گفتگو

مدیران انجمن: javad123javad, parse

Vahed75

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۶/۹/۱۶ - ۱۰:۳۷


پست: 51

سپاس: 10

Re: گفتگو

پست توسط Vahed75 »

توی مسیری که هر روز صبح میرم سر کارم یک باشگاه بیلیارد هست هر روز که ساعت 8 صبح از جلوی باشگاه رد میشدم کلی آدم اونجا جمع شدن برام جالب بود بدونم اون موقع صبح چه خبره جلوی یک باشگاه بیلیارد برای همین هم امروز ترمز زدم رفتم اون سمت خیابون اون آدمهایی که از باشگاه خارج میشدن همه بی خانمان و کارتن خواب بودند و دو نفر هم جلوی در وایستاده بودند یکی شون کتری چایی دستش بود و اون یکی ساندویچ نون و سبزی بهشون میداد.
از یکی از اونا پرسیدم اینجا چه خبره گفت هر شب ساعت 1 میام اینجا میخوابم وصبح ساعت 8 یه لیوان چایی و ساندویچ نون و سبزی بهمون میدن و میریم پی کارمون
چه کار قشنگ و زیبایی هنوز انسانیت نمرده
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است

دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است.

نمایه کاربر
M_J1364@yahoo.com

نام: م. ج. معروف به سیاه گوش

محل اقامت: تهران

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۰/۹/۲۴ - ۱۱:۴۹


پست: 1357

سپاس: 489

جنسیت:

تماس:

Re: گفتگو

پست توسط M_J1364@yahoo.com »

بچه ها من یه جریانی رو می گم، می خوام بدونم نظرتون چیه. یکی دو ماه پیش توی دور-دور با دو تا دختر به اِسمای مونا و سارا آشنا شدم، شماره دادیمو همون شب رفتیم کافی شاپ. (دوستم نیما هم باهام بود.) به نظر می رسید از این دوستای جون جونی باشن که دم به دقیقه وَرِ دلِ همدیگن. مونا خوش قد و هیکل تر از سارا بود ولی سارا خوشگل تر، خوش صداتر و خونگرمتر بود. جفتشون دخترای خوبی به نظر می رسیدن، حدود سی سالشون بود و کار خاصی نداشتن، فقط برای تفریح، یه کار هنری انجام می دادن که با تراشیدن کاشی انجام می شد. (فکر کنم یه جور معرّق کاری بود.) اون شب، هر چند یه خرده رسمی برگزار شد و انگار زیاد حرفی برای گفتن نداشتیم ولی خوب گذشت. حس می کردم به سارا یه خرده علاقه مندم.

روز بعدش پیاده رفته بودم سلمونی که توی راه برگشت یه اس ام اس به سارا دادم تا اگه بیکار بود امشب هم یه ملاقاتی کنیم ولی بهم جواب نداد. چند روز گذشت و وقتی دیدم خبری ازش نیست دیگه منم منصرف شدم و فراموشش کردم. از این دخترا که بخوان با جواب ندادنْ طرف رو دست به سر کنن توی دور-دور زیاد هست. منم که متوجه این موضوع بودم و حس عمیقی هم نسبت به سارا یا مونا نداشتم، دیگه پیگیر نشدم و به سارا زنگ نزدم. با خودم گفتم مثل کِیس های قبلی یا ازم خوشش نیومده یا سرش با یکی دیگه گرمه یا هر چی. تا اینکه حدود سه هفته بعد با یکی دیگه از دوستام به اسم امین رفتیم یه دوری بزنیم که تصادفاً ساعت حدود یازده شب باز این دوتا رو دیدیم. این دفه ماشینشون فرق داشت و مونا پُشتِ رول بود (دفه ی قبل ظاهراً سارا ماشین آورده بود.) من رفتم کنارشون و سارا شیشه رو داد پایین و ازش پرسیدم که چرا جوابِ اس ام اسمو نداد. سارا منکر شد که اس ام اسی از من به دستش رسیده. همونجا بهش زنگ زدم و یه خرده با شوخی و خنده با هم حرف زدیم. سارا گفت که شام می خوان برن فلان فست فودی ولی منو امین چون شام خورده بودیم، من از سارا عذر خواهی کردم و در عوض دعوتشون کردم به کافی شاپ. سارا هم گفت که بعد از شام بهِم خبر می دن که میان یا نه ولی خبری نشد. یه پیامک دادم ولی جواب نداد، بعد زنگ زدم دیدم گوشیش خاموشه.

دیگه داشت دیر وقت می شد و ما هم رفتیم خونه. فردا صبح سارا خودش بهم زنگ زدو ازم عذر خواهی کرد که دیشب زود رفتن خونه و گوشیاشونو خاموش کردن. سارا بهم گفت اگه مایل باشم می تونیم امروز در عوض یه دیداری کنیم. منم قبول کردمو برای ساعت هفت عصر، همون کافی شاپِ قبلی قرار گذاشتیم. سارا همون روز دوباره بهم زنگ زدو گفت که خاله ی مونا متأسفانه سکته کرده و بیمارستانه و مونا نمی تونه بیاد. برای همین با پوزشِ مجدّد ازم خواست که قرارو بذاریم برای یه روز دیگه. باز فرداش سارا زنگ زدو گفت سکته بخیر گذشته و برای ساعت هفت دوباره قرار گذاشتیم. اون روز چند بار سارا بهم زنگ زد که من توی پارکینگ بودمو نتونستم جواب بدم. بعد پیامک داد که قرارو بذاریم برای ساعت هشت. بهش زنگ زدمو دوباره با هم هماهنگ کردیم. منم از سارا اجازه گرفتم که اگه مشکلی نیست منم امین و نیما رو با خودم بیارم که قبول کرد. بالآخره خانوما با نیم ساعت تأخیر به علت ترافیک و زدن بنزین، تشریف فرما شدن که منم نزدیک کافی شاپ رفتم خبر مرگشون استقبالشونو جا پارک براشون پیدا کردم. این بار بازم مونا ماشین آورده بود ولی یه ماشین گرون قیمت تر. هر دوتاشون تا خِرخره تیپ زده بودنو از نوک سر تا کف پا بزک کرده بودن انگار که اومدن مهمونی ولی همچنان ظاهرشون قابل قبول بود و چیزِ زننده ای نداشت. اون شب، بیشتر باهاشون گرم گرفتم و کاملاً تو چشای سارا می دیدم که ازم خوشش اومده، حتی حس می کردم که مونا هم ازم بدش نمیاد. چشمای سارا خیلی قشنگ بودو من فکر می کردم که لنز گذاشته ولی وقتی گفت که چشمای خودشه ازش خواستم که صورتشو نزدیک تر بیاره تا چشماشو بهتر ببینم. اونم از خدا خواسته کلّه ی مبارکو تا یه وجبی صورت من آورد جلو!

چشمای دُرُشت با عنبیه ای به رنگِ خاکستری که کمتر دیده بودم. یهو بهم گفت: "ببین! چشام سَگَم داره ها بپّا نگیرَدِت!". امین و نیما به خاطر کورونا یه خرده با فاصله از ما نشسته بودن و بیشتر با همدیگه حرف می زدن تا با من یا دخترا. یهو گوشی سارا زنگ می زنه و سارا اَزَمون عذر می خواد و برای جواب دادن به گوشی، می ره بیرون از کافی شاپ. وقتی بر می گرده، مونا ازش می پرسه: "بابات بود؟"، سارا هم می گه: "آره". مونا می پرسه: "فهمید؟"، سارا می گه: "آره، صدا رفت." احتمالاً منظور سارا از "صدا"، صدای پسر یا به عبارتی، صدای ماها بود. با پرسو جوی ما سارا مدعی شد که باباش پُ*لیسه و روی این چیزا حساسه. وقتی از سارا پرسیدم که باباش درجه ش چیه، طفره رفت و گفت که نمی تونه بگه فقط یادآور شد که توی بخش موادّ مخدر کار می کنه. از موقعیت خونه ی سارا و طفره رفتنش برای گفتن درجه ی بابائه، حدس زدم که طرف ممکنه کلّه گُنده باشه. اَزَمون عذر خواهی کرد که باید ساعت 10 خونه باشه. چند بار دیگه گوشی سارا زنگ خورد که سارا جواب نداد. وقتی داشتن می رفتن، سارا ازمون پرسید که در غیابِ اونا ما چیکار می کنیم. نیما هم جوا داد که می خوایم روی یه مسئله ی فیزیک بحث کنیم ولی من با خودم گفتم بذار یه کم دخترا رو قلقلک بدم. رو به نیما کردمو گفتم: "اینجوری نمیشه، سارا و مونا که رفتن ما هم می ریم دور-دور، دختر بار می زنیم میاریم کافی شاپ!" اما بعد از اینکه این حرفو زدم حالتی رو توی سارا دیدم که متوجه شدم سارا بهِم بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم علاقه داره. سارا یهو با لحنی عجیب، یعنی لحن یه مادر دلسوز که بچه ی شیطونشو پیشِ پدرِ بچه وساطت می کنه، رو به مونا کردو گفت: "عیبی نداره، جَوونن، بذار خوش باشن!". نمی دونم چرا حرف منو جدی گرفت و چه بزرگوارانه سعی کرد که نادیده ش بگیره. اون حالت سارا، باعث شد که بیشتر بهش علاقه مند بشم ولی همچنان حس می کردم که سارا بیشتر از علاقه ی من به اون، من رو دوست داره.

فردای اون روز بازم سارا بهم زنگ زد و گفت باباش قراره بره مأموریت و اگه من مایل باشم عصر اون روز هم همدیگه رو ببینیم و منم موافقت کردم. قرار شد تا ساعت 4 عصر اگه رفتنِ باباش قطعی شد خبرم کنه ولی تا شب خبری نشد. من یه اس ام اس دادم و پرسیدم که آیا پدرش رفته یا نه، بهم جواب داد: "سلام، نه متأسفانه کنسل شده، حالا باز باهاتون در تماسم" (به همراه یه شکلکِ خنده) منم به شوخی بازم گفتم: "پس با اجازَتون بنده میرم دور-دور ;)" که جواب داد: "خوش بگذره عزیزم smile058 smile058 ".

چند روز گذشت و از سارا خبری نشد، بهش پیام دادم ولی جواب نداد. بهش زنگ زدم ولی گوشیش خاموش بود. روز بعدش زنگ زدم ولی بازم گوشیش خاموش بود. بهش پیام دادمو شب یلدا رو بهش تبریک گفتم ولی بازم جواب نداد. حتی بعد از گذشت چند هفته امشب هم بهش زنگ زدم ولی بازم گوشیش خاموش بود. می خوام بدونم نظر شما چیه. این گوشی دائماً خاموش به چه معنی ایه؟ آیا سارا منو پیچونده؟ آیا از حرفم که گفتم می رم دور-دور ناراحت شده بود؟ آیا باباش براش مشکلی درست کرده؟ آیا اصلاً زنده ست یا مُرده؟

نیما می گه ممکنه که اون فردی که توی کافی شاپ به سارا زنگ زده، اصلاً پدرش نبوده و مثلاً شوهرش بوده! که در این صورت، آیا واقعاً پای یه شوهر درمیونه؟ دیگه فکرم به جایی قد نمی ده. از طرفی برادرم بهم هشدار داده که دیگه طرف سارا نَرَمو بهش زنگ نزنم چون ممکنه ردّمو بزنن!

Vahed75

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۶/۹/۱۶ - ۱۰:۳۷


پست: 51

سپاس: 10

Re: گفتگو

پست توسط Vahed75 »

والا محمد جان ما ته خلافمون این بود موقعی که برق میرفت میرفتیم زنگ در خونه همسایه ها رو با چسب فشار میدادیم و میچسپوندیم دیگه دور دور و شماره و اینا استغفرلله و نستجیر بالله و نعوذ بالله وای وای
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است

دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است.

نمایه کاربر
M_J1364@yahoo.com

نام: م. ج. معروف به سیاه گوش

محل اقامت: تهران

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۰/۹/۲۴ - ۱۱:۴۹


پست: 1357

سپاس: 489

جنسیت:

تماس:

Re: گفتگو

پست توسط M_J1364@yahoo.com »

Vahed75 نوشته شده:
یک‌شنبه ۱۴۰۰/۱۰/۱۲ - ۲۲:۳۲
والا محمد جان ما ته خلافمون این بود موقعی که برق میرفت میرفتیم زنگ در خونه همسایه ها رو با چسب فشار میدادیم و میچسپوندیم دیگه دور دور و شماره و اینا استغفرلله و نستجیر بالله و نعوذ بالله وای وای
البته استاد، ما پیشِ شما داریم درس پس می دیم! اگه شفافتر توضیح می دادید که وقتی برق می رفت، قبل از چسب کاری زنگ همساده، با دختر همساده تو اون بی برقی چه کارا که نمی کردید، بچه ها بهتر متوجهِ نیّات و اون روی مخفی تون می شدن! smile015

Vahed75

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۶/۹/۱۶ - ۱۰:۳۷


پست: 51

سپاس: 10

Re: گفتگو

پست توسط Vahed75 »

محمد جان دیگه زیاد وارد جزئیات نشو الانه که بانوی دو و نیم عالم حضرت مل مل سلام الله علیه میاد و هر دو مون رو از این سایت اخراج میکنه مثل سری پیش smile142
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است

دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است.

نمایه کاربر
M_J1364@yahoo.com

نام: م. ج. معروف به سیاه گوش

محل اقامت: تهران

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۰/۹/۲۴ - ۱۱:۴۹


پست: 1357

سپاس: 489

جنسیت:

تماس:

Re: گفتگو

پست توسط M_J1364@yahoo.com »

Vahed75 نوشته شده:
سه‌شنبه ۱۴۰۰/۱۰/۱۴ - ۱۲:۴۳
محمد جان دیگه زیاد وارد جزئیات نشو الانه که بانوی دو و نیم عالم حضرت مل مل سلام الله علیه میاد و هر دو مون رو از این سایت اخراج میکنه مثل سری پیش smile142
چون مل مل مؤنثه، "سلام الله علیها" درسته نه "سلام الله علیه". بدین وسیله اصلاح می شود! smile001
در ضمن، جای نگرانی نیست، چون اون خودش پای اینجور بحثاثت. اصلاً وقتی این جور بحثا رو تو هوپا می خونه، برای یه هفته جون می گیره. smile015

Vahed75

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۶/۹/۱۶ - ۱۰:۳۷


پست: 51

سپاس: 10

Re: گفتگو

پست توسط Vahed75 »

ممنون حاج آقا از نکته تجویدی و کنکوری که اشاره کردین و توضیح دادین و از این صوبتا
ولی به نظر من اون نرگس خیلی آتیش پاره تر از مل مله بر خلاف ظاهر موجه خودش به قول یکی از بچه های هوپا
دلش غنج میره برای این مباحث
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است

دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است.

نمایه کاربر
M_J1364@yahoo.com

نام: م. ج. معروف به سیاه گوش

محل اقامت: تهران

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۰/۹/۲۴ - ۱۱:۴۹


پست: 1357

سپاس: 489

جنسیت:

تماس:

Re: گفتگو

پست توسط M_J1364@yahoo.com »

Vahed75 نوشته شده:
سه‌شنبه ۱۴۰۰/۱۰/۱۴ - ۱۷:۲۶
ممنون حاج آقا از نکته تجویدی و کنکوری که اشاره کردین و توضیح دادین و از این صوبتا
smile753
Vahed75 نوشته شده:
سه‌شنبه ۱۴۰۰/۱۰/۱۴ - ۱۷:۲۶
ولی به نظر من اون نرگس خیلی آتیش پاره تر از مل مله بر خلاف ظاهر موجه خودش به قول یکی از بچه های هوپا
دلش غنج میره برای این مباحث
نرگسو فرناز سنّشون کمه و نمی دونم پنج شیش سال دیگه چطوری می شن. ولی امیدوارم توی دامِ پسر بازیو پلنگ-انگاری و اینجور کارا نیوفتن. چون محیط دانشگاه و کار برای افرادی که سرو گوششون یه خرده می جنبه، محیطای مناسبی برای درگیری با جنس مخالفن و اگه این قضیه درست مدیریت نشه، ممکنه افراد رو به بیراهه بکشونه.

گلناز محمدی.

عضویت : چهارشنبه ۱۴۰۰/۱۰/۱۵ - ۱۵:۳۷


پست: 2



Re: گفتگو

پست توسط گلناز محمدی. »

سلام دوستان.
کسی هست مکانیک آماری پیشرفته کمک کنه.

نمایه کاربر
M_J1364@yahoo.com

نام: م. ج. معروف به سیاه گوش

محل اقامت: تهران

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۰/۹/۲۴ - ۱۱:۴۹


پست: 1357

سپاس: 489

جنسیت:

تماس:

Re: گفتگو

پست توسط M_J1364@yahoo.com »

بالآخره نمردیمو یه دختره سِرتقِ تُخس برای تولّدمون یه کیکِ خونگی خودش پخت و بردمون کافی شاپ برامون تولّد گرفت. smile963 کیکشم یه قلب قرمز بود. وای خدا جونم شُچرت! smile525

نمایه کاربر
M_J1364@yahoo.com

نام: م. ج. معروف به سیاه گوش

محل اقامت: تهران

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۰/۹/۲۴ - ۱۱:۴۹


پست: 1357

سپاس: 489

جنسیت:

تماس:

Re: گفتگو

پست توسط M_J1364@yahoo.com »

بالآخره آخرِ عمری نمُردیمو یه دختره سِرتقِ تُخس برای تولّدمون یه کیکِ خونگی خودش پخت و بردمون کافی شاپ برامون تولّد گرفت. smile963 فکر کنم ده پونزده سالی میشد که تولّد نگرفته بودم. کیکشم یه قلب قرمز بود. smile523
وای خدا جونم شُچرت! smile525
IMG-20220111-WA0022.jpg
شما دسترسی جهت مشاهده فایل پیوست این پست را ندارید.

نمایه کاربر
You-See

نام: U30

محل اقامت: تهران

عضویت : یک‌شنبه ۱۳۹۳/۵/۱۹ - ۱۹:۰۵


پست: 1164

سپاس: 767

جنسیت:

تماس:

Re: گفتگو

پست توسط You-See »

چرا احساس می کنم کیکش رو از اسفنج درست کردی روش رنگ پاشیدی؟ smile058 smile058 smile058
دوستای گلم حمایت کنید : https://cafebazaar.ir/app/com.nikanmehr.marmarxword/

نمایه کاربر
M_J1364@yahoo.com

نام: م. ج. معروف به سیاه گوش

محل اقامت: تهران

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۰/۹/۲۴ - ۱۱:۴۹


پست: 1357

سپاس: 489

جنسیت:

تماس:

Re: گفتگو

پست توسط M_J1364@yahoo.com »

You-See نوشته شده:
چهارشنبه ۱۴۰۰/۱۰/۲۲ - ۲۲:۲۹
چرا احساس می کنم کیکش رو از اسفنج درست کردی روش رنگ پاشیدی؟ smile058 smile058 smile058
دیگه اینقد دنگو فنگ نمی خواد که، می رفتم یه کیکِ قلب از شیرینی فروشی می خریدم باهاش سلفی می گرفتم! smile015
آخه به دختره می گم بیا یه عکس دوتایی بندازیم، می گه الّا و لِلّا از من نباید عکس بندازی. فقط ده روزه باهاش آشنا شدم ولی حس می کنم بهِم خیلی علاقه داره، بعد همین ده روز هم برام کیک پُخت و تولّد گرفت. با اینکه قبل از اینکه سرِ همین قرارِ آخر بیاد، باهاش پای تلفن بگومگوم شد ولی باز با این حال با دلِ شکسته و کیک اومد سر قرار، منم سرِ چارراه براش گُل خریدمو از دلش دراوردم. ولی الحق والانصاف برای تولّد یه تیپّ حسابی زده بود که چِشوچارمو یه خرده باز کرد! با اینکه اون اوایل احساسم نسبت بهش ضعیف بود ولی کم کم یه حسّایی نسبت بهش توم داره ایجاد میشه! smile499

نمایه کاربر
You-See

نام: U30

محل اقامت: تهران

عضویت : یک‌شنبه ۱۳۹۳/۵/۱۹ - ۱۹:۰۵


پست: 1164

سپاس: 767

جنسیت:

تماس:

Re: گفتگو

پست توسط You-See »

تبریک میگم، فقط اینو دیگه نپرون smile144 طاقت شکست عشقیت رو ندارم smile1045
برنداری عکس ازش بگیری بیاری بذاری اینجا smile139
خوش باشید داداش smile261
دوستای گلم حمایت کنید : https://cafebazaar.ir/app/com.nikanmehr.marmarxword/

Vahed75

عضویت : پنج‌شنبه ۱۳۹۶/۹/۱۶ - ۱۰:۳۷


پست: 51

سپاس: 10

Re: گفتگو

پست توسط Vahed75 »

محمد جون بهت تبریک میگم
فقط نمی دونم چرا اینقدر معصومانه و مظلومانه به دوربین نگاه کردی و عکس گرفتی!
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است

دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است.

ارسال پست