمد علی الناظر" {2} جلد شونصدم، صفحه 284 یا 489 بسته به اینکه از کدام طرف باز کنید می باشد.

به توصیه شخص خدازده ای به مطالعه نظریه نسبیتی انیشتین پرداختم. در ایوان نشسته بودیم و قلیان و ... و حلقه میدادیم و در بحر نسبیتی مکاشفه میکردیم که در انتها من گفتم "این نظریه که سر و ته ندارد" آن شخص گفت: بسته به این است که از دید تو ببینیم یا از دید من! گفتم چطور؟ گفت از دید تو نسبیت سر و ته ندارد ولی از دید من ذهن توی شل‌مغز است که هیچ سر و تهی ندارد.
دوستی به مساعدت من برخاست که پرسشی ذهنم را مشغول کرده بود. پرسش این بود: مرغ اول بود یا تخم‌مرغ؟ دوست گفت بسته به تعریف مرغ دارد. با مشاهده حیرت من، مرا به مطالعه نسبیت دعوت کرد. من نیز بسیار تحقیق و پژوهش کردم و ماه ها گذشت تا اینکه دوست را دوباره دیدم. پرسید جوابت را گرفتی؟ گفتم بله. بسته به این است که مرغ در چارچوب لخت باشد یا غیرلخت. گفت چه ربطی دارد؟ گفتم خب تو لابد در چارچوب غیرلختی نمیفهمی.
مشهور است که انیشتین پیش از مطرح کردن نظریه اش عبارت {در هنگام شادی زمان سریع میگذرد} را بیان کرده. روزی انیشتین در محوطه دانشگاه قدم میزد و تعدادی از دانشجویان را طبق معمول دید که "گل ها را بو میکردند". به آنها رسید و گفت این چه وضعی است؟ دانشجویان گفتند: استاد شما گفتید در هنگام شادی و خوشی زمان سریع میگذرد، اما این لحظه ها انگار پایانی ندارند. این گونه بود که انیشتین به نسبیت پی برد.
شبی با یار به شایع ترین شکل خلوت کرده بودیم و در انتها یار گفت چقدر سریع تمام شد! من گفتم سریع تمام نشد. تو به زمین نزدیک تر بودی زمان برایت کندتر میگذشت.
از فواید نقض نکردن نسبیت: سه سال پس از اینکه نسبیت را نقض کردم برایم احضاریه آمد. به دادگاه رفتم و جویا شدم که ماجرا چیست؟ به من گفتند مرتکب قتل شدی. گفتم من کسی را نکشتم. گفتند این فرد که از آینده آمده میگوید کشتی.
پینوکیو وارد پاتوق فیزیکدانان شد. نشست و از دراز شدن دماغش موقع دروغگویی نالید. یکی از فیزیکدانان به او رو کرد و گفت هرگاه خواستی دروغ بگویی بدو!
فردی را به جرم قتل گرفتند. گفت من بی گناهم. گفتند تو به او شلیک کردی. گلوله با تفنگ تو مطابقت دارد. گفت اشتباه میکنید. بسته به این است که از کدام دید نگاه کنید. در واقع من و تفنگ و گلوله ساکن بودیم. او بود که به سمت گلوله آمد.


پانویس:
{1}: در خاطرم هست عزیزی در دوره راهنمایی به این شکل تلفظ میکرد که سوهان روح من بود.
{2}: ترجمه: قوانین پیش رو، وابسته به ناظر هستند.
واپسین ویرایش بدست johnconner در شنبه 30 آذر 1398 - 17:24, رویهم 1 بار.
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی
 
سپـاس : 22

ارسـال : 115


نام نویسی: 93/2/2

ذکر نشده

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی M_J1364@yahoo.com در شنبه 30 آذر 1398 - 16:31

johnconner نوشته است:شبی با یار به شایع ترین شکل خلوت کرده بودیم و در انتها یار گفت چقدر سریع تمام شد! من گفتم سریع تمام نشد. تو به زمین نزدیک تر بودی زمان برایت کندتر میگذشت.
از فواید نقض نکردن نسبیت: سه سال پس از اینکه نسبیت را نقض کردم برایم احضاریه آمد. به دادگاه رفتم و جویا شدم که ماجرا چیست؟ به من گفتند مرتکب قتل شدی. گفتم من کسی را نکشتم. گفتند این فرد که از آینده آمده میگوید کشتی.
پینوکیو وارد پاتوق فیزیکدانان شد. نشست و از دراز شدن دماغش موقع دروغگویی نالید. یکی از فیزیکدانان به او رو کرد و گفت هرگاه خواستی دروغ بگویی بدو!
فردی را به جرم قتل گرفتند. گفت من بی گناهم. گفتند تو به او شلیک کردی. گلوله با تفنگ تو مطابقت دارد. گفت اشتباه میکنید. بسته به این است که از کدام دید نگاه کنید. در واقع من و تفنگ و گلوله ساکن بودیم. او بود که به سمت گلوله آمد.

تصویر


معلومه که مبانیه نسبیت رو خوب فهمیدی! smile022
ز عشقِ ((فرنیا)) کُشتم خودم را...........که آخر خون.. به پا.. کرد او.. خدایا
شدم نابود و.. جز.. یادی نماندش...........از آن چشمانِ گریان، وان فغان ها
نماد کاربر
 
سپـاس : 457

ارسـال : 1252


نام: محمّد جوانشیری
سن: 34 سال
شهر: تهران
نام نویسی: 90/9/24

ذکر نشده

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی johnconner در پنجشنبه 5 دي 1398 - 05:16

علم بهتر است یا... ؟


جهان معرکه ای قدیمی است. به قدمت معرکه پدرسوخته‌ای چون سقراط که فرزندان ملت را منحرف میکرد. شرباندند جام شوکران را درون حلقش تا ساکت شد. یا معرکه دموکریتوسی است که طبیعت گرایی بس شنگول بود. لامصب تا خود اتم ها پیش رفته بود و معلوم نیست اگر عمرش کفاف میداد شاید سیبی به سرش میخورد و آن وقت جای ما که به نیوتون فحش میدهیم، این افلاطون و ارسطو بودند که به دموکریت فحش میدادند. از آن بدتر مردک اراتستن بود که یکی نبود به او بگوید چاقال! تو سر دو چاه در یک ساعتِ مشخصِ یک روز، به فاصله یک سال این ور و آن ور مصر چه غلطی میکردی؟ تازه با همان وضعیت از ته دوتا چاه شعاع زمین را محاسبه کرد (بعد جناب پارادوکسی به سیستم ساکن من باور ندارند. کدام غیرمحتمل تر است؟)
از او نیز بگذریم میرسیم به اساتید گرانقدر ایرانی که سهم به سزایی در نوشیدنی های خفن داشتند. عجیب نیست کاشفش رازی بوده. منم این را کشف میکردم راضی بودم. طنز روزگار اینجاست که الکل را ما کاشتیم و دیگران میخورند. بسوزد پدر sober ی! در میان اساتید گران ایرانی میتوان به شخصی خوف اشاره کرد به نام ابن سینا که مرز های نامگذاری کتب را درنوردید وقتی نام کتاب فلسفه اش را "شفا" و نام کتاب طبش را "قانون" گذاشت. گویند جناب خازن خراسانی بسیار در ساخت ابزارآلات نجوم تبحر داشته، من میگویم کم است. اگر من خازن بودم میرفتم مریخ. البته ایشان هم ظاهرا بنا به زمانشان بد عمل نکردند چون علی الظاهر جناب خراسانی بیشتر عمر در ری بودند لذا احتمالا خازن بیشتر کفاف نمیداده. بالاخره هر کس توانی دارد.
جناب بیرونی هم مثل حضرت اراتستن ارادت خاصی به شعاع این کره خاکی داشتند. البته روش ایشان به جای ته چاه دیدن، رو به افق نگریستن بوده. واضح است که چرا از شاخان روزگار محسوب میشوند.
پس از این دوره میرسیم به اروپاییان عزیز که عین بختک افتادند بر جان ما و تحصیلات نامفهوم فعلی را به ما ارزانی داشتند.
آن دوران با شخصی به نام کوپرنیک آغاز میشود که طرف عملا نقش واسطه را بازی کرده. با مطالعه آثار دانشمندان اسلامی و تفکر روی آنها و تحقیقات خود نتیجه میگیرد که زمین مرکز جهان نیست و به دور خورشید میچرخد. جالب اینجاست که این داستان اولش اصلا جنجالی نمیشود چون طرف کتابش را به پاپ تقدیم میکند. اطرافیان میگویند آخه ددی (آن زمان ددی پاپ بوده) چرا ساکت نشسته اید؟ smile048 طرف انجیل را به تمسخر گرفته. پاپ هم در حرکتی خوف میگوید شاید زمین در مرکز جهان نباشد ولی من مرکز زمینم (بدون رفرنس! محض طنز است). اطرافیان نیز میدرند و سر به کوه های آلپ در شمال میگذارند.
این وسط یک بابایی که تکلیف اسم و فامیلش نیز با خودش معلوم نبوده می آید میشود کاسه داغ تر از آش که باشد گالیلئو گالیله. (جالب است که هیچ کدام از این دانشمند ها اسم و فامیل درست و حسابی نداشتند. شاید مشکل من و شما هم این است که فامیل عین آدم داریم.)
میگوید کوپرنیک راست میگفته. کلیسا هم میگوید پس بگیر یا به خدا پَسَت میدهیم. این هم که دیده ابراهیم نیست که آتش گلستان کند آب دهان را قورت داده و میگوید جهنم! هرچی تو بگی. عبارت زیر برگرفته از ویکیپدیای فارسی گالیله است که منتسب به بیانیه انتهایی او در پس گیری حرفش است:
"در هفتادمین سال زندگی‌ام در مقابل شما اربابان دین و دنیا به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را در آغوش می‌فشارم اعلام می‌کنم که ادعایم مبنی بر چرخش زمین به گرد خورشید ناشی از مستی بوده و سراسر اشتباه و دروغ است"
جالب است که برای من و شما اینها آشناست یا مضحک یا دردناک؟
به هر صورت اینها را میگوید و از کلیسا میزند بیرون. بعد مثل کودکان بی ننگ، پا بر زمین میکوبد و میگوید: "(شما بگید) ولی هنوزم در حرکته!"
خلاصه اینکه در گذر تاریخ انواع و اقسام این موجودات را داشتیم که عنوان دانشمند داشتند ولی والدین شان آنقدری بچه را دوست نداشتند که اسم آدم رویشان بگذارند اینها هم عقده ای گشته و سر از چاه و طویله و اجساد و افق و کلیسا در آوردند. میگویید بیرونی بد نیست؟ خوشت می آید به تو بگویند ابو ریحان؟ یعنی به تو در مدرسه میگفتند ننه هویج شخصیت برایت میماند؟
یا فکر کن اسم پدرت باشد سینا بعد به تو بگویند بوعلی! خب این بچه شاید به لاکتوز حساسیت داشته. (به اسم پدرش گیر ندید) یا لای اسمت کلمه تست باشد. ولی خب در همین گذر چنان فراز و نشیب هایی را بر سر راه کسانی میبینیم که خود را وقف علم کردند. جان مایه صحبت من در همان نقل قول از گالیله خلاصه میشد.
خب حالا شما قضاوت کنید. علم بهتر است یا... ؟
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی
 
سپـاس : 22

ارسـال : 115


نام نویسی: 93/2/2

ذکر نشده

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی johnconner در پنجشنبه 10 بهمن 1398 - 00:22

برهم نهی مهر پدری


ابوی ذوالقدر و الکرام برایم شبها داستان میخواند تا بخوابم. پدری بود بس عجیب. همانقدر که دوستت میداشت کتکت میزد. همانقدر که مهر میورزید اردنگی نثارت میکرد. داستان گفتن هایش نیز مستثنا نبود. حکایتی گفت که مرا از آن روز مجذوب خود کرد.
" پادشاهی درگیر جنگ بوده. در دو طرف مرز درگیری بوجود می آید ولی فقط یک ارتش در اختیار پادشاه بوده تا اعزام کند. پادشاه تصمیم خود را گرفته، دو نامه برای دو پست مرزی میفرستد که این نامه ها خالی بودند. وسط راه هر بار هم باز کنی و هر کاری کنی در نامه ها چیزی دیده نخواهد شد چون چیزی در آنها نیست. پست های مرزی میدانند که پادشاه برای یکی نیرو اعزام خواهد کرد و برای دیگری نه. در مرز وقتی اولین چاپار برسد و یک پست مرزی نامه را باز کند بلافاصله میداند در نامه دیگری چه نوشته شده است."
من نیز بدون درنگ از پدر پرسیدم خب چگونه نامه دوم میفهمد محتوایش چه باشد؟ لابد از قبل نوشته شده بودند فقط خوانده نمیشدند. پدر لگدی زد و گفت زر نزن بچه! اینطوری نیست. من گفتم پس لابد از این نامه به آن نامه انتقال اطلاعات صورت گرفته. پدر این بار نیز لگدی زد و گفت اینقدر سریع است که انتقال اطلاعات ممکن نیست. من گفتم خب پس لابد جادو شده بودند. عنصر مخفی بوده که تعیین محتوی میکرده است.
پدر این بار ترکه به دست، دور خانه به دنبالم افتاد.
فریاد میزد میخواهم به تو احتمال یاد دهم تو حرف از جزم گرایی میزنی پَدَسگ؟ برای خدا و پادشاهش تعیین تکلیف میکنی؟ اینها بخشی از یک کل اند. یکی بی دیگری معنا ندارد. اینها ذاتا مخالف هم هستند. یکی یک جور باشد دیگری جور دیگری است. نمیفهمی تا نرسد به دست پست مرزی در برهم نهی هستند و فروریزش نمیکنند؟
من ناگهان ایستادم! آهنگ پس زمینه ایستاد! دوربین ایستاد! سایر بازیگران نیز ایستادند و به پدر خیره شدند. گفتم پدر برهم نهی؟ فروریزش؟ چه میگویی؟ پدر نیز به همان مدلی که جویی میفهمید سوتی داده به من نگریست و گفت البته اینها مربوط به قرون آینده است ببخشید فیلمنامه را برای زمان اشتباهی خواندم smile021

ما هیچ! ما نگاه!

ولی داغ جهل آن داستان بر دل من ماند که واقعا داستان چه بود؟ تو بگویی احتمال است و برهم نهی باز توضیح نمیدهد نامه دومی چطور میفهمد محتوی اش چیست. حال قرونی گذشته و من از فزیکدانان عزیز میپرسم و آنها نیز با ترکه ما را دنبال میکنند.
این روزها بر پیشانی ما نوشته اند: ما را کتک خوران زمان آفریده اند.
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی
 
سپـاس : 22

ارسـال : 115


نام نویسی: 93/2/2

ذکر نشده

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی M_J1364@yahoo.com در شنبه 12 بهمن 1398 - 16:56

حجت جان این هجویاتت به نظر من باحالن. چرا کتابشون نمی کنی، فکر کنم اگه جدیشون بگیریو یه حدود صد صفحه از این هجویات رو جمع کنی، بتونی یه کتاب چاپ کنی. فکر نکنم برای چاپِ این قبیل کتابا، تا مادامی که به مسایل مذهبی یا سیاسی ورود نکنه، مشکل خاصی وجود داشته باشه. smile020
ز عشقِ ((فرنیا)) کُشتم خودم را...........که آخر خون.. به پا.. کرد او.. خدایا
شدم نابود و.. جز.. یادی نماندش...........از آن چشمانِ گریان، وان فغان ها
نماد کاربر
 
سپـاس : 457

ارسـال : 1252


نام: محمّد جوانشیری
سن: 34 سال
شهر: تهران
نام نویسی: 90/9/24

ذکر نشده

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی johnconner در شنبه 12 بهمن 1398 - 18:35

M_J1364@yahoo.com نوشته است:حجت جان این هجویاتت به نظر من باحالن. چرا کتابشون نمی کنی، فکر کنم اگه جدیشون بگیریو یه حدود صد صفحه از این هجویات رو جمع کنی، بتونی یه کتاب چاپ کنی. فکر نکنم برای چاپِ این قبیل کتابا، تا مادامی که به مسایل مذهبی یا سیاسی ورود نکنه، مشکل خاصی وجود داشته باشه. smile020


لطف دارید شما. من اهل نوشتن کتاب نیستم. هر بار سعی کردم منظم چیزی بنویسم به فنا رفت. چه شعر باشه چه متن همه شلخته ان و بیشترشون تو ذهنم. اینا بیشتر الان برام لذت های شخصیه برای زمان هایی که میخوام حالمو بهتر کنم. اگر کسی به اسم خودش کتاب کرد حلالش smile021
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی
 
سپـاس : 22

ارسـال : 115


نام نویسی: 93/2/2

ذکر نشده

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی johnconner در دوشنبه 14 بهمن 1398 - 04:14

شوربای کیهانی و بوسه مرگبار


ابتدای عالم هستی شوربای پر شوری بوده است. گویند آنقدر داغ و چگال بوده که حتی نیرو ها نیز چون امروز رفتار نمیکردند. انواع و اقسام مشکلات و پدیده ها را در مهبانگ عالم مشاهده میکنیم که برخی پاسخ خویش را یافتند و برخی نیافتند. مثلا شوارتزشیلد بررسی کرد که اگر چگالی بیش از حد افزایش یابد چه میشود. چون این مساله را در نسبیت بررسی کرد، اینجا میشود فهمید چرا میگویند نسبیت نظریه کلاسیکی است. چون در ذهن کلاسیک من و شما هم چیزی را تا ناموس فشرده کنی جر میخورد. اینجا هم فشار بی امان شوارتزشیلد تار و پود فضازمان را جر داد. بعد یک عده سادیست دیگر از راه رسیدند و گفتند خب اگر همین داستان انبساط را بگیریم و برگردیم عقب که میرسیم به یک تکینگی دیگری! آنجا چه؟ سایرین گفتند خب وقتی از چگالی بحرانی عبور کنی جر میخورد دیگر. این ها هم خوشحال از اینکه قرار است نوبل ببرند شروع به کار کردن کردند غافل از اینکه این بار به جای فضازمان خیلی تصادفی کل فیزیک جر خورد.
بعد از این داستان جرواجر بود که متوجه شدند مثل اینکه کلا باید دید را عوض کرد. خلاصه شروع کردند به تئوری پردازی و گفتند خب فیزیک امروز جوابگوی مسائل اون روز نیست. در این برهه به نظر نمیرسد خیلی سلول خاکستری خرج این ایده کرده باشند. مطرح شد که اگر چگالی از حد بحرانی بیشتر بوده پس نباید دنیا شکل میگرفته که در جواب گفتند خب گرانش هم مثل گرانش امروز نبوده. خلاصه اش این شد که در کسر کوچکی از زمان، شوربای چگال کیهانی تبدیل به شوربای عظیم کیهانی شد.
منتها پیشرفت های متفاوت به جای آوردن پاسخ های تازه بدتر سوالات را پیچاندند و ما را دلتنگ روزهای جر دادن فیزیک کردند. مثلا نقض سی پی را در نظر بگیرید. یکی از مسائلش در کیهانشناسی است که چرا ماده بر پادماده فائق آمد؟ آن هم وقتی برهمکنش این دو نابودکننده است.
شما تصور کنید هر وقت دو عاشق جنس مخالف را میبینید که میبوسند خوشحال میشوید که ای جان، یار به دلدار رسید. اما وقتی جنس های مخالف ذرات هم را میبینند چنان میبوسند که جفت شان به ملکوت سفلی می‌پیوندند. یعنی اینقدر آبدار ها! بوسه الکترون و پوزیترون مرگبار است ملت. خلاصه گفتیم که گر الکترون های تان هوس عشق و عاشقی کردند بهتر است خفه شان کنید وگرنه عواقبش پای خودتان است. مهم است که به یاد بیاوریم که چرا در آموزه های مختلف تاریخی اینقدر روابط سربه‌هوا تقبیح شده اند. میبینید؟ اینها همه ریشه در طبیعت داشت و ما نمیدانستیم. علم هم علوم قدیم! والا!
حال این روزها خیلی دنبال این هستند که بدانند چه شد که از بوسه های مرگبار عشاق طبیعت بی‌مروت، یک جنسش ماند و محکوم به ابدیت فانی این دنیا شد. درد آن جایی است که بشنوید تئوری هایی هستند که میگویند هنوز گه گاه از درون خلا جفت هایی بیرون میپرند و به شقاوت دنیای بی‌رحم به سرعت نابود میشوند. هنوز داستان هایی از نغمه های دلتنگ ماده برای پادماده هست که دیدار معشوقش را میطلبد تا دوان دوان به او رسد و در آغوشش گیرد و برقصد و با بوسه در هم آمیخته و این فرم را پشت سر گذاشته و هر دو در یک فرم، طبیعت را با حد نهایی اش بپیمایند!
نحوه نگاهش با خواننده. واقعیتش با طبیعت! داستان‌گویی‌اش با من و لذتش هم برای همان عشاقش!
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی
 
سپـاس : 22

ارسـال : 115


نام نویسی: 93/2/2

ذکر نشده

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی غلامعلی نوری در دوشنبه 14 بهمن 1398 - 09:29

M_J1364@yahoo.com نوشته است:حجت جان این هجویاتت به نظر من باحالن. چرا کتابشون نمی کنی، فکر کنم اگه جدیشون بگیریو یه حدود صد صفحه از این هجویات رو جمع کنی، بتونی یه کتاب چاپ کنی. فکر نکنم برای چاپِ این قبیل کتابا، تا مادامی که به مسایل مذهبی یا سیاسی ورود نکنه، مشکل خاصی وجود داشته باشه. smile020


درود
حق بدست شماست

ولی خود می دانید هنری که سیاست و مذهب را نتواند اندیشه برانگیز نقد کند هنر دست و پا بسته و اسیریست


ارزش هنرمند به آزادگی اوست .
نماد کاربر
 
سپـاس : 1102

ارسـال : 1056


سن: 51 سال
نام نویسی: 91/4/20

مرد

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی johnconner در شنبه 3 اسفند 1398 - 03:25

دریدگی کوانتومی


دریدگی کوانتومی (Quantum Daridigation) پدیده ای است بس نوظهور و پرتمتراغ! تفسیر این پدیده هنوز چندان ملموس نیست ولی تا جایی که میدانیم قضیه این است که چیزی نمیدانیم. بوخودا راست میگم. باور ندارید عبارت برهم نهی را جست و جو کنید. لذا مرا به این واداشت که باز به شما عزیزان کلک بزنم و به راه خطیر و کریه شبه علم خیلی زیرپوستی سوق دهم. دریدگی کوانتومی خودش برهم نهی دارد. یعنی همزمان هم میدرد هم میخرد هم میبَرَد هم میبُرَد هم دریده میشود و هم بریده. در این دریدگی و بریدگی، بردار برمیدارد و سپس جای آن چاربردار-چارچوب میگذارد. یعنی اینطوری:

تصویر


دیدید؟ هم بردار دارد هم چوب! چهار تا هم هست. حالا مدل اینطوری است که جهت گیری هر چاربردار-چارچوب (برای اختصار از اینجا میگوییم چبچچ) یه اثر یکتا دارد و اجتماع این چبچچ ها در نهایت منتهی به شکل گیری دنیا به شکلی که میشناسیم میشود.

این نظریه سوپر جدید و ابر تازه توسط ملا شیخ حاج ابن ابی المقفع عبدالشوید کرامات کلاتجانی معرفی شده و بزرگترین، خفن ترین، کول ترین و ناناز ترین نظریه تمامی قرون نام گرفته. این نظریه که جایگزین نظریات چرند ریسمان شده است پدیده هایی معرفی کرده و پیش بینی میکند که حتی از عقول بشر دور است. مثلا وقتی جهت چبچچ ها مخرب باشد (یعنی به سوی هم) آنگاه دریده میشود لذا کوانتوم از وسط شقه شده و به دو torsion غیر مساوی تبدیل میشود. به دلیل جهت گیری خاص مکانیکی این دو torsion است که اصل عدم قطعیت پدید می آید. البته پرفسور کلاتجانی این را رد کردند چون torsion را معادل قر دادن میدانند و این حرام است لذا فیزیک غلط کرده با پدرش. اگر جهت چبچچ ها سازنده باشد (یعنی در امتداد هم) آنگاه میدرد لذا فضازمان هم جر خورده و تکینگی پیش می آید. اگر جهت ها نال (null) باشد (یعنی خلاف جهت هم) آنگاه میخرد و بعد میبَرَد. لذا ابتدا در بازار و مارکتِ $E=MC^2$، جرم را با انرژی مبادله میکند و پس از خرید انرژی آن را مطابق معادلات خاص آنتروپی ویژه کلاتجانی با خودش میبرد. اینکه به کجا میبرد چندین تئوری وجود دارد. خود شیخ کلاتجانی فرمودند به شماها هیچ ربطی نداره کجا میبره. مال خودشه. قانونی اکسچنج کرده. تئوری دوم میگوید میبرد به فضا که در این صورت برای حفظ فرم معادلات نیاز به مفهوم جدیدی داریم که به نام بافور کوانتومی شناخته میشود. تئوری سوم هم میگوید میبرد ولی فردا می آرد پس میدهد زیاد نگرانش نباشید.

همانطور که دیدید این نظریه نه تنها بسیار شاخ است بلکه بسیار عظیم و پرمعناست و هنوز جنبه های بیشماری از آن بر بشر فانی شناخته نشده. اما پر واضح است که به زودی زود فزیک پر خواهد شد از علم بی شمار عالمان خوف و خفن ایرانی.
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی
 
سپـاس : 22

ارسـال : 115


نام نویسی: 93/2/2

ذکر نشده

Re: هجونامه

نوشتهاز سوی johnconner در چهارشنبه 14 اسفند 1398 - 05:15

گاهی آدم در نوشتن خویش در میماند. صبح تا شب هر جا که باشم سرم گرمِ فکر کردن به این است که چقدر همه چیز مزخرف است. بعد موقع نوشتن هجویات زبانم نمیجنبد و اینطوری میشود که صدسال بعد یک گوساله ای از نسل خودم به من و هم نسلانم فحش میدهد که چرا هیچ غلطی نکردید؟ خب پدرسگ! تو بودی ببینی چطور زبانم میگرفت؟ تو بودی ببینی چقدر خسته میشدیم از پنج کلمه تایپ کردن؟ والا! نسل های جدید چقدر پررو اند و هیولا!
هرچه میگویم و زبانم هم مو در آورد از بس گفتم ولی کسی گوش نکرد که آقا این قرن بیستم را همینطوری علی اللهی ول کردیم و حالا آثارش کمرمان را شکسته. بعد جواب ملت میدانید چیست؟ هیچی! آهای گوساله ی یک قرن بعد! ببین! من امروز برای حال تو که آینده امروز من است تلاش کردم، حرف زدم و گفتم. کسی گوش نداد! هرچه میگویم آقاجان چشمانتان را باز کنید. بیست سال برای تخصص در یک رشته زمان زیادی است (تا دکترا با فرض تحصیل از 7 تا 27 سالگی). میگوید همه این مدت را که درس نمیخواند. بعد هم حجم مطالب خب زیاد است. حالا خودش را نگاه میکنی تا روزی که در دانشگاه است اصلا نمیداند زندگی چیست. میگوید حجم مطالب زیاد است. من به او میگویم تو بلد نیستی یاد بدهی وگرنه بهلول با همان مسخرگی اش آدم ها تربیت کرده. این تویی که لباست باید شسته رفته باشد و ریش پرفسوری ات نماد پرفسور بودنت. آهای گوساله ی یک قرن بعد! ببین! من امروز فریاد زدم حجم مطالب را کم کن و مفهومی توضیح بده تا هم بازده و هم سرعت بالاتر برود. کسی گوش نداد!
ایستاده ام میگویم منتظر چه هستی؟ میگوید منتظر نیوتن بعدی! انیشتین بعدی! میگویم وای به روز آکادمی! امروز که دیگر نباید منتظر نیوتن ها بمانیم. اگر منتظری پس چرا دانشگاه تاسیس کردی؟ کاربرد آکادمی تو چیست اگر قرار نیست نیوتن و انیشتین تربیت کند؟ آهای گوساله یک قرن بعد! ببین! من ایستادم و گفتم این آکادمی کارش زار است و کسی گوش نداد!
روزی که من درس خواندم در این مانده بودم که نیروی عمودی سطح چیست. نه معلم توضیح داد و نه دانش آموزی بلد بود. من این را برای همشیره ام توضیح دادم که چطور از دل بازی با معادلات نیوتن چنین نیرویی پدید آمده ولی کسی این را به من نیاموخت تا خودم با بدبختی و درک شخصی بیاموزم. آهای گوساله یک قرن بعد! نگو احسنت و خوشحال نشو! خجالت بکش! نظامی آموزشی که نتواند همین مسائل ابتدایی را بیاموزد به درد جرز دیوار میخورد. بیاندازش دور.
آهای ملت الان! آهای ملت فردا! من از هر دوی شما بیزارم. مرا هرچه هست با ملت گذشته است! چون هرچه دارم از آنهایی است که در گذشته اند. برای ملت فردا هم! بدانید من حرفم را گفتم و تلاشم را کردم. دستم بسته بود و کسی هم گره گشایی نکرد. دو قورت و نیم باقی ات را ببر سر گور کس دیگری. من برای تو حرفی برای خوراندن ندارم.
مرا همان جوانی که مانده بی‌جوانی / رها بکرد و گفتم در آخرالزمانی
 
سپـاس : 22

ارسـال : 115


نام نویسی: 93/2/2

ذکر نشده


بازگشت به گفتگوی آزاد

چه کسی هم اکنون اینجاست ؟

کاربرانی که در این تالار هستند: paradoxy و 29 مهمان